اینجوری که پیش میرم دوروزه تموم میشه دیشب کلی پست مرور خاطرات نوشتم ها
اومدم رفتم خونه لباس واسه مراسم برادرم از تبریز گرفته بودم برنامه زیادی داشتم اما همه چیز مونده بود مامان مهم بود . تا رسیدم مامان اورده بودند خونه . خودش خواسته بود سکته ور رد کرده بود ای سی یو نیازی نبود و لی پرستاری باید سرجاش میشد رسیدم مامان تو اتاق من رو تختم خواب بود . بوسیدمش بیدار شد گفتم تنبل خانم واسه فرار از کار اینجوری انداختی خودت رو گفت ای دختر بلا اومدی تو..مامان به من زیادی دل خوش بود تنها بچه ای بودم که زیادی شیطون بودم توخونه اگر بودم حتما سرو صداهم بود اومدم بلندش کنم . چیزی دیدم که دنیا رو سرم خراب شد مامان پوشک میشد گریه امونم نداد گفتم نه مامان تو میتونی خودت ننداز تو قدرتمندی خندید و گفت پا قدمت خوبه دختر من خوبم تاالان بد بودم . مامان از روز بعد سعی کردیم راهش ببریم . ماساز میدادم پاهاش رو با متخصص مغز و اعصاب تو مشهد صحبت کردم یک روزه اوردیمش بالا سر مامان عکس و همه چیز و رودید گفت وضعیتش واسه ای سی یو نیست ولی خوب پاهاش لمس قدیم رو نداره ...واکر گرفتیم معجزه بود که مامان رو واکر وایستاد کنارش بودم عروسی نزدیک بود منم تو رفت و امد بودم . خواهرم دستو پاش جمع کرده بود به هردوشون هم خواهرم و هم زن داداشم التیماتوم دادم حق ندارین جنگ کنید پیش مامان . زن داداشم انتظار داشت کمکش کنیم و خواهرم چشم دیدنش نداشت. سعی میکردم منطقی باشم اون هم دختر جوون بود یک بار بیشتر عروس نمیشد . همه چیز رو به سلیقه خودش سپردیم....
واسه تمیز کاری خونه و چیدن وسایل کمکش کردم . حواسم به مامان بود رفتم رنگ خریدم موهای مامان رنگ کردم دیدم نه با این مریضی و ناتوانی مامان بهتره موهاش کوتاه کنم . خودم موهاش کوتاه کردم ابروهاش برداشتم .. ارایشش میکردم لباس هاش از خیاطی اوردم ... داداشم میخواست مراسم رو به هم بزنه میگفت مامان مریضه ..گفتم نه داداش الان نگیری روحیه مامان خراب میشه از رو تخت مامان رو اوردیم رو کاناپه تو هال . اتاق که بود هیچی نمیدید ولی از تو هال بالکن رو میدید تو اون خون هقرار بود عروس بیاد باغچه رو مرتب کردم تابستون بود مامان رو اوردم تو حیاط نگام کرد گفت من نذاشتم تو زندگی کنی ... شاید دلت با بعضی خواستگارهات بود اما من نذاشتم ....وگرنه الان بچه هم داشتی . خندیدم و گفتم والا خودم بچه ام مامان .غصه نخور دلم به هیچ کس نبوده و نیست . گفت دلت به این پسر جنوبی هم نیست . گفتم مادر من گفتی نه تموم شد واسم ..گفت کاش هنوز زنده ام ببینم عروسیت رو خندیدم و گفتم فقط عروسی منم مثل خواهرم دوقلو میارم باید بیای پیشم نگهشون داری . گفت حتما میام بعد یهو گفت ولی من که پاهام نمیگیره . گفتم مامان روزی اومدم پوشک کرده بودند تو رو اما الان کنارم نشستی حداقل با واکر راه میری بهترم میشی این فقط یک شوک عصبی بوده نه هیچی دیگه .....
مامان روز به روز داشت خوب میشد . وقتی اولش مامان مریض شد نمی خواستیم حنا بندون بگیریم . ولی میدونستم یک دونه پسر رو ارزو داره مامان تو دوروز کارها کردیم و مهمونها دعوت شدند و حنا بندون گرفتیم ...شب حنابندون مامان رو باواکر بردیم ....
شب بدی نبود البته خواهرم با مانتو اومد و حتی یک رژ نزد به لب هاش شبیه عقده ایها اومد دیدم مامان داره با حسرت نگاه میکنه
ولی من ترکوندم دلم خون بود که مامان نمی تونه برقصه ولی من تلافی دراوردم تو همه چیز ... خواهرم ولی نه ...
همون شد غصه مادر ،مامان مهربون من که هیچ کس از دستش ناراحت نشده بود حالا خواهرم اینجوری بههم میریخت مامان رو
روز بعد روز عروسی بود شب برنامه تالار بود وو خوب خونه عروس اماده بود خونه ما هم که مجزا ...
