-
ماجراهای پرماجرا
یکشنبه 28 بهمن 1403 04:01
مدت هاست همه چیز باهم توی سرم خراب میشه تصادف سنجد که صبح موقع رفتن به مدرسه ماشین زده بهش و یهو دیدم بالا سرم داره میگه مامان پاشو من تصادف کردم هراسان بیدار شدم و دیدم دم در خانمی ایستاده و با استرس میگه پسرتون با ماشین من تصادف کرده و ندیدم و ... گفتم با سر زمین نخورده ؟ گفت نه گفتم باشه برو اشکال نداره و شماره...
-
کاش برزخ تمام بشه
پنجشنبه 4 بهمن 1403 09:25
در چه کنم حال ترین حالت دنیام اصلا گیر و گرفتار نمی دونم تو بلاتکلیفی ام یک بلاتکلیفی بزرگ یک هفته حتی نتونستم کار کنم خستم خدا خودش کمک کنه کرامت خودش منو از این برزخ نجاتم بده دعا کنید برام چرا من همش شدم عین پرستوی مهاجر همش باید برم دیگه کجا برم خستم میخوام بشینم میخوام بمونم میخوام ساکن شم چرا خدایا چرا
-
میرم به جنگ
جمعه 28 دی 1403 04:06
خیلی وقته ننوشتم یعنی راستش نوشتن نداشتم خستم وضعیت خوابم به هم ریخته بهم ریختگی افتصاحی داره چون شبها تاصبح نمیتوانم چند شبی کار کردم ولی بعد دیدم فایده نداره در مجموع هر دوروز سه روزی از خستگی چند ساعتی رو بیهوش میشم و بعد دوباره زندگی ادامه داره حدس خودم فشارهای عصبی هست که باهام اینکارو کرده و نمیگذاره بخوابم و...
-
خستگی های شیرین
چهارشنبه 5 دی 1403 19:26
درسته این روزها خیلی خستم اما خداروشکر میکنم که توان مقابله تا الان رو داشتم تو این مدت تونستم مدرسه سنجد تسویه کنم ، خوب کشور مسلمان نیست و نزدیک سال نو و همچینن کریسمس و یک جورهایی باید بگم امسال من اولین بار کریسمس با کشور رو دیدم توی ترکیه و بقیه جاها نزدیک ایران بود و البته کشور مسلمان نشین و این همه شور و شوق...
-
تولدم مبارک
دوشنبه 26 آذر 1403 12:48
امروز ۱۶ دسامبر و من متولد شدم ۴۱ ساله لی که اینبار زده زیر میز و دستهاش به زانوان لرزان بلند شده نمیدونم چرا من تو زندگی شخصی اشتباهات زیادی داشتم و دارم انتخاب های اشتباه که باعث شده چالش داشته باشم شاید عجولم نمیدونم شاید سادگی شاید تنبلی ولی هرچی که هست من انتخاب اشتباه داشتم اونم دوبار و الان خداروشکر پشت دستم...
-
هیچ نیست غصه ای وه روز به روز بزرگتر میشه
چهارشنبه 30 آبان 1403 00:22
طبیعی که آدم کم بیاره طبیعی همه چیز طبیعی روال زندگی منم طبیعی همچنان پس لرزه هیا این مردک رو داریم یک شب با فحش یک شب ملایم و یک شب جنگ دیگه عادت کردم مشکل من فقط اینه چرا بیخیال نمیشه نمیدونم به خاطر نفرین ها هست میترسه چیه که ول نمیکنه من خیلی خستم خیلی ،فشار زندگی اینکه تت این نقطه وایستادم و هیچی ندارم اذیتم...
-
دندان درد پرماجرا
دوشنبه 21 آبان 1403 01:46
روزهای سختی رو گذراندم متاسفانه خوشی ما پایدار نیست دوستان رفتن و من موندم و تنهایی بچه ها اصرار کردن که برو یک بدر دیگه کازینو ببر منم رفتم و باز بردم ولی زیاد صبر نکردم دوبرابر پولم شد بدو برگشتم کار مسخره ای اما پولش میبری مزه میده به شرطی نیازی برگشتم حس کردم صورتم ورم داره چون چند وقتی بود دندون درد داشتم حدس زدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 آبان 1403 02:39
زندگی میگذره سخت و اسونش رو ما تعیین میکنیم شدت درگیری با مردک زیاد شده دیگه کار به جایی رسیده خودش بلاک میکنه خودش از بلاک درمیاره منم حوصله ندارم واقعا باهاش کل کل کنم ، ترجیحم به سکوت یک دوستی دارم مجازی باهاش آشنا شدم اما خیلی هم درد بودیم باهم و خوب خواهرش کارهاش انجام داد سفر اومد اینجا و اینم چند روز بعد با...
