خیال راحتم . نفسی خوب می اید

دیشب ولنتاین بود خوب به من ربطی نداشت قطعا ونخواهد داشت . نه عشقی داریم و نه... عوضش یک عشق دارم به اسم سنجد که همه وجودمه

دیشب رفتم  خونه مریض داشتم تا دیر وقت اونجا بود هم اون مریض ام اس که خیلی واسش خوشحالم خودشم امیدواره خدا کنه درمانش تکمیل بشه . و منم پیش خدای خودم رو سفید بشم که امید الکی به یک جوون نداده باشم .

اخر شب به اون مرد پیغام دادم واسه رضایت نامه گفت صبح میگفتی گفتم والا اینقدر بیکار نیستم دیگه صیح تا شب مثل یویو یاداور تو باشم .

دیگه یکم متفرقه هم دیگه رو گاز گرفتیم مجدد برگشت گفت میدونم تو هم مثل من نمی خواهی برگردی گفتم چیه همش میخواهی به خودت تلقین کنی . جو گرفتت گفت اره به خانمم گفتم تو کنار میری و ... گفتم تو حق نداری وقتی هنوز اسم من تو شناسنامت هست همچین حرفی بزنی .... گفت مگه برات مهمه . گفتم ببین عاشق چشم و ابروت نیستم ولی دلیل نمی بینم با هرکسی اسم من رو کنار بیاری حواست باشه ..

گفت من صیغه 99 ساله کردم گفتم میدونی خلافه و من میدوتونم از دستت شکایت کنم گفت تو رفتی   بهش گفتم دقیقا اشتباهات اینجاست چون من اظهارنامه برگشت نداشتم . هیچی دیگه ضایع شد نشست سر جاش

برام مهم نیست قراره ما دادن رضایت خروج و پاسپورت من و سنجدک هست.

قرار طلاق گذاشتم بعد از قطعی شدن وزارت

الان خوبم

خیلی کار دارم

باید کلی برنامه بچینم

ببینم کدوم دانشگاه خارج از ایران میشه ادامه داد. شایدم موندم همین جا . اون مرد سنجدک رو نمی خواد با مهر و امضاو تعهد

تمام استرسم تمام شد

سنجدک برای مامان شد و امامان زندگیش بهتره قطعا

فردا هم هرحرفی بزنه تمام مدارک هست که ثابت کنه مادرش همه جوره به پاش نشسته

من امروز حس خوبی دارم همه روز برای من خوب خواهد بود و من شکی ندارم

خدای شکرت همین که تکلیفش معلوم شد خدایا شکر خدایا شکر که تو رو دارم و تو تمتام مراحل کمکم میکنی

اخر هفته من

این دوروز واسه من شامل تعطیلات نشد. چون بیشتر کار کردم . روز چهارشنبه به جای خونه چند تا مریض کلینیک داشتم که با اینکه تایمم نبود رفتم و تا دیر وقتاونجا بودم بعد هم اومدم خونه . یکی از دوستانم که از شهر دیگه اومده بودند به همراه خواهرش و خونه خواهر دیگش بود قرار شد 4 شنبه برم ببینمشون و البته یک جورهایی مشتری یابی هم شد وسایلم بردم اونجا واسه یک سری کار یدی که انجام میدم . روز 5 شنبه رفتم نهار هم اونجا بودم سنجد همون دوروبر پلکید و کلی خوش گذشت بهش ولی من پدرم در اومد 6 نفر بودند کارشون تمام شد داروها ههم تجویز کردم . خواهر زاده دوستم بیماری ام اس داره قبلا بهش پیشنهاد داده بودم بیاد واسه درمان پیش خودم تا حداقل جلوی پیشرفت بیماری رو بگیرم . راضی نمیشد تا اینکه اون روزبراش یک سری دستورها نوشتم وکارها اولش باورش نمیشد . ولی بعد نیم ساعت اومده بود تو چشم هاش اشک جمع شده بود . به من گفت سانیا خانم دستم دیگه لمس نیست دستم خوب شده .. خودم هم هنگ کردم انتظار نداشتم تو یک بار انجام اینقدر خوب بشه . قرارشد بیاد پیشم و کلا درمان رو واسش شروع کنم تا هرچی خدا بخواد . من خدا نیستم ولی معتقدم هر بیماری ریشه در یک سری ناهنجاریهای روحی ما داره که باید رفع بشه و اینها با فعال کردن یک سری اعصاب هست ...

