سلام به همه دوستان
من از سفر اومدم ، خوب بود ممنون
به دلیل یک سری مشکلات فعلا چیزی نمی نویسم برام دعا کتید همه چیز درست بشه
میخوام برم سفر هفته بعد رو میرم خانه پدری برنامه هام به هم ریخته هست شاید مدتی نباشم تا بگم. برام دعاکنید
مدیر گرامی باهام قهر کرده و هنوز ادامه داره قهرش و من نمیدونم چرا میخواد کش بده همچین موضوع بی اهمیتی رو ..منم مرخصی میخوام فکر کنم باید با هم جنگ کنیم اساسی
دیشب با دوستان سورپرایزی رفتیم بیرون تا دیر وقت..البته من کلینیکم بودم دیگه وقتی رسیدی خونه من و سنجد ندونستیم چه جور بیهوش شدیم..
صبح یک سری کار داشتم انجام دادم و بعدم اومدم سرکار امروز همش دلنگرونم ..میدونم این سفررفتنم فرق داره با بقیه سفرهام که میرفتم این اسیب میرسونه بهم
از چند جا طلب کاری دارم که هنوز هیچ کدوم درست نشده و پرداخت نکردند . شرکتم پرداخت نکرده مابه التفاوت رو هم نداده ...
تو این هیرو ویر هزینه ها این هزینه های سفر هم افزوده شده
تمام برنامه هام سرجاش و من منتظر اون عنایت خداوندی ام که پول برسونه ....
خدای میدونم تو دار یمیبینی همه مارو خودت کمک کن به همه خدا ی بندت د رخونه خودت بیاد نه در خونه غیر تو که اون میشه ذلت
خدای تو بزرگی و کریمی و همه ما به کرامت تو نیازمندیم
خدیا شکر برای روحیه مون برا ی نیرویی که به من و سنجد دادی برای همه چیز خدایا ممنونتم همه جوره خدای من خدای مهربون من شکر
دیروز بعد اون جنگ با مدیر عامل رفتم بیرون کار داشتم و بعدم رفتیم سمت ونه . با سنجدک مریض داشتم ولی زنگ زدم کنسل کردم انرژی منفی داشتم دیگه مغزم نمیکشید بخوام مریض ببینم ...
اصلا ناراحتی با مدیر برام موندگار نبود ولی خوب خیلی به هم ریختم ...دوستم از مشهد اومده بودو پیش برادرش بود برادرش تنها تهران زندگی میکنه مثل اینکه چند وقتیه اومده تهران البته اینها رو من بعدا فهمیدم ...دیشب نمی دونستم
زنگ زد و احوال پرسی بعد گفت وقت شد میام میبینمت گفتم انشالله
بقیه شب رو مشغول درس و کارهام شدم .دیر وقت خوابییدم خوب طبیعی که ادم 3 تازه میره بخوابه و تو اون بازه کلی فکر و خیال کمیکنه 6 صبح نمی تونه بیدار شه ..صدای در رومیفهمیدم اما قدرت بیدار شدن نداشتم تا دیدم سنجد میگه مامان د رمیزنند و پرید ایفون رو باز کرد چقدر من بگم باز نکن نمیشه که این بچه گوش نمیده ایفون رو برداشتم میگم کیه ؟میبینم دوستم هست که دیشب ادرس دادم در رو زدم با قیافه ژولی پولی دم در وایستادم میبینم دوستم و برادرش از پله ها دارن میان بالا واقعا قدرت تفک رنداشتم برم مرتب کنم قیافم رو اومد بالا خندید میگه ببخشید خواستیم سور پرایز بشی اماده شو بریم کله پاچه .میگم الان میگه اره دیگه گفتم نمیشه سنجد باید بره مهد سر کار برم ....
