نوشتن از روزهایم
 

میشه چشم هام ببندم وقتی باز کردم ببینم هم چیز اونی که باید بشه شده و من دارم چایی میخورم سنجد کنارمه و دغدغه هر دوی ما اینه برا تعطیلات اخر هفته کجا بریم ؟

خدایا میشه ؟ میشه تموم شه این امتحان سختت ؟

میشه دست من رو بگیری و اینبار پا به پای من قدم برداری . خدای همیشه تو لحظه های سخت دیدم که کنارم بودی و البته بیشتر پناهم بودی خدا ی من رو پله اول نردبان ی وایستادم که راهش زیاده پایین رو نگاه نمیکنم چون میدونم تو از بالا داری دستم رو میگیری همراهت ببری.....

خدا یاچرا تموم نمیشه لحظه های سخت .....

فکر کنم اینبار کمر همت بستی تا لحظه اخرباتلاق باشه برام باتلاق تنهایی من...

خدایا میدون ی فقط در خونت نشستم و سکوت کردم تا ببینم چ ی میشه خدا یاتموم نمیشه این قصه حزن و اندوه من ؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونم تو تمومش میکنی میدونم ..خدای شکر میکنم چون همیشه تمومش کردی اینبار هم تموم میکنی خدایا ممنونم بابت همه چیز ......

[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 13:53 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 66173