خوشحالم هم اینکه یک بیمار بهبود پیدا میکنه هم اینکه واسه منم منبع درامد حلالی میشه ...

پنج شنبه شب خسته و کوفته اومدم خونه و سنجدک شام خورد و کلی غر زد خسته بود میخواست بخوابه شامش نخورده بود به زور شام دادم و همون جا تو بغلم خواب رفت . گذاشتم سرجاش و اومدم نشستم به مطالعه دوستم که قبلا گفته بودم شوهرش زندان بود.... خونه ما بود دیدم اومد نشست کنارم گفت سانیا ... گفتم جان ... گفت چرا گریه نمی کنی؟ از اون شب حال من بده ولی تو خوبی تو خوشحالی هیچ تغییری تو رفتارت با بچت ندیدم تو کارهای خونه با روال جلو میری ...ولی یک غم بزرگ رو شونه هاته . این غم رو شونه ات میبینم  از اون طرف رفتار متعادلت میبینم . ..

تناقض هست بین این دوتا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اگه جات بودم یک هفته سرکار نمی رفتم میرفتم شهرمون و های های گریه میکردم به همه میگفتم چقدر بدبختم ... و....

خندیدم و گفتم فرض بگیر که من گریه کردم های های  . رفتم به خانوادم گفتم ... خوب چی میشه ؟؟؟؟؟؟

خانوادم که مهم نیست واسشون چون اگه بود حداقل یک بار به شوهر من زنگ میزدند و حالش میگرفتند بابت تمام بد رفتاریهاش با من . اونا ترجیح میدهند دخالت نکنند چون به نفعشون نیست.... برم شهرم که  چی یک هزینه اضافه تو این بی پولی که دوشیفت میرم صبحها سرکارم و عصرها یا کلینیکم یا دارم دارو میسازم یا مریض میاد خونه و من واسش کار انجام میدم ..برم که چی بشه عوضش عید میرم که بچم سرو وضعش مرتب باشه وخودم هم همین طور با قیافه مرتب میرم و شاد هستم یک سفر متفرقه هم میذارم ... روحیه خودم و پسرم  عوض میشه از زندگی لذت میبرم ...

ولی غم رو شونه هام مال گول خوردنم هست . واسه محبت ندیدن بچم از یک مرد به نام پدر . واسه اینکه تو 4 سال زندگی مشترک محبتی ندیدم . همسرم برام هیچ کاری نکرد و من الان هنوزم سکوت کردم و اون مرد راحت گفته کسی تو زندگیش هست .. غم من اینه غم من اینه که بعد 3 سال برگردم تو اون زندگی حالا به هر دلیلی . میشم باز یک ادم افسرده چون میدونم راهشون چیه روششون چیه . غم من به خاطر انتخاب اشتباهمه . به خاطر اینکه سنجدکم لیاقتش داشتن پدری مهربان و خوبه نه کسی که بویی نبرده و بعد به من میگه تو سه سال من نفهمیدم تو کجا بودی و نبودی . غم شونههای من اینه . اشک چشم هام رو خیس کرد و تمام ... گفتم پاشو دختر بساطت جمع کن میخوام درس بخونم . دوستم بیشتر از من داغون بود......

جمعه از صبح بیدار شدنم شد بادارو ساختن و کارهای متفرقه خونه و شروع با شیب ملایم به سمت خونه تکونی . چند تا ایده خوب واسه عید امسال دارم چند تا تنوع که خوب پول ندارم . ببینم کدوممورد رو میشه با هزینه کمتر انجام داد و سعی کینم همونها انجام بدم . با اینکه عید نیستم ولی دوست دارم خونم تمیز باشه و مرتب میخوام تنوع باشه ..

اتاق کارم نیاز به چند قفسه داره باید بگیرم . تخت کارم نتونستم از مشهد بیارم و باید یک تخت بگیرم اینجا تا توخونه راحت کار کنم ..

