سادگی و زود باوری من

من ساده و زودباورم برخلاف اینکه الان ادعای زرنگی دارم بازهم ساده و احمقم

من یک احمق به تمام معنی ام ...

ازم هیچی نپرسید هیچی ....

فقط ممنونم ا زخدا ی مهربون که همیشه پشت و یارو یاور من هست

وقتی شب قدر ازش میخوام خودش راه رو نشون بده عجیب نشون میده

یک زمانی شاکی بودم از بی کسی خودم تو دنیا اما الان دارم میبینم تا خدا رو دارم همه کس با منه


خدای مهربونم شکر فقط شکر


بعدا نوشت

بغض دارم یک بغض عجیب ،دلم میخواد سرم رو بردارم برم ..با پسرم من و یک چمدون و یک کودک ...همین و بس

مدتی نمی نویسم ، میخوام فکر کنم و برای اجراش تمرکز لازم دارم من واقعا سختمه دیگه ....

میخوام اروم بشم بعد میام مینویسم و میگم همه چیز رو ولی بزارید اروم شم ...

نظر بزارید من نظرها رو میخونم و تایید میکنم

کاش مرخصی داشتم

چقدر خوبه وسط هفته یک روز تعطیل دارم



تمام خستگی ها ی من


همونجور که گفتم من هنوز گیجم همچنان گیج . من هیچ چیزی تو ذهنم وجود نداره ..فعلا تصمیمی که گرفتم اینه که بعد زا ماه رمضون راه یرو ببینم . والبته با راه یشروع به صحبت کنم .با پیامک نمیخو.ام واسطه باشه اشتباه کردم واسطه رو ازاول وارد ماجرا کردم .مگه قرار نیست من و راهی زندگی کنیم خودم رو پشت چی دارم قایم می کنم نسرین ؟ نسرینی که من روش زندگی و افکارش رو قبول ندارم ؟  تصمیم من فعلا اینه که با راهی  از طریق پیامک حرف بزنم .مشهد رفتن یکم غیر منطقیه من این همه راه برم و برگردم فقط واسه اینکه اون باور کنه من مشهدم . بعد روابط خوب شد چی؟ اون موقع شاکی نمیشه تو داشتی در میرفتی؟واسه دیدن سنجد هم بهش میگم که مشاور گفته او ل خودتون به نتیجه برسین بعد بچه رو وارد کنید حتی اصرارش به دیدار سنجد رو هم منوط میکنم به اینکه بگه همکار من هست ...البته حرف زدن باراهی و شروع کردن این پروسه مستلزم اینه من اروم بشم ..بنویسم چی میخوام بگم رو حرفهام فکر کنم .بعد که به نتیجه رسیدم بعد قدم بذارم .چون ممکنه بعد راه ی بگه اره تو بودی خسته شدی و اومدی دنبال من ..چون ادم اذیت روانی هست اونم شدید ..

راهی  هیچ وقت جسمی من رو مورد ازار قرار نداد اما همیشه روانی و روحی اذیتم کرد و این خیلی بدتر از جسمی هست ...

باز هم نظرات همه دوستان رو پذیرا هستیم ...

ممنونم از همه دوستانی که نظر دادند و راه نشون دادند . فعلا تنها راه همین بود که به ذهنم رسید

این هفته اصلا هفته خوبی برام نبود همش خستگی همش بیخوابی این روزها خوابم خیلی کم شده ضعیف شدم تو خوا بتو همه چیز ..بدبختی اینجاست دیگه شبها خواب نمیرم . سه شنبه با اینکه کلینیک بودم .وقتی اومدم بعد افطار احساس خواب کردم بدو رفتم خوابیدم یک موقع خوابم نپره و بعدش تا صبح دیوانه نشم ولی جالب اینجا بود من کلا دوساعت خواب رفتم و بعد بیدار شدم تا خود صبح بیدار بودم و صبح اینقدر داغون بودم که از جا بلند شدم با سرگیجه خیلی بدی خوردم زمین ...

