X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

نه ادم کم اوردنم نه ادم اشتباه کردن ..نه اونقدر مغرور نیستم فکر کنم تو دنیا حق با منه از نظر من انسان جایز الخطاست و منم جزو همین ادمهام

کسانیکه زندگی من رو نخوندند میتونند تو اسفند 94 رو بخونند خوب به نتایجی میرسند ...

حالا که این حرفها رو میخوام بگم سخته برام ولی چیزی که هست من برام سنجد ارزشمند ترین چیز هست تمام دارایی من تو این دنیا و من به هیچ عنوان نمیخوام کاری کنم لحظه ای فرزندم اسیب ببینه..الان اشک هام داره در میاد ولی فقط میکشم بالا تا تو محیط کارم گریه نکنم ...

من امروز تو جایی وایستادم که یک نقطه هست نقطه ای گنگ....

به نظر تمامی دوستان نیازمندم شدید

چهارشنبه بعد از ساعت کاری رفتم خونه و خوب امتحان داشتم پنج شنبه صبح رو .کمی استراحت کردم و بعدم بیدار شدم با سنجد افطاری خوردیم و بعد مریض داشتم و ...بعد رفتن مریض من و سنجد با کلی بالا پایین خوابوندم سنجدک رو ..نشستم پای درسم که خدارو شکر از همه جانبه برمن میاد ..

پیام اومد تو واتساپ من معمولا واتساپم کسی پیام نمیده اگر پیامی باشه از طرف راهی(همسر )خواهد بود

پیام داد که سلام متن مورد نیازت برای اجازه گذرنامه رو بفرست من ببرم بدم واست بگیرم ..

بعد انتهاش هم زد من سفرم شنبه میام میخوام سنجد رو ببینم ...

خو ب ماجرا شروع شد ... ..منم زدم منم مسافرتم نیستم بیای ببینی . دوستان در جریانید که راهی نمی دونه من تهرانم و فکر میکنه مشهد زندگی میکنم هنوز ..

زد هر شهری هستی بگو من میام .منم زدم شهر به شهر میخواهی پاشی بیای

بعد اصلا بیای من بگم کی هستی ؟ تو میری و جواب تمام سوالاتش میمونه واسه من .من می مونم ویک بچه با دنیایی سوال تو ذهنش من میمونم و اشفتگ ی..

گفت بحث اذیت و ازار نیست . بگو پدرشم از این به بعد میخوام ماهی یک بار بیام ببینم ....

نمیخوام تو این شرایط احساس بی کسی کنه و اینکه کسی جای پدرش براش نمی گیره ......

منم زدم کسی قرار نیست جای پدرش بگیره و همچین کسی نیست نم ی دونم از کجا تو ذهن تو اومده .بعدم تو هرماه نمیای الان یک حرفی میزنی و بعد هم تمام دیگه نمیای ....من می مونم اشفتگ ی من میمونم و نگرانی من میمونم و کودک بینوام

دیگه جواب نداد منم نشستم فکر کردم از کجا راهی به این نتیجه رسیده که کسی جای پدر نگیره یهو یک چیزی یادم اومد...

من به مناسبت تولد سنجد تو استاتوس واتساپم نوشته بودم خرداد فصل مشترک من و عشق ....وبه وصلش نزدیک میشویم ..

راهی گیج از همه جا هم یک درصد فکر نکرده من منظورم چی هست و .... ولی این موضوع ذهن من رو خیلی مشغول کرد ..درس خوندم ولی چه درس خوندن ی. تا صبح بیدار بودم یک صفحه خوندم دوصفحه ورق زدم و اندیشیدم...

صبح که رفتم سرجلسه به یک نتیجه رسیده بودم نتیجه خطر ناک رفتم امتحان دادم اومدم خونه . واقعا نا نداشتم مجدد عصری امتحان داشتم که اونم رفتم دادم و زنگ زدم به خانم مشاور گفت میتونی بیای ؟ من خیلی پریشان بودم گفتم اره میام ...

رفتم دفترش هنگ هنگ بودم واسش حرف زدم پیام راه یرو گفتم ..گفت خوب خودت رو اماده کن ممکنه کار برسونه به شکایت ...یهو فکری که از شب قبل تو ذهنم بود رو گفتم اون بنده خدا شاخ بالا کلش سبز شد ....از من بعد این همه مدت بعید بود؟؟؟؟؟؟

گفتم اگه برگردم پیش راهی دیگه نمی تونه اذیتمون کنه ..گفت چی میگی تو؟

هنوز رو حرفم هستم ....من نمی تونم توان ندارم ببینم بچم داره میچرخه بین پدر و مادر . بچم واژه نامادری رو میبینه .من توان ندارم .سنجدک من حیفه قراره مرد بزرگی بشه من نمیخوام مرد بزرگ من فردا وازه هایی براش اشنا باشه من طلاق نمیخوام من هیچی نمیخوام ....

راه ی بد هست هیچ چیز عوض نشده قطعا هنوز اعتیاد داره قطعا هنوز بد هست هنوز خانوادش اازارم میدهند قطعا میخواد اذیتم کنه روحی یا روان یو شایدم جسم ی.ولی من توان ندارم ...