رفتیم ارایشگاه من و خواهرم یک ارایشگاه معمولی چون زود باید برمیگشتیم وسط ارایش دامادمون زنگ زد حال مامان بد شده ...
سریع رفتیم خونه . مامان پاهاش بی تحرک شده بود و باز بی اختیار ی ادرار ...
گریه هام شروع شد بغضم ترکید مامان باز حالش بد شده بود شده بود مامان روزی که اومدم ....
فیلم های تو خونه رو گرفتندو رفتیم عروس رو از ارایشگاه برداشتیم اونها رفتند اتلیهما هم پریدیم خونه .... حالا مهمونها میخوان بیان ساعت تالار شروع شده صاحب مجلس نیست . خاله و خواهرم خونه موندند من رفتم تالار . خنده مصنوعی میکردم خواهرم زنگ زد مامان راضی نمیشه بیاد چون کمرش لمس شده گفتم براش تخت میزاریم تو تالار مامان رو بیار .یک ساعت گذشت . خودم رفتم خونه گفتم مامان نیای عروسی رو به هم میزنم گفت روم نمیشه گفتم هرجور شده باید بیای . راستش یک حس موذی میگفت مامان اگه خونه بمونه امشب شب اخرش میشه . نمیخواستم از جلو چشمم دور باشه ..
تخت رو درست کردیم تو تالار دکتر هم سرم داد و قرار شد دختر داییم که پرستار بود بیاد و مواظب وضعیت مامان تو تالار باشه
اومدیم به تالار رسیدیم مشکل اصلی شروع شد زنانه طبقه بالا بود ... مامان حاضر نبود رو کول داماد بره بابام هم دم دست نبود . لباسم خیلی بلند بود گفتم مامان میای پشت من . خودم کولت میکنم . گفت با این لباس و با این کفشها دل مامان به من بود ولی مراعاتم میکرد . گفتم مادر من لباس و کفش چیزی نیست کفش هام دراوردم دادم دست خالم دامن لباس هم شد تا بالای زانو . مادر به کول گرفته رفتیم بالا تخت اماده بود . گذاشتمش و اون شب به مادرم نگاه کردم وتوتراس تالار گریه کردم . مراسمی که باید حفظ ظاهر میکردیم تا خوب تموم بشه .مادری که رو تخت بود و منی که داغون بودم .....
مراسم تموم شد مامان تو ماشین گذاشتیم رفتیم خونه . عروس کشون شهر ما داستان پیچیده ای داره . یعنی یک مراسم خاص و وقت گیر . مجبور بودیم حضور داشته باشیم به زور رفتیم و بالاخره تموم شد اومدیم خونه مامان مهربون من چشم هاش بسته بود صبحش فقط نفس میکشید مادرم رفت تو کما ......
شبها تا صبح بالا سرش نشسته بودم کمای مادر موقتی بود چند ساعت بیهوشی و باز به هوش میومد دکترها نظرشون این بود . خونه بهتر از بیمارستان هست . اونجا ممکنه عفونت ریوی هم بگیره ولی خونه نه.... همه امکانات تو خونه بود اکسیژن هر چیزی که قرار بود اونجا باشه .. دکتر میومد خونه ...روز دوشنبه مجبور شدم برم شهر جنوبی استاندار میومد باید مدیر پروژه اونجا میشد زنگ زدند گفتم نمی تونم . گفتند یک روزه بیا و برگرد دوشنبه شب مامان رو بوسیدم ورفتم . سه شنبه اون شهر بودم شبش قرار بود برگردم . زنگ زدم گفتند مامان برای شنبه قراره ببریم بیمارستان مشهد دکتر گفته شنبه . گفتم چراامروز نمیبرید بابام گفت دخترم گفتند شنبه بیارین تا شنبه شاید خوب شد ....دلم اشوب بود. زنگ زدم خونه بابام گفت جمعه بیا که مامان شنبه بیمارستان تو هم باشی . گفتم باشه ... روز 4 شنبه تو دلم رخت میشستند بلیط قطار گرفتم برگردم هواپیما نبود کارم تمام شده بود موبایلم زنگ زد خواهرم گفت مامان به هوش اومده حالش خوبه سراغت میگیره . گوشی رو داد به مامان وای چقدر حالش خوب بود . گفت چرا شبها تا صبح بالا سرم گریه کردی من که خوب بودم گفتم نه مامان من شبها کنارت خواب بودم . مادر بیهوش من دیده بود دارم گریه میکنم ساعت 3 بود گفتم مامان بلیط دارم فردا قبل ظهر خونه ام گفت عجله نکن بیا. گفتم قراره ببریمت مشهد بیمارستان . گفت خوبم من صداش شاد بود خیلی شاد ......اومدم خونه وسایلم جمع کردم بلیطم واسه 7 بود اماده شده بودم لباس رنگ روشنتنم بود باز دلم اشوب شد رفتم بالا اوردم خداایا چرا اینجورم من ..... ساعت 6 موبایلم زنگ زد . از موبایل بابا . گوشی رو برداشتم صدای بابام ضعیف بود سانیا بی کس شدیم ... سانیا مامان رفت ..... خشک شدم تموم شدم بابام اون ور از حال رفته بود و من اینور . گوشی رو کسی برداشت . سانیا بیا عجله نکن بیا ...... گوشی رو قطع کردم فریاد زدم تو خونه فریاد زدم . همکارم زنگ زد .دوست صمیمیم بهش خبر داده بود گفت برو فرودگاه میتونی بری. اصلا نمی تونستم حرف بزنم .به راهی زنگ زده بود عذر خواهی کرده بود (همکارم ماجرای خواستگاری رو نمی دونست فقط چون میشناخت تو کارفرما زنگ زده بود بهش) گفته بود مادر خانم ... فوت شده الان خونه هست لطفا برید ببرینش فرودگاه میترسیم براش اتفاقی بیافته هرطور شده برسونیدش بیاد مشهد ...
