X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

من خوبم حالم خوبه نه اونقدر خوب ها ولی بد نیستم ...چهار شنبه بعد از مرخصی ، یکی از دوقلوها زنگ زد که میام دنبالت بریم دوچرخه بخریم و.... گفتم حالم خوب نیست گفت باماشینم . هیچی دیگه باماشین اومد مارفتیم دوچرخه خریدیم . بعد برگشتیم خونه دیگه تو خونه . سعی کردم استراحت کنم و 5 شنبه فقط به خرید و کارهای دیگه برسم. و البته دوستان اومدند کمکم . 5 شنبه هم دوقلوها اومدند کمکم که بریم وسایل مورد نیاز بخریم که البته قبلا خرید های کلی رو کرده بودم ...دیگه شب 5 شنبه فقط به امور دسر درست کردن انجامید و خیلی تلاش کردم که این پروسه خستم نکنه . در کنارش از دارو های خودم دارم میخورم برای گرفتگی ها و مشکل و عارضه قلب ی...

جمعه از صبح هم دوستان عزیز اومدند و البته دوقلوها حدود 6-7 نفر فقط مشغول تزیین خونه بودند کل بادکنک هارو زدندو ترکید دوباره زدند،انگار بمب انداخته بودی تو خونه .تاپ تاپ صدای ترکیدن میومد. بعدم هی میرفتند بیرون بادکنک میخریدند هی برمیگشتند روز از روز روزی از نو .....منم تو اشپزخونه با دوتا از دوستان مشغول اماده سازی غذاها بودیم ...بالاخره ساعت 6 عصر 7 تا ادم گنده وسط هال دراز به دراز افتادند که اقا ما خسته ایم و دوش نگرفتیم هیچ کدوممون و هممون نا ندارمی چون این اخریها دیگه تلمبه هم کار نمیکرد خودشون با دهن مبارک باد کرده بودند .البته اخرشم از 100 تا بادکنک فقط 40 -50 تا مینیون رو تونستند راه بندازندو عملا بادکنک بیشکل ها خیلی کم بود ...هرکس رفت یک طرف ..البته من علاوه برغذاها موهام رو هم رنگ کرده بودم....

دیگه نوبتی اینها فرستادم دوش بگیرند و اماده بشند و..... از طرفی خودم هنوز غذاها مونده بود و میز رو نچیده بودم ....

تو همون گیر و دار یهو کولر سوخت و تو هوای گرم از نعمت کولر هم محروم شدیم باز هم شانسی که اوردیم هوا خییلی گرم نبود و غذاهای من همشون فر بود نه اجاق گاز وگرنه انفجار ملت رو میدیدم ...تولد شروع شد و سنجدک هم که از صبح هیجان زده بود نهایت هیجانش رو رسونداینقدر خوشحال شد و بپر بپر راه انداخت کلی از دوچرخش خوشش اومد کلی حال کرد و.....

خوشبختانه مهمون یبه خوبی برگزار شد .دیگه اخرش فقط چند نفری مونده بودیم خونه م خیلی کثیف نبود ..دوقلوها یادشون اومد که بمب کاغذی گرفته بودند بترکونند یادشون رفته هرچی گفتم بیخیال باشه بعدا امکان نداشت اوردند سنجد گذاشتند وسط و دوباره فیلم گرفتند و بمب ترکوندند یهو دیدم از درو دیوار خونم اشغال کاغذ میریزه زمین ....ساعت 1 نصف شب همشون هم شاد بودند منم نامردی نکردم جارو برقی رو اوردم دادم دستشون و گفتم جارو کنید بعد برین خونتون....و البته اونها هم همه جارو جارو کردند و رفتند ..دیر وقت خوابیدیم و البته چند تا از دوستان هم اونجا موندند. صبح روز شنبه هم خوب خوشبختانه من کار زیادی نداشتم چون شب قبلش همه جا رو شسته ومرتب کرده بودیم سعی کردم شنبه به تعطیلات بگذرونم و بعدهم بتونم استراحت یبکنم . که خوب خوب بود ....

واقعا خدارو شکر که همه چیز خوب بود خداروشکر که میتونم امیدی داشته باشم سنجد تمام امید من هست توزندگیم و خوشحالم و خدارو شکر میکنم که تونستم خوشحالش کنم .همین ک اینقدر ذوق زده میشه همین که اینقدر میخنده و خوشحاله واسم کافیه همین که میدونم این یکی یک دونه حسابی شاده کافیه و به جرات میتونم بگم حالم صد برابر خوب شده ..هنوز واسه تست ورزش نرفتم امشب قراره برم ولی میدونم که حتما حالم بهتره . این درد مختصر دیگه مهم نیست مهم شادی سنجد

میدونم که باید نگران سلامتیم باشم تا بتونم مراقب سنجد باشم من تمام تلاشم رو میکنم و توکل به خدادارم خدا خودش کمک میکنه من شک ندارم

ممنون از دعاهای دوستان ممنون از لطف همه دوستان عزیز که با دعاهاشون من بهترم ..

 

[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ 12:37 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55957