خیلی کارها دارم باید بکنم . فعلا نمی خوام به چیز دیگه ای غیر از سنجد و عید و خریدش و دانشگاه وکر فکر کنم ... راحت تر بگم نمی خوام به اون مرد فکر کنم ..... قلبم درد میگیره . بعد 3 سال هنوز قلبم درد میگیره . نکته قابل توجه تا به این ساعت اون مرد خبری ازش نشده نه رضایت نامه ای ارسال کرده و نه پیامی داده و نه برگه طلاقی ..... خدای چرا راحتم نمیکنه

یک تلخی ...............


صبح وزارت بودم .... اول یک ماجرایی میخوام بگم

چندین سال پیش که هنوز جوون هم نبودم و مادرم زنده بود خیلی سال قبل شما بگیرین 14-15 سال قبل . یک خانم همسایه داشتیم به اسم حوریه خانم . زن نجیب و خانواده دوست و بااصلتی بود . 4تا بچه هم داشته که دوتا از من بزرگتر و دوتا کوچکتر از من بودند اونموقع ها من داشتم واسه کنکور درس میخوندم و خوب شبها تا دیر وقت بیدار بودم صبح ها هم قبل طلوع افتاب من تو حیاط درس میخوندم که صدام بقیه رو ازارنده اواسط اردیبهشتبود یک شب حدود نیمه شب گذشته منکه تو حیاط داشتم درس میخوندم صدای شیون و گریه زنی شنیدم که تو حیاط خونش زاری میکرد و میگفت خدا... وسط گریه هاش حرف نامفهوم زیاد میزد .. من نفهمیدم ول ی کنجکاو شدم وروز بعد به مامانم گفتم اونم رو ترش کرد که تو حیاط درس میخونی یا زاغ سیاه همسایه چوب میزنی قشنگ ضایعم کرد . تا اینکه عصری اومدم خونه و دیدم حوریه خانم زن گریون دیشبی با شم های ورم کرده نشسته تو خونه ما سلام کردم و رفتم تو اتاقم ...یکم بعد که رفت پریدم پیش مامان دیدم اشک چشم هاش داره پاک میکنه گفتم چی شده مادر من ...

گفت گریه دیشب حوری خانم میدونی واسه چی بوده گفتم واهس چی گفت شوهرش رفته زن گرفته ... باابیخیالی گفتم خوب حالا که چی شوهر بداخلاق و بدعنق اون زن بگیره بره حوری خانم راحت میشه .

مادرم گفت زن نیستی بفهمی که وقتی شوهرش میره پیش یکی دیگه و باافتخار میاد به این میگه و باکی نداره یعنی اون زن رو داره له میکنه یعنی اون زن رو داغون کرده. حوری خانم همه چیز تموم صبوره ..مهربونه . با سن و سالش باز هم زیباست ....

گفتم چرا طلاق نمی گیره مادر من اون که وضعش بد نیست بچههاشم بزرگند طلاق بگیره از اجاره یک طبقه خونشون میتونه زندگیش بگذرونه گفت اون زن نمیخواد اسمی روش باشه که فردا هر مردی دندون تیز کنه ....

البته عاقبت حوری خانم اینجوری شد که زن دوم حال شوهرش گرفت و با کلی کتک کاری انداخت بیرون و شوهر حوری خانم برگشت پیش زن و بچش و سرافکنده شد ...

ولی واسه چی این رو امروز گفتم واسه اینکه صبحی تو وزارت هم گفتند شناسنامت بده شناسنامم همرام بود ولی کپی هم داشتم ...

کپی رودادم گفت اصلش هم بدین اصل رو دادم دیدم که رفت رو صفحه دوم ....

قلبم درد گرفت فگفت خوبه که همسر دارین چون اینقدر مشکلات برامون ایجاد کردن تاهل اولویت استخدام برای یک زن هست بخصوص . گفتم چرا خرج خونه با مرده که ... گفت نه مشکلاتی که زنان بخصوص مطعلقه دارند و ایجاد میکنند خیلی زیاده هیچی نگفتم کارم تموم شد شناسنامم برداشتم اومدم بیرون یک چیزی تو گلوم مثل سیب گیر کرد متنفرم از این نوع طرز فکر بودن اسمی تو شناسنامه برای قضاوت خیلی بی رحمیه ولی هست ....

نمی دونم  کی میخواد این فرهنگ ما درست بشه نمیدونم کجای ماجرا اشتباهه

این روزها یاد حوری خانم خیلی میافتم من اون نیستم ولی جامعه داره از من حوری خانم می سازه ....یعنی منم مجبور میشم به خاطر یک اسم این لقب به دوش بکشم و هرگز نرم حکمی اجرا کنم ؟ این یک فکره ....