راهی زنگ میزد گوشی توان نداشتم جواب بدم در زد اومد تو قیافه من مثل منگ ها بود لباسهام عوض کردم گفت بیا میبرمت فرودگاه رفتم اونجا همکارم کلی هماهنگ کرده بود بلیط گرفتم برای تهران ... راهی حرف میزد دلداری میداد غصه نخورین مادرتون ناارحت میشه ... از خودم متنفر بودم .داداشم زنگ زد های های گریه میکرد و میگفت بیا . گوشیم خاموش کردم طاقت نیاوردم . پرواز رسید تهران . تو فرودگاه جیغ میزدم توروخدا پرواز مشهد میخوام اخر شب بود پروازها تموم شده بود من دیر رسیدم .
حراست فرودگاه مهراباد برد تو اتاق وقتی فهمید اینجوریه . گوشیم رو جواب داد پسرخالم بود پشت خط بهشون اطمینان دادند که بااولین پرواز من رو میفرستند . تو فرودگاه فقط اشک میریختم . ساعت 5 صبح اولین پرواز به مشهد بود راه افتادم مسئول حراست تا خود داخل هواپیما با من اومدند ....نشستم تو هواپپیما مشهد همکارم منتظرم بود برسونتم شهرمون مرده متحرک بودم . تو راه زنگ میزدند کجاییی.. خاک سپاری بود باید میرسیدم اخرین خاطرم از مادرم صداش بود.......
رسیدم سر کوچه سیاه پوش بود از ماشین همکارم پیاده شدم .... خوردم زمین زانوهام توان نداشت . بلند شدم کیفم وسط خیابون افتاده بود بابام تو جمعیت بود نیومد سمتم نتونست بیاد پسرخاله ها اومدند از وسط خیابون جمعم کردند نا نداشتم تو حیاط فقط جیغ زدم ...
بردنم تو خونه پر جمعیت بود منگ بودم فقط جیغ میزدم اوردند مادرم رو عزیزم رو من افتاده بودم روتابوت صدای من نبود جیغی از ته دلم بود... به زور جدام کردند خداحافظی من همین بود . کشون کشون بردنم قبرستون من جیغ زدم که خودم برم به جای مادر نماز میت رو داشتم خراب میکردم اخرین لحظه ای که یادم میاد من رو قبرخالی هوار زدم و ...... وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم ....دختر داییم با چشم های سرخ بالا سرم بود ... گفتم بریم . دکتر نمیذاشت اومدیم . رفت سمت خونه گفتم برو قبرستون گفت دیگه داره غروب میشه نمی شه بریم.... از روز قبل چیزی نخورده بودم رسیدم خونه دم در هال افتادم باز هم بیهوش شدم .... این دفعه تو خونه به هوشم اورده بودند ... به زور میخواستند چیزی تو حلقم کنند نمیشد دهنم قفل شده بود مجدد بیهوشی .... بردنم بیمارستان دکتر شل کننده عضلات زده بود ... اخطار داده بود نذارین بیشتر از این اذیت بشه شب تا صبح تو حیاط راه رفتم و گریه کردم ..دیدم نمیشه رفتم زیر زمین تا صبح های های ......
صبح قبل طلوع افتاب میرفتند سر مزار فکر کردند خوابم ولی از زیر زمین اومدم بیرون .. گفتم میام دختر داییم نمیذاشت میگفت نه حالت بد میشه گفتم قول میدم نشه ،بردنم . تا قبر سرد و خاک رو دیدم جیغ زدم به پهنای فریاد گلو دوتا جیغ و باز بیهوش ....
دیگه همه میدونستند کارشون رو مجدد بیمارستان همون شل کننده ها ... وقتی به هوش اومدم این بار ظهر هم گذشته بود بینوا دختر داییم گفت مگه قول ندادی ..؟ پس چرا ...
خودش هم گریه کرد خودش هم بغضش ترکید دکتر اومد بالا سرم از صبوری میگفت و... ولی من فقط اخرین صدای مادر تو گوشم بود ...