-
شد سه ماه که نفس میکشم
دوشنبه 7 آبان 1403 03:24
نمینویسم چون خبر جدید ندارم وضعیت زندگی به همان منوال قبل منتطر بیمه هستم برا ام آر ای و اسکن مغز چشم دکمه مردک زنگ زدا بود دوباره ادعای پاکی میکرد منم از اونجایی مدارک داشتم براش رو کردم که دیگه نیاد سراغ من و با وقاحت تمام فحش داد و بدو بیراه گفت چون کم آورده بود و منم بلاک کردم مجدد امیدوارم آسایش بیاد در خونم کلا...
-
کاش دنیا جور دیگری بود
چهارشنبه 2 آبان 1403 21:24
بخوام از روزهام بگم میگذره ولی چطور رو کلا ترجیحا اینه فکر رنکنم به نوع گذشتنش امروز بچه ها رو بالاخره بردم دکتر هم سنجد هم فرفری و چشم دکمه سنجد که فقط آزمایش نوشت و بعدم باید ببرم ارتوپد برا کف پاش چون صاف فرفری و چشم دکمه هم آزمایش نوشت و البته فرفری گفتند اوکی هست و دارو ادامه بده و بعد آزمایش هم مجدد یک آزمایش...
-
کاش مچاله نشم
پنجشنبه 26 مهر 1403 00:57
مدتی خیلی خستم خیلی فرسوده شدم از لحاظ مغزی این مردک حسابی عصبی میکنه من رو از در میندازن بیرون از دیوار می خواد بیاد تو مدت زیادی درگیری باهاش دارم بدجور جواب نمیدم بلاک میکنم از همه جا ولی باز هم بیفایده هست و مرتب رو مخ من میره میدونم با کسای دیگه هست ،جالبه تو عصبانیت عکس برا من میفرسته و بعد خودش پاک میکنه...
-
هردم از این باغ بری میرسد
یکشنبه 15 مهر 1403 18:10
برای من هر دم از این باغ .... از هفته قبل که پیگیر کارها بودن مردک چون نمیتونست انجام بده و آدمها رو دوباره ارجاع داده بود به سمت من البته منم مقداری پول گرفتم و انجام دادم . که این پول فقط تسویه مدرسه دخترها و دیپلم گرفتنشون شد و مدرسه دوتا کوچیکه و کتاب و لباس و ... یک قسط مدرسه سنجد من موندم و دانشگاه که پرداخت...
-
روزهایی که گذشت
یکشنبه 8 مهر 1403 00:02
هفته قبل خیلی پرمخاطره بود برام ، اول اینکه ایمیل زدم دانشگاه یک بحثی پیش اومد آنا رفع شد و من بالاخره پذیرش برا تخصص رو گرفتم . البته تو پرانتز بگم سه روز بیشتر وقت ندارم برا واریز پول دانشگاه منم فعلا هیچ پولی ندارم . سنجد مدرسه ای قرار بود قبول کنه نکرد و من دوهفته بکوب دنبال مدرسه بودم و بالاخره یک مدرسه خصوصی و...
-
کارهای درست میشن اما گاهی با تاخیر
چهارشنبه 28 شهریور 1403 22:16
مدارک مجدد دادم ترجمه و قرار شد روزجمعه حاضر باشه صبح وقت داشتم برم اداره مهاجرت ببینم اقامتم اوکی شده یا نه ،صبح اول وقت زدم بیرون و رفتم اداره مهاجرت طبق معمول شلوغ بود و تظاهر طول کشید و البته برگه دادن تا برم برای کارتم از جای دیگه بگیرم منم رفتم دارالترجمه مدارک رو گرفتم بردم برای استادم الیته استاد گرامی رو صبح...
-
تلاش های من و راه به هیچ جا نبردنم
پنجشنبه 22 شهریور 1403 23:00
توی این هفته کاری حسابی شروع بودم ،روز دوشنبه که تماس گرفت پیگیری کن من ممنوع الورودنشم بتونم بیام پیش شما من دف میکنم و ... و بعدم فحش و ... طبق معمول و بعد اون من رفتم و برگه تاییدیه اجازه کارم رو گرفتم و رفتم خونه حسابی اذیت شده بودم از لحاظ روانی روز سه شنبه هم بدو بدو مدرک رو بردم برای ارائه به وزارت کار مربوطه و...