ویا چقدر وحشتناک که به پیشنهاد خواهرش گوش کنم وبرم بگم من بیخیال نمیشم و تو حق ندار یزن نبگیری ... یعنی برم خودم تحمیل کنم...............

و یا از اون بدتر یک روز سیر بشه و برگرده بیاد بگه با من باش.....

تمام اینها بده از اینها بدتر هم اینه که من جدا بشم ووهرروز بخوام خودم رو با هرکسی درگیر کنم برای زندگی سالمی که میخوام داشته باشم . مثل الان که درگیر میکنم....

چرا اینقدر گیجم چرااینقدر سرگردونم ...

نمی دونم .....

خدا یاخودت یک راهنمایی یک نشانه یک چیزی برام نشونبده من خیلی تنهام .... شبها خیره ام روزها خیره تر به یک نقطه نامعلوم بدون هیچ گونه زمینه فکر ی... خیلی بده مغزت خالی بشه و امروز مغز من خالیه از همه چیز این من رو میترسونه

چرا اینجور شدم هم خودم نمی دونم ......

خدای چشم امید من تویی و بس ..

سنجدک میاد بغلم میکنه و میگه مامان خوبی دارم من ... مامان مهربونی دارم من ..ته حرفهاش هم میگه مامان اون پلنگه که قول دادی واسم خریدید؟   و انی منم که دلم ضعف میره برای این شیطون کوچولوییه با سیاست که میتونه من رو بخره هر روز ...

خدا یبرای داشتن سنجدکم به چه زبونی ازت تشکر کنم .خدای چه جوری شکر کنم تورو برای تمام نعمتهایی که دادی خدای چه جوری ....سنجدکم خودت حفظ کن

نجات از بلاتکلیفی یا بحران ؟؟؟؟؟؟نمی دونم ................

نمی دونم چقدر درست بود کاری که کردم ولی نتونستم دووم بیارم باید با اونمرد حرف میزدم خواهرش موافق نبود من مستقیم بهش بگم اره تو زن صیغه کردی میگفت اگر اینکار کرده بیا ما بزنیم زیرش و یک جور وانمود کنیم نمیدونیم تا تو قصد برگشت کنی از اون طرف هم ما میریم به محض فهمیدن ماجرا پدر او ن زن درمیاریم

این وسط دل من دیگه منطق سرش نمیشد .من مدتها پیش روح و ورانم کار کرده بودم که لااقل به خاطر سنجدکم که یک روز نگه چرا من پدر ندارم و یا هرچیز دیگه با اون مرد سازش کنم والان واسم خیانت بود . حرفهای خواهرش تو دوماه گذشته حاکی از عشق به همسر و خانواده بود در همسرم و این خبر یکم مغایر با اون حرفها .

با خودم گفتم اگه اعتراف نکرد اشکال نداره پای پس میکشم و یکم کوتاه میام شاید اصلا ح شده باشه . تا این حد پیش رفتم . شب قبل پیام دادم کارت دارم که جوا ب نداد . دیشب زد سلام کاری داشتی ؟ منم گفتم اره پاسپورت میخوام بگیرم رضایت نامه میخواد میتونی واسم بفرستی ...

اولش گفت فکرهام بکنم دیدم نه واسه یک پاسپورت باید باجم بدم این وسط گفتم : فکر کردن میخواد من این رو واسه کاری میخوام و از طرف ارگان مربوطه (اون فکر کرد رشته قبلیم ادامه میدم چون چند سال پیشم بحثش بود کخه من یک دوره تحصیلی خارج از کشور باشم ) فشار بهم میاد . گفت باشه من نیستم تو  شهر... برگشتم هفته بعد میدم وکیل واست انجام بده ... خوب مطابق میل من پیش نرفت نمی خواستم مستقیم اشاره به زن داشتن بکنم گفتم باشه پس منتظرم . بعد زدم تو شهر خودتونی.... محل زندگی خانوادش خوب از اینجا جنگ شروع شد ... گفت به تو ربطی نداره . واسه من توهین بزرگی بود از طرفی حالم گرفته شده بود . گفتم من قصد سفر دارم منظورماون بود اگه اونجایی خودم بیام برگه رضایت بگیرم من توهین نکردم که همچین حرفی میزنی ..

