X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

اینکه ساعت چهار صبح پست میدارم خنده داره 

ولی مسئله اینه واقعا درگیرم .دانشگاه نفس های آخرش رو میکشه بهتره بگم داره منو مجبور،به نفس های آخر میکنه. نه که آخرش باشه نه افتادم به عملی و مقاله و پایان نامه جوری که هرچقدر بدو بدو داشته باشم همون قدر زودتر جمع میشه .وقت کم میارم سنجد پیش دبستانی میره و طبق ضوابط مشق و درس داره هرچند من مخالفم ولی سفت و سخت هست خودش علاقمند و ترس دارم از بی تفاوتی خودم که اگر محل ندم به درس و مشقش بعدها اونم تو اصلی ترین بازه بی تفاوت بشه مجبورم کج دار و مریض طی کنم و پا به پاش بر م 

کارم تو مرحله بدو بدو هست. 

و زندگی از اون بدو بدوتر.تقریبا شرایط روحی نرمال و حالا احساس رهایی میکنم احساس اینکه زنجیری از پا بازشده و با خودم فکر میکنم من چطور این زنجیر رو پنج سال بستم و همه جا رفتم و اشک ریختم دیگه راهی تابوی من نیست و شکسته و تمام شده 

سنجد هنوز راجع به پدر چیزی نمی دونه و تلاش دارم به زودی طبق برنامه خودم سوق بدم

برنامه زیاد دارم که هر کدوم زنجیره ای به دیگری هست 

و خدایی که همیشه یاریگر من بوده و هست 

دوست دارم یک روز بشینم از حس غریبم بنویسم اما نمی تونم نوشتن از یک سری چیزها سخته و گاهی ناممکن ....باید رمان بگذره تا حس غریب رو بنویسم 

من خوبم شلوغم درگیرم ،درد شانه هام برگشته وومیدونم برا فشار زیاد هست 

به شونه های من کیف مدرسه سنجد اضافه شده چون خودش،برنمیداره 

و شاید دردش برای تمام مسئولیت زندگی هست ...نمی دونم درد بدیه جوری که من بعد درس خوندن شبها از دردش نمیخوابم

و میدونم خدایی هست همین حوالی که دست های به دعا رو میشناسه میگیره و بلند میکنه. 

خدایا ممنون آغوشت هستم 

خدایا ممنون بلند کردنم از،زمین هستم 

خدایا کرامتت ثابت شده 

ممنون و سپاس گذارم برای تمام آنچه داده و نداده ای 

[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 04:10 ] [ sania ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 61006