حت یتا دستشویی رفتم و برگشتم وتو راه چند بار داشتم پخش میشدم ..چاره ای نبود اومدم گرفتم خوابیدم و زنگ زدم محل کارم مرخصی گرفتم گوشی صدا میداد و زنگ میزد نم یتونستم بیدار شم جواب بدم . حالت گیجی و بیهوشی بودم  سنجدک هم نرفت مهد وخونه موند بچم هر دوسه ساعت میومد میگفت مامان بهتری؟ خوب شدی ؟ اگه خوب شدی پاشو غذا بخور ...یعنی تاعصر همین بود . دیگه عصری بیدار شدم جمع و جور کردم و خونه رو مرتب کردم دوش گرفتم وبعدم کارها کردم سنجد رو خوابوندم ولی بازهم با همه خستگی خواب نرفتم امروز صبح به بدبختی دیر بیدار شدم و مجبور شدم اژانس بگیرم چون با سنجد تا 11 هم نمیرسیدم سر کار ...البته تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ..نمیدونم روزه با من اینکارر و کرده . اون قلب مریضم یا این خستگی ها ...یا بیخوابیها ...یا فشارهای روانی

هر چی هست من موندم تو خودم و این خواب که نمیاد به چشمم ...کوزه گر از کوزه شکسته اب میخوره شده حکایت من واسه خوا بهمه دارو میدم خودم نه..دیشب یکداروی گیاه یاماده کردم واسه خواب تااومدم سنجد خورده بود خوابیده بود . بعد خوودم خوردم انگار بیشتر شارژ شدم

امشب افطاری دعوتم و البته تولد هم هست ...باید کمک دوستم برم .از خدا میخوام کمک کنه به همه ادمها به همه اونهایی دست به دعا دارند ولی خدای مهربونم تو تمام اینها دستی بهمنم برسون به منم کمک کن من بنده سراپا خطای تو که هستم و خسته و منتظر تا کمکم کنی . خدایا من معجزه ها از تو دیدم معجزه های زیاد هزاران بار معجزه کردی ..هزاران بار من کرامتت رو دیدم و اینبار بیشتر از هر زمان دیگری نیازمند راه و کمکت هستم .خدای مهربونم برای همه چیز ممنونم

برای سجد مهربون برای روزهای قشنگی که قراره بیاد ..

خدایا ممنونم .خدایا شکرت که همیشه کمکم هست ی.

خدای من شکر میکنم تمام داد ها و نداده هایت که از سر مهر و رحمت هست

نیازمند راه هستم 2


ممنون از همه دوستانی که نظر دادند واقعا ممنونم از اینکه دوستان خوبی مثل شما دارم و اینقدر دلسوزانه گفتین تقریبا نظرها رو همه رو بدون جواب تایید کردم حقیقتش حرفی برای گفتن نداشتم و مجبور به سکوت بودم با همه تشکر از دوستان

من چند تا مورد که دیروز بوجود اومده رو باید بگم

اینکه دیروز من با خواهرش صحبت کردم نسرین ،خوب نسرین گفت راهی گفته من خواستم سانیا رو ببینم ولی چون روم نمی شده و اینکه سه سال هست ما جداییم بهترین راه از نظر خودم این بود که به سانیا بگم میخوام سنجد رو ببینم که از قضا نتیجه عکس داده .کاش سانیا می تونست توجیح بشه که من هدفم حرف زدن باخودشه نه دیدن سنجد ولی خوب چاره ای نبود

منم گفتم ببین نسرین راه یهنوزم مغروره هنوزم نم یخواد قبول کنه که باید راه معذرت خواهی رو بلد باشه...

گفت تو توقع داری بعد سه سال بیاد بگه عزیزم من دلم برات تنگ شده معلومه که نه ..این هم روش راهی هست کاش بهش فرصت میدادی اون واقعا میخواد بسازه وقتی گفته ماه ییک بار میخوام بیام نمیخواد بیاد فقط سنجد ببینه میخواد بیاد با هم حرف بزنید مدت زیادی طول میکشه تا بتونید ادمهایی بشید که میتونید با هم زندگی کنید

در مورد سوالاتی که دوستان پرسیدند

1-      خواهرش میگه راهی بعد رفتنت همه چیز رو گذاشته کنار و اعتیاد نداره که البته این یکی رو من با دیدن میتونم تشخیص بدم

2-      قرار نیست من برگردم برم شهر جنوبی راهی هم این رو میدونه و تمایلی به این موضوع نداره اگه برگشتنی در کار باشه باید درس من تموم بشه که اونم مدتش طولانیه ...بعد خودشم روش نمیشه

