سلام
تنها جمله ای که میتونم بگم اینه برای من دعا کتید
نیازمند دعاهای زیباتون هستم شدید نیازمند تو این روزهایی که محرم هست .شبهایی که میدونم دلها شکسته میشه برای من دعا کنید
دعا کنید سهل و اسون بگزره ،دعا کنید روزهای خوب بیلد اسمون شهر افتابیه دعاکنید اسمون دلم افتابی بشه
خدایا کرامتت رو باور دارم خدایا میدونم تو همون خدای دانه های اناری ،من رو رها نمیکنی
خدایا ممنونم کمکم کردی تا الان بقیش رو هم توکل به خودت
روزهای شلوغ من رسیده ،اونقدرشلوغ که صبح و شب رو به هم میدوزم من نگرانم مثل همیشه ولی دلیل تمیشه یادم بره خدایی هست که حواسش به منه .و خودش به زمان خودش سنگها و سنگلاخ های مسیر رو کتار میزاره من دست رو دست نمیزارم .تلاشم رو میکنم ومیدونم از بارگاه رحمتش نامید بیرون نمیام
خدایا طی یک هفته معجزه ات رو دیدم اینکه دسا گرفتی و با کرامتت همه چیز رو جلو بردی خدایا ممتونم برای همه چیز
امروز برا یک سری کارهای اداری بیرونم واقعا کشش و اعصاب ندارم اما تمام سازمانها دست به دست هم دادن منو دق بدن امروز و من تو بانک نشستم و دست به دعا برداشتم که کمی مسایل حل بشه .توان من کم شده یا مسایل پیچیده
خدایا منتظر نقطه سر خطم خودت به نیکی برسون
ممکنه تا مدتی نتویسم اومدم بگم و عذرخواهی کنم .من خوبم ولی سامان ندارهراین سر و کار و زندگی بزارم اروم بشه ووبعد سامانی بدم بهش اونوقت حرفهای زیلدی دارم
برای من دعا کتید محتاج دعا هستم محتاج ،دعاهای پاک برای روشن شدن مسیرم
میدونم خدای مهربون صدای همه رو میشنوه
برای نبودنم ببخشید رسم ادب بود عنوان بشه
یا حق
روزهای من داره میگزره با یک تندی خاص با تندی که خودمم موندم توش، من به هیچ کارم نمیرسم من حیران تر از اینم که باشم
هزار کار نکرده و هزار راه نرفته دارم که هرکدوم میشه مثنوی هفتاد من تو اجمال بگم
سروکله راهی پیدا شده تهدیدو ....هرووزم بیشتر ازار دهنده هست و من فعلا سکوت کردم و حتی یک جاهایی راه اومد تا فعلا این اتش شعله ور خاموش بشه
از سفر اومدن اونم از سرزمین پدری همیشه دو هفته درگیری شدید بین من و سنجد داره ، ارنم به خاطر اینکه ازادی های بیش از انذازه به سنجد میدن و متاسفانه کلیه اصول تربیتی زیر سوال میره خیلی وقتها تعجب میکنم از این همه نابسامانی اونم فقط تو یک هفته که سنجد با دیگران هست .این موضوع اونقدر فرسایش داره که جنگ دو هفته ای من و سنجد گاهی به یک ماه اعصاب خوردی من میرسه قطعا توان گزشته رو در صبوری ندارم و جدیدا هم قاطعیت برخوردم با سنجد زیاد شده .هرچی کوتاه اومدن میشه باجگیری و چیزی که من متنفرم ازش
به هر حال سنجد برگشت به حالت قدیم خودش و فعلا مسالمت امیز کتار اومدیم .پسرک من دیگه فهمیده از مادر احساساتیش چیزی نمونده گاهی تعجب میکنه به خودم قول دادم این روزها بگزره باز هم بشم مادر عاشق و انغطاف پزیر اما الان شرایط اجازه انغطاف رو بهم نمیده
وضعیت مالی همچنان نابسامان کلی کلاس و درس دارم که باید هزینه هاشون بدم کلی کار و من موندم اندر خم یک کوچه
و تو تموم اینها میدونم معجزه ای زیبا منتظرمه و میدونم این معجزه رو مدیون دعای شما دوستات عزیزم هست
من منتظر معجزه هستم و میدونم به زودی وقوعش رو میبینم
برای من دعا کتید برای روزهای سختم برام صبر بخواهید
خدای مهربون من شکر میکنم برای همه چیز برای اینکه تو اخرین لحظات که دارم غرق در خودم میشم دستم رو میگیری و میگی سانیا اروم باش خدایا دستت رو دارم حس میکنم
خدای مهربون من ممنونم برای همه چیز برای لحظه های زیبایی که خلق میکنی خدایا شکرت
خدایا منتظرمعجزه و کرامتت هستم .خدایا
دلم ارامش میخواد یک ارامش واقعی .کاش میتونستم داشته باشم .کاش یک جایی همه چیز قفل میشد میگفتند نقطه سر خط
من تو این روزهام اونقدر درگیرم که خودم رو هم دارم فراموش مبکنم استرس تو زندگیم داره تمومم میکته امید به خدا دارم و بس .