-
حادثه افرینیم ما
یکشنبه 18 شهریور 1403 01:22
خوب برکردونده بودن به مبدا و البته اون روز تماس گرفت از اونجایی بسیار ادم وسواسی و تمیزی هست چون شب قبلش تو فرودکاه مونده بود صبح وقتی انتقال داده بودن اول که رسیده بود رفته بود لباس خریده بود چون چمدونش گویا هنوز نرسیده و بعدم رفته بود دوش گرفته بود و … و در نهایت به من زنگ زد میدونستم وسواس داره و تا تمیز نباشه حرف...
-
بلایی که رفع شد
پنجشنبه 15 شهریور 1403 14:07
خوب بابد بگم بلای بزرگی از سرم باز شد چند روزی بود دوباره مهربون شده بود و تماس میگرفت که من در هر صورت دوستت دارم و پدر بچه ها هستم و من باید هزینه ها پرداخت کنم ضرر برادرت پرداخت کنم ولی خوب بزار بیام ده روز بچه هام ببینم و برمیگردم و میخوام برم آمریکا و ... ویزام میاد و وقت سفارت دارم دیگه منم گفتم نه از تو خیر...
-
کاش اونها تربیت جدایی داشتن
شنبه 10 شهریور 1403 21:50
اگه فکر کردید آدم مریض بیخیال ما شدا کاملا در اشتباهید چون دوباره پیام داد و دقیقا عین بچه کوچیک ها عکس کفش و ..خریده بود فرستاد که آره دلت بسوزه تو هر چقدر کار کنی ۵ تا بچه نخواهد گذاشت همچین چیزی بخری و چمیدونم من دوست دختر دارم و احتیاج به تو ندارم و عکس سیبزمینی تو خود فرستاده بود که آره برام میارن تو اتاق غذام...
-
کاش هیچ وقت مریضی نباشه
چهارشنبه 7 شهریور 1403 23:36
ببخشید که نوشته هام آزار میده روح تون رو من مینویسم تا یادم نره هیچ . روزی و لحظه ای که بعدا بدونم تلاشم رو کردم دیشب دوباره کار برداشته بودم تا صبح کار انجام دادم ،اجاره خونه دوروزه دیگه باید پرداخت بشه نمیخوام از پس اندازی دادم پرداخت کنم مدرسه بچه ها و لباس و وسایل خونه و... دیگه همش باید کم کم انجام بشه و من به...
-
تهدید های توخالی
دوشنبه 5 شهریور 1403 22:19
خوب تا اونجایی گفتم که استارت اقامت زده بودیم و اون مرد هم پیگیر ما بود اما با ملاطفت از اونجایی خدا بزرگه و این هم خیلی نمیتونه شخصیت اصلی رو پنهان کنه ،بالاخره روز جمعه که ما بیرون بودیم و من پیگیر کار اقامت بودم وبعد اون بچه ها بردم شهربازی اصرار داشت بچه ها ببینه که من جواب تلفن ندادم و دوباره از همون شب شروع شد...
-
چه خوب که در این نقطه ام
جمعه 2 شهریور 1403 02:04
از اونجایی کلا این مردک متعادل نیست و من خودم میشناسیم که گاهی چقدر دل سوزم بنابراین ممنوع الورود شد و خودم هم تمام راه ها بستم . دوباره چند شب پیش از یکی از شماره هایی گویا یادم رفته بود بلاک کنم پیام داد و التماس و خواهش که سانیا منو ببخش و من فهمیدم داداشت مشکل پیدا کرده به خاطر من و ... خیلی مهربانانه و تماس گرفت...
-
زندگی در گردش
شنبه 27 مرداد 1403 01:02
نمیدونم تا کجا رفتم فقط میدونم تو این هفته هرچی فحش بوده شنیدم تهدید شنیدم و بعدم التماس و در نهایت یک جورهایی فهمید که انگار ما ترکیه ماندگار نخواهیم بود چون فکر میکنه ترکیه ایم التماس که برگرد و من کلا جواب ندادم رفت استوری کرد اسم من رو یک جورهایی ابرو منو برد منم کلا بلاکش کردم و فعلا دارم کارهای احتیاطانه میکنم....
-
برای من هرروز و فردایش فرق دارد نه به خوبی
دوشنبه 22 مرداد 1403 23:54
امروز سالگرد مادرم بود ۱۵ سال گذشت بغض من اما تمام نمیشه در تمام این این سالها هرشب بالشتم خیس بوده و اشک ریختم چند روز پیش مردک کلی زنگ زد و ... که آره برای من دعوتنامه بگیر برم یک کشور دیگه منم اولش جواب ندادم اما از اونجایی واقعا سه پیچ هست .مجبور شدم دعوتنامه گرفتم و چون دعوتنامه رو طرف یک جورهایی آشنایی بود داد...