برگشت گفت میدونم تو هم مثل من دنبال رابطه مجدد نیستی چون به صلاحمون که نباشه

دیدم نه زیادی دم در آورده گفتم : گفتم من پیشنهاد ارتباط مجددندادم که تو با این اعتماد به نفس از عدم خواستنت داری حرف میزنی و توهین میکنی

بهتره تو هرچیزی شخصیتو وجاهت من در نظر بگیری به من ربطی نداره چه ادمهایی دوروبرت هستند ولی ایدت نره من شخصیتم چیزی نیست که بخواهی به راحتی از بین ببری(یک سری افراد مشترک کاری هستند که منظورم بود نمیخوام واسه دیگران داستان شم )

اونم برگشت گفت توهین نکن ،من قبلا که با توبودم چند نفر تو زندگیم نبودند و چه الان که کس دیگه ای هست .

اب سرد رو ریختند روم خودش گفت پس همه چی درسته نیاز جنسی درکار نیست اون نمی خواد که اینقدر راحت برمیگرده از رابطش به من میگه ....تموم شد

منم گفتم تو که اینقدر بی پروا از کسی یاد میکنی در حالی شناسنامه هنوز اسم من هست پس بهتره که من وفرزندم ازاد کنی و حقو وحقوقات ما بدی

گفت مگه ازاد نبودی و بچت هم بهت میدم

منم گفتم تو فکر کردی من بی سرو پام که با نبودن کسی بالا سرم دوروزه دنبال سوژه باشم .نه خیر جناب شناختت اشتباه بوده هست ..

من متعهد به اسم شناسنامه و از اون مهم تر فرزندم بوده هستم ..

دید نه زیادی من قاطی کردم گفت معذرت میخوام من منظورم این نبود که تو خیانت کردی چون میدونم اهلش نیستی و هرکاری بکنی به صلاح خودت و سنجد هست و نگران نیستم . هروقت خواستی بگو وکیل بیاد مشهد از طرفم امضا کنه .

یک شب بخیر هم تنگ حرفهاش گذاشت .

منم جواب دادم پیامت حاوی این موضوع بود وگرنه من استباطم اشتباه نبود . و شب خوش گفتم و تمام

دوتا از دوستهام خونه ما بودند جفتشون هنگ هنگ ....

یکی دستمال اورد دستم داد میگم چیکارکن ممیگه اشکها ت پاک کن ... خندیدم و گفتم مگه گریه کردم گفت پوست کلفتی من جات بودم الان های های گریه میکردم گفتم من چیزی از دست ندادم من فرزندم رو کامل به دست اوردم ...

همسر من اینقدر راحت حرف دادن بچه رو تمام و کمال زد که شکی نیست دنبال مزاحم واسه زندگیش نمی گرده از اون مهم تر اینکه مجوز خروج مارو هم داد ته حرفهاش این بود رضایت نامه پاسپورت و خروج و... همه رو میدم ..

ولی چیزی که تو قلبم ترک خورده بود شکست ... اون ترک شد حفره عمیق ....

تموم تکلیف ها مشخص شد تمام روهزا برام رنگ گرفت من از امروز زندگیم کامل شد دیگه دوراهی نیست من تلاشم کردم نخواست تمام شدو رفت

عکس پیام ها واسه خواهرش فرستادم

چند روز دیگه برگه به دستم میرسه و من تمام تلاشم میکنم که بتونم یا برم یا لااقل همسرم نشانی از من نداشته باشه ..

دیگه هیچی حتی اون شماره ای که داره

کارمون تموم شد ،

ممنون از خدایی که اینقدر زود از بلاتکلیفی نجاتم داد ممنون از خدایی که اینقدر مهربونه که کمکم میکنه ممنونم خدایا ازت به خاطر همه چیز . به خاطر این صبوری که پیشه کردم تو زندگیم از همه چیز ممنونم

خدای خودت صلاح همه رو بهتر میدونی خدایا میدونی که من جز تو کسی رو ندارم

 

وایستا دنیا من میخوام پیاده شم

دیدین یک جاهایی  میخواهی زمان وایسته دیدین یک جاهایی حتی از خودتم بدت میاد یک جاهایی هنگ میکنی میگی تو روخدا بسه

اره وایستا دنیا من میخوام پیاده شم ..