انگار هر لحظه برای من همون لحظه اول بود ... من تا به هوش میومدم بیقراری میکردم وباز ... اینبار دکتر ارامبخش قوی داد قرص نداد فقط امپول . من یا منگ بودم یا اینکه جیغ میزدم صدام گرفته بود . 3-4 روزی گذشته بود راهی یک شب زنگ زد گفت شاهچراغم ... اون شیراز چیکار میکرد؟ رفته بود مسافرت اینهاالان واسم مهم هست اون موقع اصلا فکر نمی کردم اون ادم میدید من اینقدر داغونم رفته بود عروسی رفته بود شیراز . میتونست به خودش زحمت بده و بیاد مراسم مادرم .....
اونموقع هیچی مهم نبود برام ..... مادرم رفته بود تا 7 مادر ارامبخش ها منگم میکرد من تبدیل به موجود دوپایی شده بودم که فقط مایعات میخورد صدام خش دار شده بود . خشی که دیگه تمام نشد و یادگار مادر موند برام . صدای من دیگه صاف نشد . بعد 7 روز همه دیدند من داغونم وهرروز سرخاک مادر تو غش و بیهوشی ام هرروز مثل مرده متحرکم .مدیر عامل و بقیه اومده بودند مراسم همه تسلیت گفته بودند ...بابام مجبورم کرد برم سر کارم . زنگ زدند بیا . رفتم مشهد . خونه خودم تنها و ساکت اینجوری بدتربود چند تا از دوستان اومدند پیشم .هرشب بیرون میبردند من رو تا حال و هوام عوض بشه اما من .....
دختر داییهام تو راه خو.نه من دیونه شدند . افسردگی من زیاد بود سرکار هم باکسی حرف نمی زدم . پروژه هم نمی خواستم برم ....
ولی دیگه نمیخواستم کسی رو ببینم اونها مادرم رو کشته بودند . خواهرم به خاطر حسادت ، زن داداشم با لجبازیش مادرم مریض شده بود وبعد... دیگه بس بود. شرکت پروژه دیگه تو اون شهر جنوبی داشت . اعلام امادگی کردم من میرم . میرم ومستقر میشم . تصمیم جدی داشتم . رفتم اونجا قیافم داد میزد داغونم داد میزد به هم ریختم ... ولی موندم ماه رمضون شروع شد روزهای روزه دار من که افطارش فقط اب بود.. از 75 کیلو به 45 کیلو رسیدم . برای مراسم 40 مامان اومدم . دامادمون زنگ زد میام ورودی شهر دنبالت . از ماشین پیاده شدم نگاه میکرد اما نمی شناخت . رفتم جلو گفتم کجا نگاه میکنی تعجب کرده بود .. از من هیچی نمونده بود
چشم هایی که براثر گریه حالتش عوض شده بود و صورتی که بی فروغ و بیروح بود .
مراسم 40 برگزار شد بازهم تو مزار مادرم جیغ زدم باز هم فریاد زدم و غش کردم چون روزهای پایانی ماه رمضون بود . روزههم بودم افطار من سرم شد...
چند روزی موندم اروم شده بودم ولی دیگه کاری با کسی نداشتم شبها گریه میکردم جیغ هام برای مزار مادر بود ...
رفتم به اون شهرجنوبی .... دوستان اونجا سعی میکردند روحم رو شاد کنند تفریح میگذاشتند اما من.... افسرده بودم . دوستم برد پیش روانشناس گفت باید خودش بخواد خودش از این حالت بیرون بیاد ولی من.....
عکس مامان دستم بود و اشک هام دیگر هیچ . چند ماهی از فوت مامان گذشته بود راهی مجدد درخواستش رو داد .. خیلی بدجور گفتم نه . من مادرم فوت کرده داغدار اونم .....
کم کم زندگی عادی من ادامه داشت تهران میرفتم دانشگاه ولی بعدش تو اون شهر جنوبی .... اشک بود و بس .
نزدیک اسفند ماه بود من هروقت میرفتم سرمزار مادر جیغ هام ادامه داشت و برمیگشتم تو خلوت من اشک بود ...
اسفند راهی به بابام زنگ زد و دوباره تکرار کرد خواستگاری رو بابام گفت مادرش فوت شده حاضر نیست برگرده شهر ما ولی الان هم موقعیت مناسبی نیست .... بذارین بعد . اصرار که عید میام . پدرم گفت هرجور صلاحه . و پیرو این موضوع مادرش اومد من رو دید و خوب مسئله رسمی تر شد... قیافه مادرش نه راضی بود نه ناراضی .
تو عید من رفتم خونه .... باز هم جیغ بود وبس اولین عید نبود مامان ... داغ من تازه تازه بود
عید راهی نیومد و به بابام زنگ زد که میزارم یک فرصت بهتر خواهرم مراسم عروسیش بوده و...
