X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

من گاهی فکر میکنم خیلی پرروتشریف دارم .

چهارشنبه تو فکر برم نرم عروسی بودم که یهو شبش دوستم زنگ زد کی راه میوفتی گفتم حوصله ندارم برم گفت تو غلط کردی پاشو برو روحیه ات عوض میشه

هنوز تصمیم نداشتم که اومدن دنبالم برم خونه دوستم مادرش اومده بود حجامتش کنم . و خوب کلی هم اصرار لباس جمع کن بریم لباس هام جمع کردم و رفتم اونجا مغز من رو خوردند بس گفتند برو که البته ممنونشونم چون واقعا برا تغییر رویه خوب بود .....

چنج شنبه صبح یکم کار داشتم و بعدم راه افتادم به سمت گرگان از بدی راه نمیگم که تنا چیزی بود خراب کرد. چون دیر شده بود با سواری تا ساری رفتم گیر یک راننده میتونم بگم کم شعور افتاده بودیم که داستان داشت سعی میکنم این ادم و اون ساعات رو حذف کنم خداشاهده حذف نکنم باید پاشم برم بزنمش یعن اینقدر رو اعصاب بودشها

بعد از ساری ب گرگان .خسته و درب و داغون رسیدم که داداشم اومد دنبالم مستقیم مارو برد تالار .

اونجا هم همه تعجب از دیدن من و کلی هیجان زده سنجد شدن ...لباس عوض کردم و مرتب سازی بعدم دیگه حسابی ترکوندیم با فک و فامیل محترم ...بعد تالار هم مراسم بزن برقص داشتند اخر شب تو حیاط خونه .که رفتیم اونجا و تا 4 صبح مجد ترکوندیم جوری صدامون درنمی اومد . البته یک نیم ساعتی هم ناهار خوران گرگان به رقص نایل شدیم ...

وقتی رسیدیم خونه من هلاک بودم سنجد که از قبل تو ماشین خواب بود و داداشم برده بود خونه ولی من دیگه بیهوش بودم نقهمیدم کجا خواب رفتم .صبح بیدار شدیم بقیه هم در تدارک رفتن بودند از جمله برادرم و... منم گفتم بعد نهار میرم ولی کل روز رو گیج نشسته بودم یا دراز کش بودم اینبار مستقیم راه افتادیم به سمت تهران که خوردیم به ترافیک فیروز کوه و2 نصف شب خونه رسیدم

دقیقا هلاک بودم هلاک ...شنبه صبح به زور خودم جمع کردم رفتم سرکار و مشخص شد دوشنبه باید برم ماهشهر قشنگ گریمگرفته بود خونه شبیه اشغالدونی شده .از طرفی تعطیلات خرداد رو تصمیم داشتم برم مشهد از طرفی درب و داغون واین ماهشهر داستان جدیده .

شنبه شب مهمون داشتم خونمون که من رسیدم پشت در بودند حتی افطار نتونستم بکنم فقط همراهشون چای خوردم بعد مشغول اشپزی تا اخر شب شام خوردند رفتند منم بیهوش افتادم و فقط نماز صبح بیدار شدم ...

یک شنبه هم عصر کلینیک و بعد مباز خونه دوستم و از اون طرف هم صبح زود رفتیم فرودگاه ..اونجا هم کلی جلسه وخوب چون ماه رمضون بود اقا یک لیوان ابم کسی نداد به ما

باتشنگی و ....گذروندیم و بعد جلسه چون مدیر عامل هم باما بود پریدیم تواژانس بریم فرودگاه حداقل چیزی بخوریم تو فرودگاه فقط بیسکوییت و چیپس وو پفک داشت مجبورا همون ها رو خوردیم سوار هواپیما شدیم بعدد یک ساعت تو گرما اعلام کردند اقا بیاید پایین هوا بد نمیتونیم بپریم .مجدد پریدیم تو بوفه فرودگاه دیگه مونده بودیم چیبخوریم پرواز هم حالا حالاها انجام نمیشد اخرم خودم دست جنبوندم و یک اشنایی ماهشهر داشتم از دوستان قدیمی بود زنگ زدیم اقا برا ما غذا بیار اون طفلی هم زحمت کشید و غذا برامون اورد شام خوردیم و بعد اومدیم سمت تهران با 4 ساعت تاخیر ...

خوبی انی سفر این بود که با مدیر عامل بودیم و البته دیگه تو این تاخیرات و.... اون بیچاره هم ادای مدیرعامل درنیاورد و پا به پای ما چیپس خورد و خندیدیم و گفتیم و کلی خوش گذروندیم عملا این چند ساعت رو تبدیل کردیم به هرکر خنده

مدیرعامل میگفت باورم نمیشد مهندس هیشه بیحوصله که به زور تو جلسات جواب مارو میده اینقدر اهل بگو بخند باش .(من رو میگفت )

من مدتیه که محل کار شاد نیستم مثل چند سال پیش نیستم نه اغتشاشی نه اعتراضی نه لبخندی هیچی فقط میرم و میام مثل مجسمه و حالا اون روی من دیدن داشت براش ....

شب اومدم سنجد از خونه دوستم برداشتم و اومدم خونه لباسهامونهم ریختم تو هال حتی جمع نکردم خوابیدم و صبح اومدم سرکار امشب بعد کلینیک من یک عدد کوزت درخدمت منزل هستم

اینم ماجرای یک هفته من

وای چقدر حرف زدم تشنم شد

ماه رمضون من نه گرسنه میشم نه چیزی همچنان خوابم میادفقط ......

[ سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ] [ 10:37 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55957