X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

این شبهای قدر عجیب پریشونم . دلم گرفته و هرشب تا سحر یا اشک دارم و یا استغاثه نمیدونم دلم اروم نمیگیره .

ارامشی میخواهم از جنس خودت

تصمیم های بزرگ میگیرم و زیر این تصمیم ها کمر خم میکنم من تنهایی هام رو در خودم حل میکنم سنجدکم رو بغل میگیرم و اشک میریزم ...این میشه حکایت این روزهام

تولد سنجد هست البته 28 خرداد وسایل تولد مهد رو خریدم .خونه نمیگیرم یک رستوران مناسب پیدا کردم اونجا ببرم تولدش رو .

حوصله هیچ چیزی ندارم تحولی بزرگ در من داره رخ میده تحولی تو دریایی که میدونم هرجا باشم سکان این کشتی دشت خدایی هست که مهربون ترین مهربانان

پسرم پنج سالش شده پنج سال همیشه و هرسال تو این روز تولدش حالم خوب نیست جای تمام زخمها تازه میشود و من اشک میریزم جای تمام زخمهایی که همون روز بر دلم مونده این روزها من عجیب به هم میریزم و عجیب داغون میشم .

شب تا صبح خواب ندارم

خدایا تو حال من میدانی قلب من رو مطمین کن خدای مهربان من

[ شنبه 27 خرداد 1396 ] [ 09:48 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 59929