اومد تو اتاق گفت میخوام امروزمون متفاوت باشه پاشو . دیدم راست میگه حالا بزار امروز رو کم بخوابم .اماده شدم سنجدم که خوشحال براش هم باز ی اومده ..اماده شدیم ورفتیم کله پاچه بربدن زدیم و بعد سنجد بردیم گذاشتیم مهد ....هنوز وقت داشتم خوب اگه طبق روال هرروز بود یک ساعت باید توراه میشدم اما دوستم گفت ما می رسونیمت و بیا بریم پارک نتیجش این شد سه تا مشنگ رفتیم پارک قدم زدیم راه رفتیم حرف زدیم و دوستم وبرادرش من رو رسوندندو خودشون رفتند دنبال ادامه کارهای خودشون
واقعا امرو زانرژی دارم حیف که کم خوابیدم والان شدید خوابم میاد وگرنه انرژی خوبی دارم و البته خیلی تشنم با همه نوشابه ای که د رجوار کله پاچه عزیز خوردیم باز هم عطش دارم ..
این رسم دیوانگی یا عاقلی هست نمیدونم .من امرو زمیدونستم اون دوتا دو غم بزرگ دارند کما بیش در جریان بودم اما سعی کردند شادم کنند سع یکردند این رو زرو شاد باشیم .....
خداای این غم رو از چشم همه بگیر خدای همه روزها یشاد روتجربه کنند.خدای من خدای مهربون من خودت عنایت یکن به بنده هات بنده هایی که چشم انتظار تواند این وسط عنایتی هم برمن بکن که عجیب محتاج عنایت تو هستم ...
بعدا نوشت :
اقا اصلا ک یگفته ادم 6 صبح بره کله پاچه بخوره من الان عصره از صبح هنوز درگیر همون کله هستم و عوارضش اقا خوابم میاد امروز حتی نتونستم خودم ور جمع و جو رکنم ...اصلا من شاک یام کی گفت کله بخورم اونم اینهمه
وای تاالان ندیده بودم خودم رو وقتی قاطی میکنم چه شکلی میشم وقتی تو اتاق مدیر عامل پا به پاش سرو صدا میکردم یهو قیافم رو دیدم بگو بنده خدا چرا هنگ بود ها..
باورش نمیشد خانم متشخصی مثل من اینجور صداش رو در بیاره و بخوادباهاش بحث کنه ..قشنگ چاله میدون یشدم براخودم
بعد میام میگم البته به خیر بگذره بعد
همیشه نمیشه شاد بود که منم شاد نیستم این روزها عصبانی ام از خودم از دنیا از همه جا بعد فک رکنید مدیر گیر سه پیچ داده فقط یک کلمه و یک شخص رو تکرار کرده و هیچ مستنداتی به من نداده همش میگه دادم دادم
از اون طرف منم میدونستم نداده یک جدل حسابی کردیم .بعد ثابت شد نداده زیر بار نرفت وا یداشتم مغزم رو میپوکوندم ها ....
دیگه من مقاط زدم که وقت یکار یانجام نمیدی چرا میگی اونم زا من بدتر بعد مثل بچه ها اومد گفت این گلایه به شما کرد ای خدا چرا این مردان بزرگ نمیشند تو هر مقطع سنی و هر شخصیتی باشند
ای خدا میخوام جیغ بزنم من نمیدونم چطور روش میشه بعد با من حرف بزنه نه اخه چطور میتونه ....
الان من قهر کردم اومدم پایین اونم احتمالا باز پشت پنجره اتاقش سیگار میکشه نقشه بعدیش جهت قاطی کردن رو میکشه و منم دارم نقشه ضایع کردنش میکشم چه میدونم والا چرااینجور میکنیم ما ادمها با هم ...
خدایا تو میدونی الان عصبانیم میدون یبه خاطر چیه تمام این دردها میدونی اینرو ولی خودت همت یکن خدای من چشم امیدم به تو هست کرامتت رو شکر خدای مهروبن من
بیا عاشق باشیم بیا دوباره از صفر شروع کنیم بیا نقطه صفری بذاریم برای عاشقی همچین دیالوگی تو فیلم شهرزاد بود قسمت اخر من دوستش داشتم ودارم ...
حالا بگم نه عاشقم نه تا اطلاع ثانوی عاشق خواهم شد .فقط یک جایی دلم تاریک و تنگ شده ..
یکی که از روزها ی نوجوونی و کودکی من میاد طی یک اتفاق بهم پیام داداونم چی تو گروه تلگرامی که یک سری از بچه ها ی فامیل راه انداختند من دعوت شدم به یک گروه علمی تاریخ ...