3-      در مورد زن هم تاجایی میدونم اون زن رو رها کرده و الان زنی تو زندگیش نیست

4-      کار هم قبلا گفتم اومده رفته تو همون سازمانی که بوده و یک جورهایی تو عنوان دیگه داره کار میکنه

البته هیچ کدوم از اینها دلیل بر این نمیشه من تصمیم قطعی گرفته باشم با راهی زندگی کنم....ولی تمام فرضیه های ما برای اینکه بخواد سنجد رو ببینه و یا بگیره و... کاملا رد هست

من هنوز گیجم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم با صحبتهای خواهرش هم بیشتر گیج شدم .من داشتم تاجایی پیش میرفتم که خودم برم شهر جنوبی ولی خوب انگار خدا نخواست من اینقدر اسگول بشم و خودش راه رو بهتر نشون دادد

در مورد اون زن به خواهرش گفتم هنوزم برای من یک سوال هست باید توضیح بده ماجرا رو که گفت اون رو از خودش بپرس چون من رو قسم داده راجع به هیچی باهات صحبت نکنم تا سو تفاهم پیش نیاد برای تو و خودش بتونه از خودش دفاع کنه

 

من هیچ جوابی  به خواهرش و به خودش ندادم  نمی دونم چی میشه البته خواهرش به من گفت لطفا،صحبتی نکن و بذار راهی رو من باهاش حرف بزنم و ببینم اخرش هدف چیه ولی تو هم به زندگیت فکر کن شما دوتا حسابی زندگی تنبیهتون کرده .من قبول دارم راهی خیلی در حقت بدی کرده .ولی خوب هنوزم دنبال این هست تو رو داشته باشه ..

 

البته گویا فضولها بیکار ننشستندو راه یدر جریان ادامه تحصیل من هست و یک جورهایی میدونه مشهد نیستم ولی نمی دونه کدوم شهرم ...

من یک عدد خسته ام که هیچ گزینه ای برای اروم شدن ندارم سوار موج شدم و دارم میرم ...زندگی هم من رو تا میتونه داره میکشه دنبال خودش

نیازمند راه هستم


نه ادم کم اوردنم نه ادم اشتباه کردن ..نه اونقدر مغرور نیستم فکر کنم تو دنیا حق با منه از نظر من انسان جایز الخطاست و منم جزو همین ادمهام

کسانیکه زندگی من رو نخوندند میتونند تو اسفند 94 رو بخونند خوب به نتایجی میرسند ...

حالا که این حرفها رو میخوام بگم سخته برام ولی چیزی که هست من برام سنجد ارزشمند ترین چیز هست تمام دارایی من تو این دنیا و من به هیچ عنوان نمیخوام کاری کنم لحظه ای فرزندم اسیب ببینه..الان اشک هام داره در میاد ولی فقط میکشم بالا تا تو محیط کارم گریه نکنم ...

من امروز تو جایی وایستادم که یک نقطه هست نقطه ای گنگ....

به نظر تمامی دوستان نیازمندم شدید

چهارشنبه بعد از ساعت کاری رفتم خونه و خوب امتحان داشتم پنج شنبه صبح رو .کمی استراحت کردم و بعدم بیدار شدم با سنجد افطاری خوردیم و بعد مریض داشتم و ...بعد رفتن مریض من و سنجد با کلی بالا پایین خوابوندم سنجدک رو ..نشستم پای درسم که خدارو شکر از همه جانبه برمن میاد ..

پیام اومد تو واتساپ من معمولا واتساپم کسی پیام نمیده اگر پیامی باشه از طرف راهی(همسر )خواهد بود

پیام داد که سلام متن مورد نیازت برای اجازه گذرنامه رو بفرست من ببرم بدم واست بگیرم ..

بعد انتهاش هم زد من سفرم شنبه میام میخوام سنجد رو ببینم ...

خو ب ماجرا شروع شد ... ..منم زدم منم مسافرتم نیستم بیای ببینی . دوستان در جریانید که راهی نمی دونه من تهرانم و فکر میکنه مشهد زندگی میکنم هنوز ..

زد هر شهری هستی بگو من میام .منم زدم شهر به شهر میخواهی پاشی بیای

بعد اصلا بیای من بگم کی هستی ؟ تو میری و جواب تمام سوالاتش میمونه واسه من .من می مونم ویک بچه با دنیایی سوال تو ذهنش من میمونم و اشفتگ ی..