برای من مهم نبود ولی اینکه قول داده بود بیادبعدش یکم صورت قضیه رو بد میکرد. کم کم بهار اومدو رفت و تابستون رسید راهی غیر مستقیم و مستقیم پیشنهاداش رو داده بود تو این مدت منم حوصله هیچ کس رو نداشتم . با خودم لج کرده بودم . ترجیح میدادم به راهی فکر کنم این ازدواج من رو نجات میداد پروژه داشت تمام میشد . من یاباید ازدواج میکردم باراهی یا باز میرفتم خونه و بقیه رو میدیدم . مشهد هم نزدیک بود میومدند و من نمیخواستم کسی رو ببینم . برای سالگرد مامان اومدم . راهی چند بار بابابام حرف زده بود یک جورهایی میخواست دل باابام به دست بیاره من هنوز با هیچ کس دلم صاف نبود سالگرد مامان هنوز مثل روز اول جیغ میزدم ...
بعد سالگرد مامان که همکار خواستگار هم اومده بود . من هنوز حالم بد بود راهی با خانوادش اومدند . زحمت نداده بود دسته گل بیگره یک جعبه شیرینی از شیرینی فروشی شهر ما ....
قیافه خانوادش به ادم های راضی نمی خورد . برام عجیب بود ادمی که اینقدر اصرار میکرد چرا اینجوریند خانوادش ....
برادرش نیومده بود .شام موندند و رفتند ... هماهنگ کردند ما میریم و بعد ماه رمضان می اییم . دیگه دل و دماغ هیچی نداشتم پشیمون بودم که بها دادم به راهی . ولی چاره نبود خانوادم هم از دستشون ناراحت بودم ..... ماه رمضون بیشتر خونه موندم . داداشم خونه خریده بود و وقت این بود خونه مامان بزارند برای فروش ... اونها سهم میخواستند بابا ازدواج مجدد داشت . خودم گفته بودم نمی خواستم پاسوز من بشه . بابا غصه زیاد میخورد .
بعد از تماس ایشون ,هماهنگی انجام شدو من و چند تن از همکاران رفتیم . قبلا مدیر پروژه خیلی گند زده بود و از وقتی من اونجا بودم کارفرما از کارم راضی بود . ازیک طرف فنی بودم از طرف دیگه جوون و جسور و نترس...
جلسه برگزار شد و منجناب راهی رو دیدم . خیلی معمولی و اروم بود . خیلی معمولی طبق رسم جلسات بعد جلسه کلی عکس هم گرفتیم با کارفرما تو میز جلسه که مستند بیاریم برای مدیر عامل مربوطه . بعد جلسه هم ما رفتیم خوش گذرانی با همکارها و .... روز بعد هم پرواز به مشهد داشتیم .اخر ترم بود من درگیر امتحان ها بودم وکمتر به پروژه سر میزدم راهی زنگ زد کجایی ن شما گفتم من امتحان دارم و درگیر اونم گفت چه مقطعی گفتم دکتری ...ارزوی موفقیت کرد و تمام .هفته ای یک بار اون زنگ میزد برای پروژه خبری از من میگرفت و من تماسی نداشتم . البته ایشون چون کارفرما بود زنگش رو من قطع میکردم و بعد از موبایلم زنگ میزدم .هزینه موبایل من با شرکت بود .... تو تماس هاش حالی از من میپرسید و گاها هم میگفت که خونه این یا نه محل کارو....
کم کم تماس های ایشون به 7-8 شب کشید من این موضوع رو به مدیر عامل گفتم اونم گفت چون باید اونجا مستقر میشدی اشکال نداره حالا اونجا نیستی پس جوابش بده ...گفتم چشم . البته اصلا فکر نمی کردم راهی مجرد باشه . این موضوع ادامه داشت تا اواخر بهمن ماه .. گفته بودم کهخانوادم شهر دیگه ای بودند و من اون موقع خونه مجردی تو مشهد داشتم . خوب شبهای تعطیل یا دختر داییم که اون موقع دانشجو بود میومد پیشم یا دوستان ... یک شب اواخر بهمن ماه با دوستان داشتیم میرفتیم بیرون تو خیابون بودیم و ... ساعت حدود 9 راهی زنگ زد و دید شلوغه گفت شما بیرونید با تعجب گفتم بله ببخشید دیگه توقع داشتین سرکار باشم نه نیستم ویک مورد که فکر میکردم واسه اون زنگ زده بهش گفتم . گفت الان نمیخواد بگین برگشتین منزل با من تماس بگیرین مورد ... هماهنگ میکنم باهاتون . منم گفتم باشه و گوشی رفت تو جیبم . دختر داییم چشمهاش ریز کرد این کارفرما احیانا مجرد نیست اینقدر وقت و بی وقت زنگ میزنه بهت ؟ منم با تعجب نگاش کردم وگفتم نه ، یعنی نمی دونم . من فکر می کنم متاهل .. گفت کدوممتاهل احمقی شب زنگ میزنه به همکار خانم ؟ دلیل میاوردم که خوب پروژه فورس هست و... دوستان و دختر داییم اون شب حسابی سر به سرم گذاشتند خیلی دیر وقت بود برگشتیم خونه . خوب واقعا بد بود نیمه شب بهش زنگ بزنم . گذاشتم به صبح . وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پیام ساعت 2.5 صبح اومده که من خیلی منتظر تماستون بودم . یعنی فکر کنم که هنوز بیرونید؟...
