X
تبلیغات
زولا

نوشتن از روزهایم
 

من معتقدم روزهای هیجان دار خودشون ا زکله سحر اعلام میکنند که ما هستیم ..امروز منم اینجوریه

سه شنبه ها واقعا هلاک میشم از سر کا رمهد سنجد و بعد میایم خونه و جمع و جور میکنم میریم کلینیک و اونجا من به مریض میرسم و سنجد هم میپلکه و کلی حال میکنه ا زانجام معاینه دندون هاش پیش دندو نپزشکمون تا وزن و قد و تب و... پیش پزشک عمومی و... عملا سنجد خان هفته ای یک بار چک اپ میشه ..هرچ یبه بقیه میگم بذارین بیاد پی شخودم میگن برو به کارت برس یک روز میاد ما دوست داریم باهاش بازی کنیم ...

دیشب هم از این قاعده مستثنی نبودم و وقتی اومدیم خونه سنجد بعد شام خوردن شببخیر گفت و رفت خوابید و منم رفتم کنارش یک ساعتی خوابیدم و بعد بیدار شدم و به امورم رسیدم

امروز صبح ولی دیر بیدار شدم و بدو بدو داشتم ..تو مسیر اومدیم یهو انتها یاتوبان دیدم یک ماشین نگه داشت و سه نفر پیاده شدند ای دنبال هم بعدم تا دلتون بخواد بزن بزن اصلا صحنه خوش ایند و هیجان انگیزی نبودولی داشت تایم مارو میکشت من دیرم شده بود و این اقایون به ظاهر محترم ول کن نبودند بالاخره مردم جدا شون کردند فک رمیکنید دعوا سر چی بود سر 500 ت کرایه تاکسی کم مونده بود خودشون رو بکشند من نمیدونم واقعا چقدر ارزش داره چقدر ها......

با هزار مصیبت خودم رو رسوندم سرکوچه شرکت و یهو دیدم یک چیزی گروپ خورد تو سرم وای دنیا جلو چشم هام سیاه شد بله اقا محترمی داشتند میرفتند تو شرکتشون قدشون بلند بود بنده رو ندیدن و کیفشون رو اوردن بالا برند داخل من رد میشدم گروپ خورده تو ملاج من.....

قشنگ ستاره تو دور کلم جمع شده بود ....اومدم شرکت سرم درد میکرد تشنه بودم اب نبود...میخواستم گریه کنم....اب تو اب سرد کن حتی یک قطره هم نبود ...لیوانم برداشتم و با غرغر رفتم بالا اب بخورم تو اسانسور لیوان اب به دست میومدم و میخوردم و غ رمیزدم تا اینکه نگهداشت اومدم پیاده شم یهو مدیر محترم اومد داخل و منم هول کردم لیوان اب ریختم روش

اینقدر ترسیدم زبونم بند اومده بود ....میخواستم دیگه گریه کنم برگشته میگه هوا گرمه چه کار خوبی میدونم به خاطر ترس من گفت رنگ پریدم خیلی  بد بود حالا خدا خیر رساند..تا شب رو

[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 10:01 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 65331