گفت بحث اذیت و ازار نیست . بگو پدرشم از این به بعد میخوام ماهی یک بار بیام ببینم ....

نمیخوام تو این شرایط احساس بی کسی کنه و اینکه کسی جای پدرش براش نمی گیره ......

منم زدم کسی قرار نیست جای پدرش بگیره و همچین کسی نیست نم ی دونم از کجا تو ذهن تو اومده .بعدم تو هرماه نمیای الان یک حرفی میزنی و بعد هم تمام دیگه نمیای ....من می مونم اشفتگ ی من میمونم و نگرانی من میمونم و کودک بینوام

دیگه جواب نداد منم نشستم فکر کردم از کجا راهی به این نتیجه رسیده که کسی جای پدر نگیره یهو یک چیزی یادم اومد...

من به مناسبت تولد سنجد تو استاتوس واتساپم نوشته بودم خرداد فصل مشترک من و عشق ....وبه وصلش نزدیک میشویم ..

راهی گیج از همه جا هم یک درصد فکر نکرده من منظورم چی هست و .... ولی این موضوع ذهن من رو خیلی مشغول کرد ..درس خوندم ولی چه درس خوندن ی. تا صبح بیدار بودم یک صفحه خوندم دوصفحه ورق زدم و اندیشیدم...

صبح که رفتم سرجلسه به یک نتیجه رسیده بودم نتیجه خطر ناک رفتم امتحان دادم اومدم خونه . واقعا نا نداشتم مجدد عصری امتحان داشتم که اونم رفتم دادم و زنگ زدم به خانم مشاور گفت میتونی بیای ؟ من خیلی پریشان بودم گفتم اره میام ...

رفتم دفترش هنگ هنگ بودم واسش حرف زدم پیام راه یرو گفتم ..گفت خوب خودت رو اماده کن ممکنه کار برسونه به شکایت ...یهو فکری که از شب قبل تو ذهنم بود رو گفتم اون بنده خدا شاخ بالا کلش سبز شد ....از من بعد این همه مدت بعید بود؟؟؟؟؟؟

گفتم اگه برگردم پیش راهی دیگه نمی تونه اذیتمون کنه ..گفت چی میگی تو؟

هنوز رو حرفم هستم ....من نمی تونم توان ندارم ببینم بچم داره میچرخه بین پدر و مادر . بچم واژه نامادری رو میبینه .من توان ندارم .سنجدک من حیفه قراره مرد بزرگی بشه من نمیخوام مرد بزرگ من فردا وازه هایی براش اشنا باشه من طلاق نمیخوام من هیچی نمیخوام ....

راه ی بد هست هیچ چیز عوض نشده قطعا هنوز اعتیاد داره قطعا هنوز بد هست هنوز خانوادش اازارم میدهند قطعا میخواد اذیتم کنه روحی یا روان یو شایدم جسم ی.ولی من توان ندارم ...

من دوتا راه دارم ..ادم نشون دادن سنجد بهش یستم ادم اینکه یک عالمه سوال تو ذهن کوچولو سنجد ایجاد کنم نیستم ..من مادرم مادری که ذره ای دلش نمیخواد بچش استرس و اضطراب تحمل کنه ....سنجد همه چیز منه

راهی هر چقدر بد یک روز میفهمه که من به خاطر بچم اینکار کردم ..

من دوتاراه رو برای خودم رد نظر گرفتم هردوتاش هم احتمالا همه میگند غیر منطقیه مثل مشاورم ....

راه اول اینکه گوشیم خاموش کنم ..قانون ی یا غیر قانونی تو این مملکت شخصیت و هویتم رو عوض کنم و به سنجد بگم پدری نیست تا زمانی بزرگ شد و اونقدر عاقل بعد راجع به پدرش حرف بزنم بگم من اینکار کردم انتخاب راهش با خودش

راه بعدی هم اینکه حالا مسالمت امیز با راهی صحبت کنم و بگم حاضرم باهاش زندگی کنم...فقط بزاره من درس بخونم کار کنم و اذیتمون نکنه نه من رو نه سنجد رو منم باهاش کاری ندارم این راه هرچقدر فکر میکنم سخته برام .....