چند وقتی بود یکی از خط های اون مرد تلگرامش فعال کرده بود خطی غیر از خط اصلیش که من شمارش داشتم ... خوب کلا متن میگذاشت و سوزو گداز گفتم احتمالا حرفش با منه . تا اینکه دیروز دیدم عکس یک زن هست خوب موضوع جالب شد خدا رو شکر میکنم امتحان هام تموم شد وگرنه گند میخورد بهشون

منم زنگ زدم چند تا زنگ خورد قطع شد ولی بیخیال نشدم بالاخره خانم یگوشی رو برداشت و توتموم اون حرفها کوتاه جواب میداد و حرف میزد ... خواست من رو بپیچونه که گند زد و من کاملا جا افتاد برام که یک صنمی با اون مرد داره  . جالب اینجاست تا قبل اینکه باهاش حرف بزنم تو واتساپ یک پیامی گذاشته بود که (میخواهم زمان را به عقب برگردانم نه برای اینکه انهایی که رفتند را باز گردانم برای اینکه .... )وقتی با من حرف زد رفت اضافه کرد (که نگذارم بیایند)

به خواهرش پیام دادم که چرا دروغ گفتی و فلان و بهمان خواهرش هم فکر کرد من همه چیز رو میدونم وایستاد حرف زدن که اره ما تو رو دوست داریم اون مرد هم تورودوست داره واسه نیازش یکی رو صیغه کرده و....

بله حضرات دیده بودند که من شرایطم بهتره از اون زن صیغه ای اومدند سراغ من و اون پیام ها بهم دادند ...

داشتم منفجر میشدم برگشته میگه منطقی فکر کن هیچ اتفاقی نیافتاده اون مرد هنوز تو رودوستداره و..... بهش گفتم شانس اوردی دم دستم نیستی وگرنه خونت پای خودت بود

سنجد بود نه میتونستم گریه کنم نه عکس العمل بدی نشون بدم هرچند یک مقدار هم باهاش قاطی کردم ولی نمی شد .

یکی از دوستانم خونه ما بود بیچاره هنگ بود مرتب هم میپرسید تو خوبی حالت خوبه مشکلی نیست بریم دکتر اخرش هم بنده خدا میگرنش عود کرد میگم به تو چه اخه زندگی منه . میگه من نمی تونم تحمل کنم هیچی به جای اینکه من رو دلداری بده من دلداریش دادم صبح سنجد رو مهد گذاشتم و اومدم سرکار .. تو راه دیگه تحملم تموم شد اشک هام میومد بی صدا فقط مثل بارون اشک ریختم . تو گروه واسه دوستانم گفتم اون بیچاره هام ناراحت کردم ولی سبک شدم های های گریه ام تا کوچه شرکت بود بعد اشک هام پاک کردم با لبی خندان اومدم شرکت . کلی هم شوخی با منشی و... کردم الانم یک عدد زن خندانم . ولی یک چیزی تو سینم داره می سوزه یک چیزی وسط قلبم ترک خورده

یک چیز خیلی بد سیب گلو ندارم اشکی نیست ...

ولی هنگم هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم .

به خواهرش گفتم مجوز خروج من و سنجد رو بده میخوام برم سفر

خالی بستم پولم کجا بود میخوام امتیاز بگیرم که بعد بتونم اقدامی بکنم ....

نمی دونم چه کنم نمی دونم کجای این دنیای بد وایستادم نمی دونم چرااینجوریه

یکی میگه اون مرده نیاز داره و...

یکی میگه غلط کرده خیانت محسوب میشه و ...

دل من چی

منی که داشتم کاستی هاش نادید میگرفتم که بریم پیش مشاور و باهاش حرف بزنم قلبم رو شکست

من کجای این دنیام خدای ا

خدای مهربونم شکر اینبار فقط ازت صبر میخوام یک صبر بزرگ که نشکنم یک صبر که از بین نرم //خدایا خوش خلقم کن با سنجد و اطرافیان خدای اخمی تو نگام نشینه یک موقع خدا یمن هستم اینجا خدای مهربون من

خدای شکرت که توان دادی امروز بیام سر کار خدایا شکرت که حافظم هستی خدایا ممنونم از ت برای همه چیز