X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

نوشتن از روزهایم
 

این روزها به سنجد خیلی فکر میکنم به ایندش  به روزهایی که قراره بیادد به کاری که دارم انجام میدم به تصمیمی که گرفتمو راسخ شدم توش به بغضی که تو گلومه به حقی که زندگی ازم گرفته به همه اینها فکر میکنم و بغضم رو میخورم لبخند میزنم ...درس میخونم ...

با سنجد میخندم ولی انگار تو فضام یک فضای مه الود من گیج گیجم ..

از تصمیم من چیزی نپرسین میگم به وقتش ..

خطر ناک نیست خطر ساز هست ...کلا زندگی خطره با خطر معنی پیدا میکنه ..

به خانوادم نگاه میکنم از اولشم من سر پردردسری داشتم ..تمام تصادف ها مال من بود . تمام زمین خوردن ها و......

کاش زندگی از اولش میگفت قراره روزهای سخت تا اخر همرات باشه کاش میشد این استر سها تموم بشه کاش میشد این روزهای سخت تموم بشه و من بتونم نجات پیدا کنم...

میدونم با زیر سوال بردن شرافتم خیلی راحت میتونم کارم رو انجام بدم ولی راضی نمیشم یعنی نمی تونم ...فایده ای هم نداره من عادت کردم عرق بریزم استرس رو تحمل کنم و بعد به مقصد برسم...

اینکه از زیر صفر شروع کنی خیلی سخته من دوبار تاالان تو زندگیم ریسک کردم اونم از زیر صفر یک بار مجرد بودم و یک بار وقتی از راهی کندم واومدم مشهد ....

بار اول جوون بودم و خوب خانواده خوا ناخواه همراه من بود اون موقع من خیلی زود پاگرفتم سر شش ماه تمام اعتبارات و... همه چیز اومد

بار دوم تا 6 ماه هنگ بودم و جنگیدم همه چیز نه عالی ولی خوب پیش رفت اما اینبار بار سوم هست ..نمیدونم کمرم خم میشه و میشکنه یا باز هم ....

میدونم خدا ی مهربون من هست میدونم کمکم میکنه میدونم خودش مثل همیشه دستم رو میگیره و میگه بیا اینم راه اینم کمک حالا بزن به جاده و من چقدر دوست دارم این جاده و این مسیر رو

برام دعا کنید تو این مسیر کم نیارم عاطفی ،روحی ، مالی و ....

سنجد مهربونم کاش میدونستی تمام اینها به خاطر توست ...شبها وقتی میگه مامان بغلم کن مامان بیا پیشم بخواب لبخند من نشون این هست که این وابستگی دوجانبه هست و سنجدم نیمتونه از مادری که گاه دعواش میکنه بگذره ....

حتی به خانوادم نمی تونم زنگ بزنم ...میترسم لو بدم چیکار میخوام بکنم .دارم در دهنم میبندم فقط کارهام انجام میدم ....شبها تاصبح بیدار خوابی و ....

به سلامتیم اهمیت میدم من باید سالم باشم تا از سنجدکم حمایت کنم

توکل به خدا دارم ..و از خدا مخیوام کرامت و معجزش رو نشونم بده خدای صدام رو میشنوی دیگه مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا بشنو خواهش میکنم . خدای تمنای تو رودارم خدای مهربون من



بعدا نوشت

یکی من رو از برق بکشه یهو دارم تصمیمم رو سرعت میبخشم این اصلا خوب نیست ها .....

یهو به مدیر عامل میگم یهو چشمهاش گرد میشه میگه خانم سانیا میشه بری یک روز دیگه با هم حرف بزنیم ....و من دارم فک رمیکنم کجاش براش درد داشت ......مگه مهمه براش .......کجای قصه این مدیر وایستاده ......



[ سه‌شنبه 22 تیر 1395 ] [ 11:54 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 64720