ول ی باز هم میگم من ادم این نیستم برم دادگاه بشینم بگم بچم یک روز پدرش ببینه ...نه من ادم نیستم بچم پاشه بره اونجا بگن مادرت بده من تو خونه بگم پدرت بده ....

من ادم این نیستم چشم های سنجدم رو اشکی ببینم...تمام اینها رو بااشک به مشاور گفتم بعدم ترک کردم اتاقش رو اومدم بیرون ...

اومدم خونه و سنجد کوچولوم رو بغل کردم نذاشتم ببینه اشک هام رو ولی من گریه ها کردم....

من تسلیم سرنوشت میشم باشه ولی سنجدم نه......

اونقدرها فداکار نیستم تنها دلیلم اینه نمیخوام سنجدم اذیت بشه چون مادرم و جونم به جون سنجد بسته هست...اینده ای برای من بدون سنجد رقم نزنید حتی یک لحظه و یک ثانیه ......

الان سنجدم بزرگتر شده و نمیتونند خانوادش به اختیارشون در بیارند ...من هنوزم میتونم تسلط داشته باشم و بچم رو نجات بدم ...

پنج شنبه شب با افسردگی تمام گذشت

روز جمعه هم که کلا نتم قطع بود به خاطر انفجار تو شهران که ما دوریم و ربطی نداره ولی خوب قطعی و... یقه مارو گرفت ...تا شب همش تو کما بودم از صبح بیدار شدم به سنجد صبحانه دادم .خوابیدم .بستنی دادم خوابیدم ...

میوه دادم خوابیم .دستشویی بردم وخوابیدم .خواب نه ..یک حالت گیجی بودم کتاب دستم گرفتم و دوباره گیج شدم من حیرون و سرگردان بودم ....تا قبل افطار همین وضعیتم بود بچم سنجد باورش نمیشد من اینقدر حیرون و گیج باشم .....میخواستم ببرمش پارک نا نداشتم ..حس نداشتم ...نیم ساعت قبل افطار بچه رو بردم حمام و خودم دوش گرفتم اومدم افطار کردم و سنجد قول داد یکم کارتون ببینه و بخوابه...بعدم تمام ...گیج گیج بودم بازهم....شام سنجد رو دادم ..بردم خوابوندمش گفت میترسم بغلش کردم خوابید دوستم زنگ زد یهو بغضم ترکید و براش حرف زدم از همه چیزاز حسم از همه لحظه  ها این دوستم چندین ساله با من اشناست و دوست ...

یهو گفت سانیا برگرد اشکال نداره داری داغون میشی ...تو این 3 سال کوچکترین خطایی نکردی در حق همسرت کوچکترین بدی نکردی میخواه ی من بهش زنگ بزنم ؟ اون رفتارش زیر رادیکال هست ..همه چیز درست ولی تو هم زنی نیستی بخواهی با این و اون باشی ...ازدواجم به خاطر سنجد نمی کنی عملا زندگی و تنهاییت رو داری دوش میکشی الان نه ولی فرصتی پیش اومد حرف بزنید با هم راهی زیر رادیکال رفتارش ...این که علاقه ای به شما دوتا نشون نداده ولی تو توان نداری  بچه ای بخواد تو دست بچرخه و بره اینجا و بره اونجا اون بچه دیگه بچه مطابق میل مادر از کار در نمیاد .....

حرف دوستم هم شد مزید برعلت ..من سه شبه نخوابیدم و چشمهام جغد وار بازه دیشب تا صبح سنجدم رو ناز میکردم واشک میریختم ....

خدایا راه صحیح کدومه خدای من موندم خودت راه ی نشونم بده

خدایا تو میدون یتو قلب من چی میگذره ؟

خدای تو همه چیز رو میدون ی خدایا تو سختیهام رو دید خدای تو همه چیز رودیدی و میدون ی...برتو چیزی پوشیده نیست کمکم کن خدای مهربون من .....

توی اینروزها و شبها ی عزیز دست دعا برداشتم و استغاثه دارم از خدای مهربون خدایی که میبینه من رو و من میدونم یک راهی میذاره ..

دوستان عزیز هر نظری دارین بگین واقعا مغزم دیگه کار نمیکنه .....