توکل به خودش دارم دست و پام میلرزه هرروز از روزهای اتی
خدایا نمیدونم کجای زندگیم اشتباه کردم که لیاقتم اینقدر سختی هست اینقدر به هم ریختگی ...خدایا کجای دنیات همچین چیزی نوشته نمیدونم .خدای من خدای مهربون من من غول چراغ جادو نیستم نمیتونم همه چیز رو درست کنم اصلا توان ندارم .ازت میخوام دستهام بگیری به همون کرامت همیشگیت له همون کرامت که من معجزه ها دیدم خدای من
همیشه بدم میومد از کسانیکه یهو ول میکردن میرفتن و وبلاگ نویسی شون رو کنار میزاشتند نمیخوام اونجور باشم ولی خوب احتمالا دیگه کم بنویسم چون دلیل داره که توضیح میدم بهتون
سفرم خوب بود ،توواین سفر من هم سالگرد مادرم بود هم عروسی هم اینکه دنبال یک سری مدارک بودم و البته تولد گل دختر داداشم
جمعه شب عروسی بود،ازشنبه دنبال دیدن ها بودم و البته کارهام
حرم رفتم و برای همه دعا کردم از خود امام رضا هم مصلحت خواستم .ازش خواستم کمکم کنه که خیر پیش بیاد
مدیرعامل محترم مرخصی من رو امضا نکرده بود و من رفته بودم .بچه ها زنگ زدن تهدید کرده و ... که من محل ندادم .
واسه تولد دختر برادرم خودم شام و دسر درست کردم و مامانش کیک سفارش داد که بچه خوشحال بشه برام خندیدنش ارزش داشت
و پنج شنبه اومد ،سالگرد مادر نازنینم از صبح بغض داشتم حلوا پختیم و خرما اماده کردیم و میوه قرار ما مزار بود من به کسی نگفته بودم چون فقط،دلم میخواست مادرم رو تنها ببینم .ظهرش دلم گرفته بود.دم رفتن میخواستم نرم ،برادرم گفت چرا بیا بریم میترسیدم میترسیدم دووم نیارم با این غمی که 7 سال من رو میشکنه و خوردم کرده ..... رفتم اولش شستن مزار و نشستن کتارش بود نمیدونم چی شد ضجه شد نفهمیدم چی شد جیغ شد و کجا بود که بیهوش شدم .....
وقتی فهمیدم و یکم احوالاتم به راه شد که داداشم تو بیمارستان نشسته بود رو تخت کناریم .تا اشکم اومد گفت اروم باش الان میزنمت این چه حالیه از تو این چه کاریه ..و البته خواهرم و بقیه هم به نوبت اومدند که چرا بعد 7 سال غش کردی حالا انگار دست منه ...
هیچ کس ندونست غم اون روز من برای چیه فقط،سنجدم که راهش نداده بودند و اینقدر ترسبده بود که بالاخره اومد پیشم .بعدش از بیمارستان رفتیم و من وسایلم جمع کردم و جمعه راهی تهران شدم .شتبه صبح رفتم سرکار و دعوای مفصلی با مدیر کردم و از عصبانیت زدم بیرون ....واقعا دیگه کشش نداشتم
همه زنگ زدن برگرد ولی من انگار خودم هم گم بودم اومدم رفتم وزارت و بعدم دنبال سنجد اومدیم خونه بچم تعجب کرده بود تا شب چند باری تماس از شرکت بود و نهایت مدیرعامل زنگ زد که امروزم رفت به مرخصی بیا شرکت
و من روز بعد رفتم و لی دیگه کشش دعوا ندارم واقعا نتیجه این شد تا اطلاع ثانوی به جای دفتر برم پروزه که کمتر با مدیرگرامی کنتاکت کتیم .پروزه راحت ترم و خوب بهتر برام .زودتر برمیگردم خونه و سنجد بیشتر کتارمه .البته سه شنبه شب حالم بد شد حساسیت و سرماخوردگی باهم پدرم دراورد و اینجوری بود که چهارشنبه رفتم شرکت خود مدیرعامل فرستاد خونه من رو و اینجوری من دوروز دیگه استعلاجی گرفتم
راهی تو این فاصله اول درخواست توافق کرد و بعد زد زیرش و من رو در اجرای تصمیماتم راسخ کرد
اینروزها غم بزرگ دارم خیلی بزرگ اما به زور میختدم و به زورشادم
به خاطر حضور بیشتر تو پروزه نت کمتر دارم و کمتر سرمیزنم
موبایلم درست شده دارم باهاش پست میزارم
تولد پسر دوستم بود رفتیم سنجد هیجان رفتن به تولدش اینقدر زیاد بود برنمیگشت از تولد به زور اوردمش
همسایه قدیمی رو دیدم و باهم درد دل کردیم .هنوزم چند تا یادگاری داشت از روزهای قدیم که و ااسم ارزشمند بود.
اخر شهریور امتحان سختی دارم شدید درگیر امتحانم هستم دعاکتید قبول بشم این امتحان رو
دعا کتید برام ،برای تمام لحظه هام
نمیخوام نگرانتون کنم ولی چند وقتی احتمالا پست نزارم باید با خودم کنار بیام ....
از همه دوستان که به فکرم هستند ممتونم ،دوستان عزیز دعا یادتون نره
خدایا میدونی چقدر شکر میکنم برای تن سالم ،برای روزهایی که شب میشه و خوشحالم برایوتمام دازه ها و تداده هلیت که لابد حکمتی هست
خدایا شکرت که گاهی جوری مسیر روباز میکتی ادم میمونه حیرون
خدایا دیت دعا دارم خودت یاری رسان باش