دیدم نه این زیادی بهخودش اجازه داده و... و از اونجایی که فکر میکردم متاهل هست . رفتم شرکت و از شماره ثابت زنگش زدم .که سریع گفت دیشب منتظر بو.دم .منم گفتم ببخشید دیر وقت اومدم در ضمن مناز ساعت 10 شب به بعد نه تماس کاری رو جواب میدم و نه تماس کاری میگیرم . گفت پیام منم کاری نبوده ... ماجرا تمام شد ولی یک حسی ته قلبم به جریان در اومد که ماجرا چیه ؟؟؟؟؟؟ قبل اینکه تعطیلات عید بیاد ایشون تو یک جلسه عنوان کردند پروژه برای عید بیشتر از 5 روز تعطیل نباشه من مگفتم گروه میزارم مشکلی نیست .....گفتند خود مدیر هم باشه که قبول کردم و لی مطمئن بودم من 5 بیا نیستم . برنامه سفر ترکیه داشتیم که خوب نشد....
تو اسفند ماه تو پروژه بودم خبر دادند عمه جان فوت کرده منم روز تعطیل با کلی گریه زاری راه افتادم از اون شهر اومدم ....
چند روزی گذشت و به فاصله یک هفته عمو جان بابا هم فوت کردند مامانم حساس بود وما همه باید تو مراسم عذا حضور میداشتیم ...اگر عروسی نمی رفتیم مهم نبود ولی عذا رو باید میرفتیم .خوب منم مجبور شدم مجدد مرخصی بیگرم و بونم تو مراسم ها باشم...
البته سرکار میرفتم شرکت چون فاصله مشهد و شهر ما زیاد نبود ولی دیگه تا اون شهر جنوبی نه....
چند روز گذشت یک هفته قبل عید زنگ زد که شما چرا نمی یاین منم گفتم متاسفانه چند تا فوتی داشتیم و من واقعا نمی تونم ماموریت شهرستان بیام ولی گزارشها رو دارم میفرستم واکیپ داره کار میکنه . یک جورهایی پیچوندم . خوب سفر ترکیه کنسل شده بود .با همه روشنفکر بودن مامان جان ترکیه رفتن من در صورتی هنوز 40 عمه جان نداده بودند یک امر شنیع بود ... عید رو چند روز اول تو شهرمونموندم و واسه چند روز بعدش با هماهنگی مامان گفتیم که باید سرکار برم ولی خوب از خدا پنهان نیست از خدا چه پنهان با دوستان یک سفر توپی رفتیم ....
بعد از تعطیلات خوب مجبور شدم راهی اون شهر بشم....و اینبار میدونستم باید یک ماهی بمونم چون کار زیاد داشتیم . تو موندنم با راهی چند تاماموریت یک روزه تو اون استان داشتیم و تو اون ماموریت ها من فهمیدم راهی مجرده . اونم زمانی که رفتیم رستوران نهار بخوریم و مامانم زنگ زدو سفارش میکرد. بعد تماسم راهی گفت خانوادتون مشکلی ندارند با عدم حضور شما . خندیدم و گفتم مامان جانم هرروز چک میکنه و انگار همراه من هستند گفت ازدواج کنید محدود میشین . گفتم من ترجیح میدم یا ازدواج نکنم یا با جهانگرد ازدواج کنم که مشکل نداشته باشه با سفرهای من .گفتم همسرتون شاغلند خندید و گفت نه من مجردم همسرم کجا بود. اونجا بود که من زیادی خودم رو جمع و جور کردم ....رفتارش اصلا به مجردها نمیخورد نوع لباس پوشیدن واسه مرد متاهل بود و اینکه اکثر مواقع نهار ها جیم میزد و از اداره میرفت و نهار نمی خورد حدس من این بود متاهل باشه و به خاطر دست پخت همسرش خونه میره و برمیگرده ...
تو یک ماهی که من فقط تهران میرفتم دانشگاه و بعد هم میومدم اون شهر واسه کارها ایشون شبها تماس میگرفت و پیام میدادو چند بارم گفت تو شهر ماغریبین ...