مادر که میشوی ..............به بهانه روز تولد سنجدم


 

 

مادر که میشوی تمام زندگیت پر میشود از التماس و خواهش ا زخدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت ...

مادر که میشوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی روح و جسم فرزندت

مادر که میشوی بیشتر فکر میکنی به مادرت،به مادربزرگت و اینکه چه سختیهایی کشیده اند

مارد که میشوی غم و اندوه وشادی رنگ دیگری به خود میگیرد و همه اینها بستگی داردبه حال فرزندت

مادر که میشوی کوههای عالم برسرت خراب میشود وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت میرود ...

مادر که میشوی صبور میشوی با حوصله انگار نه انگار تا همین دیروز بی حوصله ترین ادم روی زمین بوده ا ی

مارد که میشوی ذوق زده ترین ادم دنیا میشوی به هر کار عادی فرزندت

مادر که میشوی دل نگران تمام مادران زجر کشیده دنیا میشوی

مارد که میشوی نگاهت هم مادرانه میشود دقیق عمیق عاشقانه و اشکبار

مادر که میشوی دلت تنگ میشود برای مادرت و روزهایی که یادت نمی اید در دلش چه گذشت.

مادر که میشوی ......

مادر شدن برای من دنیا ی جدیدی بود .من اعتراف میکن دختر دردانه خانه مادرم برایم سخت بود عشق دادن و عاشق شدن اون هم موجودی به کوچکی کف دستم ....

روز تولد سنجدک من همیشه برام غمگینه چون یاد اوره خاطرات بد هست یاداور ازارهایی که کشیدم و خیلی هاش تو همین روز بود نمیدونم تو این دنیا چقدر معذرت خواه ی باید جمع بشه تا تلخی اون رو ز و اون بغض برای من تموم بشه ولی تو تموم اینها یک حس شیرین هست یک حس شیرین به نام سنجد سنجد مهربون من ...سنجدک مادر 28 خرداد سالروز تولد توست که من به همه دنیا اعلام میکنم تلخ ترین شیرینی منه...

همیشه سعی دارم تولدت رو تو یک روز دیگه بگیرم تا غم چشمهام سراغم نیاد تو شادیها پسرم ..

زایمان سخت و دردناک من اولین و اخرین زایمان بود که گذشت و خدا ساعت 9:25 دقیقه صبح هدیه اش رو به من بخشید

خدای چقدر شکر بگم برای وجود سنجدم خدای چقدر ممنون باشم برای این موجود کوچولو که شده همدم و همه کس من خدای چقدر سجده کنم برای این هدیه ارزشمندی که بهم بخشیدی

خدایا چقدر .....

من اشک میریزم واینها اشک شوق هست ..وقتی به خاطر شرایط ان نرمال دکتر اورژانسی برد تو اتاق عمل و من بی حس شدم وقتی یهو دکتر گفت اااا ماشالله .و من سرم ورو خم کردم تا ببینمت..و دکتر گفت چه پسر خوشگل و کچلی راست میگفت تو کچل بودی ولی خوشگل نبودی پسرک زشت من که روز به روز مثل جوجه اردک زشت داره پوست عوض میکنه ...

تو همون زشتی هم برام قشنگترین بودی .و سوال من ازدکت راین بود سالمه ؟؟؟؟؟؟.دستو پاهاش سرجاش اند و خنده دکتر بیهوشی که یک اقای مهربون بود گفت مگه قراره کجا باشند با گریه گفتم اخه میگن 6 انگشتی و لب شکری معلوم نیست پدرانه دستی به سرم کشید و گفت دل مهربونت بد راه نده پسرت سال سالم هیچیش نیست میخواهی اسمش بذاری سالم  ومن سوختم در حسرت اینکه اسمی برات بذارم ..

پسرنازم من چقدر باید شرمنده تو باشم که نتونستم خانواده ای با بنیان برات بسازم کامل کامل ...

پسرم همه تلاشم رو میکنم بهترین ها رو داشته باشی و کاش روزی فکر نکنی من دنبال خوشی خودم از اون جهنم اومدم بیرون که فقط برای تو و ایندت بود و هست

برای من دعا کنید برای پسرم تنها بهانه بودن و زندگی من  دعا کنید تا جاده زندگیمون هموار باشه به سوی اینده ای که قطعا با هم خواهیم ساخت و خدا یاریمان خواهد کرد