X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

دارم حساب میکنم شاید دو هفته ای هست من خوب نخوابیدم .واقعا نخابیدم ها .دقیقا از اواخر خرداد بود دقیقا از روزهایی که دنبال تصمیمات مهم ززندگی میرم دقیقا از همان موقع خواب من فقط به بیهوشی از خستگی معطوف ده بقیه اش رو که یا توراه ولایت بودم و یا رفتم اونجا دادگاه و...هه این وارد اعصابم به هم ریخت و خواب رو از من گرفت از روزی هم برگشتم استرس شرکت و سرشلوغ خودم و فکر و خیالم باعث د کلا نخوابم .اخرهفته رفتم سنندج یک روزه رفتم و برگشتم سفر اخر هفته ای محسوب شد حسابی هم خسته شد اما خوب بود رسیدم شنبه صبح تهران و یک شنبه تشریف مبارک بردم ماهشهر وای خدای من 

جهنم یعنی چی یعنی همین یعنی روزهای سخت .واقعا من از گرما پختم پختنی با غایت سنگین .دیگه اونجا تو گرما بهترنی اتفاق زندگی افتاد که دوتن از دوستان رو دیدم و بعدم پرواز و رسیدن به تهران اخر شب رسیدم و ررفتم خونه دوستم و همونجا موندم صبحم مثل یک عدد خرس قطبی در خواب زمستانی اومدم شرکت فقط از ترس پاره ششدن مانتوم سینه خیز نیومدم وگرنه حتما اینکارو میکردم .وای دلم میخواد عصر بشه برم یک دوشش بگیمر یکم بخوابم اعصابم یکم اروم شده مسایل یکم سبک شده من میخوام بخوابم .......

خدایا ممنونم که همیشه صدام رو میشنوی بم میگی صبوری کنو من بنده بدی که صبوری بلد نیستم خدا یا ممنونم برا همه چیز

[ دوشنبه 19 تیر 1396 ] [ 10:08 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 58222