تااینکه یک همکار من که خواستگارم هم بود اومد تو اون شهر کمک دست من خودم تقاضای نیرو کرده بودم شرکتهم ایشونرو فرستاده بود تا یکجورهایی شناخت ما بیشتر بشه . این بنده خداهم ساده دل رفت اداره پیش این راهی اونم از رفتار این یا هرچیز دیگه فهمیده بود که این اقا فقط یک همکار معمولی نیست ....اون یک ماه تمام شد و من داشتم برمیگشتم به مشهد . قرار بود روز بعد برگردم و اون روز وقتی تو اداره کارم تمام شد خیلی دیر بود منم عجله داشتم میخواستم سوغاتی بخرم و فردا صبح با پرواز برم مشهد .... ایشون من رو جلو اداره منتظر تاکسی دید و برام نگه داشت که بیاینمیرسونمتون . اولش تعارف کردم بعد دیدم نه فایده نداره عجله دارم نشستم و گفتم مسیرتون هرجا هست من پیاده میشم گفت مگه خوابگاهتون نمیرید؟ منم گفتم نه میرم خرید چون فردا میخوام برگردم گفت میبرمتون . من رو برد به یک شیرینی فروشی که سوغاتی داشت خرید کردم . منتظر موند گفت میرسونمتون . بعد تو راه یکم سرعتش کم کرد و گقت میشه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم . گفتم اره من مشکلی ندارم چون خریدم رو کردم . یکم من من کرد و گفت شخصیت شما برام جالبه جسارتتون خیلی عالیه که این همه فعالین این همه کوشا ... میخواستم بگم در صورت امکان به اینده با هم فکر کنید ...حالا چشم های من اندازه نعلبکی شده بود .. اون ادم میدونست من خیلی خاوناده متجددو روشنفکری دارم محدودیتی نیست .. منم هیچی نگفتم گفتم فکر کنم بین من و شما فاصله زیاد هست من خیلی مستقلم اما مردم این شهر فکر نکنم همچین عروسی مورد پسندشون باشه اشاره به خانوادش کردم . گفت خانواده من رو حرف من حرفی نمی زنند . منم گفتم بعدا
من رو رسوند دم در و رفت ..منم اومد خونه اول به دختر داییم زنگ زدم واسه حدسش بهش افرین گفتم گفت چیکار میکنی حالا ؟ تو که عمه رو میشناسی(مامانم) اون دختر به غریبه نمیده . خواستگاری های قبلی یادت رفته اون هایی کههمه راه دور بودند یادته به اخرین خواستگارت مامانت چی گفت ...اره یادم بود مامان گفت دخترم رو تا دو مسافت عروس میکنم از این جاده تا مشهد از جاده اون طرف تا گرگان .... این التیماتوم مامان بود . به دختر داییم گفتم ردش میکنم بیشتر از این نیست که ...
اومدم مشهد و بعد پیش مامان . حرفی هم از اون خواستگاری نزده اما از دوروز بعد اومدنم پیام ها شروع شد اولش فیلسو.فانه .تماس ها ادامه داشت اولش پروژه و بعد کم کم به شوخی ها کشید به مزاح ..و 10 روز بعد گفت برنمیگردین گفتم نه هنوز کاردارم من چند تا پروژه باید باشم . گفت شرکت شما دوتا پروژه داره باید اینجا مستقر بشین چون هم مدیر پروژه این هم طراح . اولش جد ینگرفتم امادوروز بعد نامه اومد برای استقرار من تو اون شهر ... شرکت بهم گفت برو دوهفته بمون باز برگرد ....
اینجوری ادامه داشت تا اینکه اواخر خرداد ماه به خاطر یک مشکلی دستم رو باید عمل میکردم . مرخصی گرفتم وگفتم میرم حرفی از عمل نزدم ..اومدم و دستم عمل کردم و تو بیمارستان بودم هنوز به هوش نیومد بودم که بهموبایلم زنگ زده بود و برادرم جواب داده بود و گفته بود که ایشون بیمارستان هستند و متوجه عمل دستم شد.....
تو دوره نقاهتم زنگ زد و گلایه که چرا نگفتین میرید برای عمل منم گفتم چیز خاصی نبود و از اینجور داستان ها.... گفت با خانواده مطرح کردین ؟ گفتم نه هنوز نتونستم گفت لطفا مطرح کنید دماتابستون دوست داریم بیایم مشهد ... راهی هیچی از من و خانوادم نمی دونست منم نمی دونستم ... تصمیم یکم سخت بود ولی تواون دوران به مامانم گفتم گفت ردش کن ... من دختر به راه دور نمیدم اگه میخواستم بدم چند ماه پیش به اون خواستگارت که میخواست بره کانادامیدادم ..همه چیز اکی بود فقط رفتن اون اقا دلم رو زد ...راست میگفت مامان ..همه چیز اکی شده بود حتی مادرم مهریه هم تعیین کردو اون خواستگار قبول کرد وقتی بابام گفت من جهاز نمیدم اونم گفت ما که مشکلی نداریم . یک عروسی میگیریم بعد هم پولهامون جمع میکنیم میریم کانادا و اونجا خرید میکنیم مامانم گفت اینجا جنس نیست میرید اونجا گفت نه منظورم اینه اونجا زندگی کنیم . من خبر داشتم ولی امید وار بودم مامانم فعلا ندونه بعد عقد مشکلی نبود دیگه چاره نداشت . پسره دهن لق پیش مامان گفته بود .مامانم رو به پدرش کردو گفت خوشحال شدم از اشناییتون ولی من دختر نمیدم راه دور ببرین....اگر بچه دار شد من نباشم میمیرم بچم تو تنهایی باشه (اخ مامان بی خبر من ندونستی حتی نمیتونی نوه ات ببینی )
خواستگاری بعد چند جلسه به هم خورده بود و مامان رضایت نداده بود . حالا همونقدر با استقامت گفت من تو روراه دور عروس نمی کنم بفهم . نه عاشق شو نه اینکه خواستگارهای رنگی بفرست . حوصله شام دادن و پذیرایی هم ندارم .مامان راست میگفت تو خواستگاری های راه دور اذیت میشد چون حداقل یک شام باید میدادیم دیگه ....