-
لجبازی بقیه
سهشنبه 16 مرداد 1403 18:21
بالاخره روز جمعه جابجا شدیم اومدیم این خونه پر از انرژی و سفید کلا این خونه سفید و از اونجایی خوشبختانه نوساز هست ما اولین مستاجران هستیم و همه چیز نو و بوی تازگی میده ،چند قلم کسری مثل جارو برقی بود که صاحب خونه گفتم و برای یک شنبه خرید اورو منم از زمانی رسیدیم تمام دوروز تعطیلی رو در حال خرید برای خونه و مرتب کردن...
-
روزهای خوبی که در راه
جمعه 12 مرداد 1403 00:10
خوب تا اونجایی گفتم که بر فراز آسمان و رها شده بودیم ... ما بعد حدود ۱۷ ساعت با ترانزیتی که داشتیم وارد کشور مقصد شدیم و البته با وجود اینکه مدارک مون کامل بود برای ورود استرس داشتم و خوشبختانه استرس نیاز نبود و به راحتی ورود زدیم البته خیلی راحت هم نبود افیسر سوال جواب ها رو کرد و من پاسخ دادم چمدون ها رو گرفتیم و...
-
گاهی در یک ثانیه ورق برمیگردد
یکشنبه 7 مرداد 1403 08:49
اینجا مینویسم وقتی توی پرواز نشستم وقتی به آینده نامعلوم نگاه میکنم اما خوشحالم میدونم هیچ چیزی نمیتونه دیکه ناراحتم کنه دیگه مشکلات ریز و درشت تمام شد مطمئنم مشکلات زیادی سر راه من اما من توان دارم دیگه خودم هستم و خودم امروز اینجا وقتی تصمیم گرفتم برای همیشه ترکش کنم چند روزی بیشتر نیست تصمیم قطعی گرفتیم بچه ها هم...
-
موندن بی عرضگی و بس
چهارشنبه 3 مرداد 1403 01:20
گاهی اینقدر بدو بدو میکنی یادت میره دردت چی بوده ، یک لحظه وایمیستی فقط یک لحظه نگاه میکنیم چقدر در روزمرگی گم شدی اونقدر که تلخ شدی تلخ تلخ اونقدر یادت رفته خون داره از پهلوت میزنه بیرون اونقدر یادت رفته دردهای رو نه که یادت بره نه تو با رنج آمیخته شدی این خیلی ترسناک میدونی اینجا و تو این نقطه یعنی تو با رنج کنار...
-
خسته ام از خسته شدن
چهارشنبه 20 تیر 1403 03:00
اینقدر گفتم خستم از خستگی خسته شدم نمیدونم چرا هر راهی میرم به بین بست میخوره ،کلی کشور اقدام کردم طرح دادم همشون مرحله اول تایید و بعدم همه در جا زدن و رد شد یا اصلا جواب ندادن و ... من موندم یک درماندگی ،ولی واقعا خیلی سخته من هرروز دارم اذیت میشم و اذیت شدن بچه هام میبینم اما کاری نمیتونم بکنم این بیشتر عذابم میده...
-
از صبر لعل شود سنگ سخت آری شود لیک به خون جگر شود .....
سهشنبه 5 تیر 1403 16:34
یک شعری هست ضرب المثل میگه صبر و لعل و .... خدایی حال ندارم خودتون یادتون بیاد در این حد بی حوصله ام طبق معمول از زمین و زمان داره میباره تو سرم مشکل داداشم که توسط من عملا ایجاد شده بود بغرنج شده از دوتا دوستانم تو ایران کمک خواستم و خدا خیرشون بده از خودم پیگیر تر هستن مساله از لین کشور رفتن خیلی تو هم پیچ خورده بین...
-
زندگی خیلی سخت شده من دیگه تمام شدم
سهشنبه 22 خرداد 1403 01:51
من خیلی تنهام اینو مدت زیادی فهمیدم اما الان دیگه مطمئن شدم مم حتی وقتی عزیزانم میمیرن اجازه تنهایی ندارم اجازه گریه کردن ندارم انگار خریداری شدم تو این زندگی نفرین شده تو شرایط حاد افسردگی ام و حس میکنم در کمترین زمان ممکن اینبار حتی دست به خودکشی بزنم بعصی روزها کلا بدشروع میشن امروز دوروز میشد که نخوابیدم داشتم...