ماجراهای پرماجرا

مدت هاست همه چیز باهم توی سرم خراب میشه 

تصادف سنجد که صبح موقع رفتن به مدرسه ماشین زده بهش و یهو دیدم بالا سرم داره میگه مامان پاشو من تصادف کردم هراسان بیدار شدم و دیدم دم در خانمی ایستاده و با استرس میگه پسرتون با ماشین من تصادف کرده و ندیدم و ... گفتم با سر زمین نخورده ؟ گفت نه گفتم باشه برو اشکال نداره و شماره هامون  دادیم 

و البته دختر خوبی بود و تماس  گرفت  احوال سنجد پرسید و منم بعد رفتن اون خانم یهو دیدم داره گریه میکنه 

بچه ترسیده بود و من فقط میتونستم بغلش کنم و آرومش کنم و عینکش شکسته بود بردم دکتر و عینک جدید گرفتم 

از طرف دیگه وضعیت اقامتم به هم ریخته از طرف دیگه اوضاع زندگی به هم ریخته بیشتر از یک ماه که نه میتونم کار کنم و نه زندگی روی خوش نشون پیده 

از طرفی چشم دکمه مریض شده بود بردم دکتر و آنتی بیوتیک گرفت و عفونت داشت و متاسفانه بعد یک هفته شب دیدم نفس بچه سخت درمیاد 

و زنگ زدم آمبولانس و بردیم بیمارستان و چند روزی رو تو بخش ریه یستری بود و تمام مدت از بیمارستان بیرون نیومدم 

و اینم بگم هزینه ها هم با کلی دردسر پرداخت کردم

و اومدیم خونه و مجدد بیماری های عجیب عجیب من برگشته و همش با خوابم یا نمیتونم از جام بلند شم

مو فرفری مشکل قرص  و دارو اش هنوز حل نشده 

انگار منو گرفته فشار میدن تو هم دیگه  نه کار میتونم بکنم نه زندگی درست و حسابی هیچی 

از طرفی مردک کلی فحش داد و و درنهایت گفتم فقط وکیل 

و خوب رفت پیش وکیل دید خرجش زیاد الان زده به در عاشقی که آره من فقط دل تنگ شماهام یعنی وسط این ماجرا فقط اینو کم دارم 

نمیدونم چرا اینقدر هنه چیز توهم هست فقط توکل به خدا دارم و هرروز دنبال اینم که خدا با یک معجزه منو و بچه هام نجات بده 

کاش میشد همه چیز رو درست کرد کاش کمی میشد آسوده باشیم کاش یکم کمتر سخت بود این زندگی 

کاش برزخ تمام بشه

در چه کنم حال ترین حالت دنیام اصلا گیر و گرفتار 

نمی دونم تو بلاتکلیفی ام یک بلاتکلیفی بزرگ یک هفته حتی نتونستم کار کنم خستم خدا  خودش کمک کنه 

کرامت خودش منو از این برزخ نجاتم بده

دعا کنید برام 

چرا من همش شدم عین پرستوی مهاجر همش باید برم 

دیگه کجا برم خستم میخوام بشینم میخوام بمونم میخوام ساکن شم چرا خدایا چرا