تو این بحبوحه مشکلاتم که خیلی هم زیاده ..خوب بدم نمیاد از گروه تاریخ اونم یک گروه کاملا علمی که توش همه اساتید دانشگاهند ...اسم تلگرامم دقیقاهمون بود که بچه ها صدام میزنند .مدتیه عکس خودم نیست متن هست اون رو ز عکس نیم رخ خودم گذاشتم شب از نیمه گذشته بود یکی تو خصوصی پیام داد اولشم با عنوان پیام ها ی گروه من حوصله ندارم اون شب ولی داشتم درس میخوندم تو تایم استراحتم ..جواب دادم دیر وقت بود ولی بیدا ربود بعد یکم سوال جوا ب پرسید کدوم شهرید ...یکم ادامه داد عذر خواه ی کردو تمام روز بعد تلفنم زنگ خورد تو روز تعطیل اونم عصر تایم خلوتی من ..دوستان خیلی قدیمی من میدونند غیر ممکن من توعصر بخوابم تلفنم زنگ خورد و صدای اشنایی سلام داد عذ رخواهی کردو گفت من.....که اون شب پیام دادم شمارت رو از برادرت گرفتم ....(من اگر این دادا ش فضول رو نداشتم واقعا باید چیکار میکردم شمارم به همه میده )که البته دست اقا داداش درد نکنه بعضی دوستها رو خوب پیدا میکنم با این کارش ....به خاطر شغلش اکثر مردم شهر هم میشناسندو هم قابل دسترسی هست
ذهنم رفت به سالها پیش اون کوچه بن بست اون خاطرات اون دنبال هم دویدن ها و حالا اون استاد تاریخ .......
یادم اومد به اینکه نامردها قیچی اوردند و موهام کج کوتاه کردند به اون تو کوچه دویدن ها به اون ارزوهایی که کردیم به اون قولهایی که دادیم ......
بچگی من عالم قشنگ یک رنگی ها یکی میاد بیرون و یک فامیل رو برات بیان میکنه دلیل رفتنشون دلیل الان برگشتنش به اون شهر ...و اینکه من هنوزم لج باز و سرتقم ..
اینکه وقت ی تو گروه فامیلی بدون شناخت با من کل کل میکرده چقد راشنا بوده براش اون پسر بچه ای که تو عکس پروفایل هست و حالا حد س میزنه سنجد چقدر شبیه داییش هست چقدر شبیه من هست ...
اینکه از اون شهررفتند اینکه اسطوره کودکی ها ی من خواهر بزرگش که من عاشقش بودم چون تک بود تو مهربونی حالا دیگه نیست و مرگ اون رو از ما گرفته اینکه تو بهشت زهراست و یک روز باید برم ببینمش حداقل تو این دنیا
اینکه خواسته من رو ببینه و گفته اومدی بیا ببینیمت ..اینکه بعد پیدا کردن برادرم سرمزارمادرم رفته و با حس مادر و فرزندی براش گریه کرده چون هنوز یادش مونده یک هفته ای که خانوادش به اون سفر رفتن و زندگیشون تغییر کرد مادرم پرستار بیماری اون شدو ....تا اومدن خانوادش براش مادری کرد....
حالا یکی پیدا شده وسط هیاهوی من، من رو برده به نقطه کودکی ها ی من به نقطه ای که شادی منم توش گیر کردم .....
و از همه مهم تر عکس دسته جمعی تو سالها ی دور پای هفت سین خونه پدری اون (پدرش زود مرحو م شد این رو شنیده بودم )...که هنو زداشت و اسکن کرده بود و برام فرستاد و باعث شد من بغض کنم و گریه کنم.....
اینکه گفت غم تو صدات و نگات مال چیه همبازی بچگیهای من.....اینکه از اون کوچه بن بست هیچی نمونده خونه هامون رو خراب کردندو جاش مجتمع زدند اینکه اونها الان بابرگشتنشون به اون شهر تو باغ قدیمی اطراف شهر که الان شده داخل شهر خونه ساختند و همین معدود بچه ها برگشتند ..اصلا مهم نیست اینها روزگار ی از اون شهر اومدند تهران و بعدم به دلایلی از ایران رفتندمهم اینه دوست دوران کودکی من برگشته هم بازی من برگشته و ما قرار کودکی رو گذاشتیم برا روزی که من برم اون شهر مادرش صحبت کردم و فقط اشک ریخت ا زنبودن مادر من که براش خواهری کرد ..از برادرم که وقتی دیدتش بغلش کرده و برادر من مثل پسرش های ها ی تو بغل اون بوده ....