من دوتا راه دارم ..ادم نشون دادن سنجد بهش یستم ادم اینکه یک عالمه سوال تو ذهن کوچولو سنجد ایجاد کنم نیستم ..من مادرم مادری که ذره ای دلش نمیخواد بچش استرس و اضطراب تحمل کنه ....سنجد همه چیز منه

راهی هر چقدر بد یک روز میفهمه که من به خاطر بچم اینکار کردم ..

من دوتاراه رو برای خودم رد نظر گرفتم هردوتاش هم احتمالا همه میگند غیر منطقیه مثل مشاورم ....

راه اول اینکه گوشیم خاموش کنم ..قانون ی یا غیر قانونی تو این مملکت شخصیت و هویتم رو عوض کنم و به سنجد بگم پدری نیست تا زمانی بزرگ شد و اونقدر عاقل بعد راجع به پدرش حرف بزنم بگم من اینکار کردم انتخاب راهش با خودش

راه بعدی هم اینکه حالا مسالمت امیز با راهی صحبت کنم و بگم حاضرم باهاش زندگی کنم...فقط بزاره من درس بخونم کار کنم و اذیتمون نکنه نه من رو نه سنجد رو منم باهاش کاری ندارم این راه هرچقدر فکر میکنم سخته برام .....

ول ی باز هم میگم من ادم این نیستم برم دادگاه بشینم بگم بچم یک روز پدرش ببینه ...نه من ادم نیستم بچم پاشه بره اونجا بگن مادرت بده من تو خونه بگم پدرت بده ....

من ادم این نیستم چشم های سنجدم رو اشکی ببینم...تمام اینها رو بااشک به مشاور گفتم بعدم ترک کردم اتاقش رو اومدم بیرون ...

اومدم خونه و سنجد کوچولوم رو بغل کردم نذاشتم ببینه اشک هام رو ولی من گریه ها کردم....

من تسلیم سرنوشت میشم باشه ولی سنجدم نه......

اونقدرها فداکار نیستم تنها دلیلم اینه نمیخوام سنجدم اذیت بشه چون مادرم و جونم به جون سنجد بسته هست...اینده ای برای من بدون سنجد رقم نزنید حتی یک لحظه و یک ثانیه ......

الان سنجدم بزرگتر شده و نمیتونند خانوادش به اختیارشون در بیارند ...من هنوزم میتونم تسلط داشته باشم و بچم رو نجات بدم ...

پنج شنبه شب با افسردگی تمام گذشت

روز جمعه هم که کلا نتم قطع بود به خاطر انفجار تو شهران که ما دوریم و ربطی نداره ولی خوب قطعی و... یقه مارو گرفت ...تا شب همش تو کما بودم از صبح بیدار شدم به سنجد صبحانه دادم .خوابیدم .بستنی دادم خوابیدم ...

میوه دادم خوابیم .دستشویی بردم وخوابیدم .خواب نه ..یک حالت گیجی بودم کتاب دستم گرفتم و دوباره گیج شدم من حیرون و سرگردان بودم ....تا قبل افطار همین وضعیتم بود بچم سنجد باورش نمیشد من اینقدر حیرون و گیج باشم .....میخواستم ببرمش پارک نا نداشتم ..حس نداشتم ...نیم ساعت قبل افطار بچه رو بردم حمام و خودم دوش گرفتم اومدم افطار کردم و سنجد قول داد یکم کارتون ببینه و بخوابه...بعدم تمام ...گیج گیج بودم بازهم....شام سنجد رو دادم ..بردم خوابوندمش گفت میترسم بغلش کردم خوابید دوستم زنگ زد یهو بغضم ترکید و براش حرف زدم از همه چیزاز حسم از همه لحظه  ها این دوستم چندین ساله با من اشناست و دوست ...

یهو گفت سانیا برگرد اشکال نداره داری داغون میشی ...تو این 3 سال کوچکترین خطایی نکردی در حق همسرت کوچکترین بدی نکردی میخواه ی من بهش زنگ بزنم ؟ اون رفتارش زیر رادیکال هست ..همه چیز درست ولی تو هم زنی نیستی بخواهی با این و اون باشی ...ازدواجم به خاطر سنجد نمی کنی عملا زندگی و تنهاییت رو داری دوش میکشی الان نه ولی فرصتی پیش اومد حرف بزنید با هم راهی زیر رادیکال رفتارش ...این که علاقه ای به شما دوتا نشون نداده ولی تو توان نداری  بچه ای بخواد تو دست بچرخه و بره اینجا و بره اونجا اون بچه دیگه بچه مطابق میل مادر از کار در نمیاد .....

حرف دوستم هم شد مزید برعلت ..من سه شبه نخوابیدم و چشمهام جغد وار بازه دیشب تا صبح سنجدم رو ناز میکردم واشک میریختم ....

خدایا راه صحیح کدومه خدای من موندم خودت راه ی نشونم بده

خدایا تو میدون یتو قلب من چی میگذره ؟

خدای تو همه چیز رو میدون ی خدایا تو سختیهام رو دید خدای تو همه چیز رودیدی و میدون ی...برتو چیزی پوشیده نیست کمکم کن خدای مهربون من .....

توی اینروزها و شبها ی عزیز دست دعا برداشتم و استغاثه دارم از خدای مهربون خدایی که میبینه من رو و من میدونم یک راهی میذاره ..

دوستان عزیز هر نظری دارین بگین واقعا مغزم دیگه کار نمیکنه .....

[ شنبه 29 خرداد 1395 ] [ 11:53 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55957