ستاره خانم ما همسایه مهربون و جوونو زیبای اون روزها حالا پیر زنی شده که تو عکس ارسالی چیزی از اون روزها نمونده ...
کاش برمیگشتیم به همون نقطه صفر.............
این تعطیلات واسه من شد ساعتها حرف زدن با تلفن و این دوست جدید قدیمی من .....
پنج شنبه مشغول کارهام بودم وتا عصر بیرون از دانشگاه بگیر تا بقیه موارد ....سنجدک هم همراه من....
جمعه که دعوت بودیم و شنبه ای که تو خونه بودم ....و سفر کردم به کودکی تو درون خودم
د رباب سنجد
با سنجد بحث کردیم .گفت تو مامان بدی هست گفتم جدی؟ خوب دوست داری ک یجا یمن مامانت باشه .دوست داشتم بدونم کدوم شخصیت اطراف من براش جذاب تر از مادرشه و اگه هست چرا؟ گفت فرشته ....گفتم فرشته کیه ما که خاله فرشته نداریم گفت نه مامان فرشته ...با تعجب نگاهش کردم و گفتم کو کیه ؟ گفت تویی دیگه من به همه میگم مامانم فرشته هست تو فرشته ای من فرشته صدات میکنم گفتم اماتو که گفتی من بدم ..گفت عصبانی بودم ولی من مامان فرشتم رو فقط دوست دارم .گفتم دوست نداری خاله مهسا یا خاله میترا (دوستان من ) مامانت بشند گفت نه فقط مامان فرشته مامان خوب منه (البته فکر کنم داشت گوشهام دراز میکرد ها)
پدرم زنگ زد که چرا یادی از ما نمیکنی سنجد خوا ب بود گفتم بچه زود میخوابه شما هم که میخواهین باهاش حرف بزنید براهمون ..دروغ گفتم بهش دلم نمیخواد باهاشون حرف بزنم اصلا دلم نمیخواد ......(اینجا که میتونم راستش بگم!!!!!!!!!!) شب بعدش از سر وظیفه شماره رو گرفتم و گوشی رو دادم به سنجد ..دختر عموی فضول بگم چی بگم اخه .... گوشی رو برداشت شماره رو میشناسه .صدای سنجد رو هم میشناسه من نمیدونم چرا همچین کاری کرد ...
سنجد سلامی دادو احوالی پرسید به سنجد گفت مامانت کجاست اونم گفت داره غذا درست میکنه ..گوشی رو ایفون بود یهو گفت بابات کجاست؟ قفل کردم از اپن نگاه سنجد کردم با یک مکث برگشت گفت من بابا ندارم ............................
یک بغض و یک تلخی رفت تو گلوم ...اونم که مشخص بود از اون طرف توبیخ شده ....اومد درست کنه گفت گوشی بابابا بزرگ در صورتی سنجد به پدر من میگه بابا
پدرم گوشی رو گرفت سنجد هیجانش تموم شد بعد سلام گفت من کاری ندارم گوشی بامامانم ....گوشی رو ازش گرفتم رفت سراغ بازیش ..نتونستم به پدرم حرفی بزنم به هیچ کس ..بغض کردم وخداحافظی قطعا دختربه اون سن این کارش ا زعمد بود ولی چرا رو نمیدونم ؟ پدر من که پدری براش میکنه و پدر نداره چرا باید با بچه من....
سنجد شام زیادی نخورد و گفت مامان میخوام بخوابم ....بوسیدمش و رفت من تا دیر وقت اشک ریختم .......
سنجد میدونه همه چیز رو این فهمش برای من بهترین هست پسر عاقل من ....
صبح روز بعد همه چیز تمام شده بود اما بغض من برا سنجد بود.....سنجد حرفی نزد دیگه ولی من انگار له شدم ..
کاش میشد برگردیم به نقط صفر بیا عاشق بشیم تو نقطه صفر..................