از مادرم بگم . زن فهیم و با درایتی بود، زن سالاری نبود خونه ما ولی خوب به صورت نامحسوس اختیاردار همه چیز مامان بود .
از دید خانواده بابا مامان زنی بود از یک خانواده بالاتر از اونها چه مالی چه شعوری بنابراین یک جاهایی حسادت کرده بودند ولی خوب قبولش هم داشتند اساسی ..
بااولتیماتوم مامان قضیه برام تموم شد من دل نداده بودم به راهی . ولی اون همکار دیگه هم بود . از نظر مامان من اشتباه میکردم نمی خواستم خواستگار مشهدی رورد میکردم من باید میپزیرفتم ولی دلم با هیچ کس نبود ...خواستگار همکار هم خیلی اصرار نمی کرد پیشنهاد داده بود و هرماه تمدیدش میکرد انگار وام گرفته و اقساط میده خوب . هرماه یاد اوری خیلی هم جالب نبود
ماجرا از نظر مامان تمام شده بود . منم رفتم اون شهر جنوبی و با دست تو گچ .....
مدتی گذشت باز راهی مجدد گفت با خانواده صحبت کردین؟ گفتم راستش مامانم مخالف هست و راه دور اصلا رضایت نمیده ...
گفت از من تعریف میکردین دیگه . گفتم بحث تعریف نیست مامان با شخص شما مشکل نداره مامان با شهرتون مشکل داره ...
دیدم خیلی گیره گفتم بذارین مراسم عروسی برادرم تمام بشه شاید مامان یکم پایین بیاد از موضع خودش .....
میدونستم اینجور نمیشه . رفت و امد من تو اون شهر ادامه داشت . راهی یک همکار معرفی کرده بود برای یک سری کارها به اسم اقای مقدم .... که منم بهش کار داده بودم پسر بدی نبود کم حرف و بی زبون ولی احترام زیادی هم میگذاشت بهم ...
به مرداد نزدیک میشدیم ..مامان در تکاپو بود رنگ اتاق های پایین برای داداشم . خرید جهیزیه براش و کلی کار که مامان رو دستش بود هرروز هم زنگ میزد و دستور میداد مشهدی این رو بخر براشون اون رو بخر.....و من اگه مشهد بودم حتما میخریدم .تابستون بود خواهر فرهنگی من تعطیل .. هرروز میومد خونه ما خواهرم با زن داداشم از روز اول حس حسادت و رقابت داشت و یک جورهایی همدیگه رو زیادی گاز میگرفتند . من کاری نداشتم اما خواهرم نظر میداد ..و گاها انتقادات بیجا . اوایل مرداد بود کارهام کرده بودم هماهنگی برای مرخصی و رفتن دوهفته ای من برای مراسم برادر و همچنین تو شرکت کارهام انجام دادن بود . مرخصی از اون شهر ولی مدیر عامل زنگ زد که خیلی فورس پاشو برو تبریز
منم گفتم چشم مامان اصرار داشت بیا گفتم مجبورم رفتم تبریز رفتو برگشتم 4 روز طول کشید کارها هماهنگ کرده بودم. روز بعدش واسه شب بلیط مستقیم از تبریز به مشهد داشتم .. زن داداشم زنگ زد مامان بیمارستان چرا؟ مامان سکته مغزی کرده .باورم نمیشد مگه میشه مامان سرحال من که 5تا لباس تو خیاطی داشت مامان ناز من مگه میشه . اون شب نتونستم وشب بعد مجبور شدم بیام با مامان تلفنی حرف زدم گفت خوبم عجله نکن ولی بیا
قول داده بودم راجع به ماجرای زندگیم بگم ....
چندین بار خواستم بنویسم ولی فرصت نشده یا تنبلی کردم و یا نگرانی و دغدغه نذاشت من فکرم به سمت نوشتن بره
سال 86 بهترین سال زندگی من بود هم ارشدم رو تموم کرده بودم هم اینکه تنها برادرم داماد کرده بودم هم اینکه کار نیمه دولتی داشتم با درامد خوب . من فرزند اخر بودم خواهرم دوتا بچه داشت و زندگی اروم و برادرم هم با همسرش عقد کرده بودند.
تعطیلات زیاد که میشد اکیپی راه سفر مجردی میگرفتیم مادر و پدرم خیلی فکرشون رو درگیر نمی کردند برای محدودیت من چون از نظرشون من تا اون روزها سواستفاده ای نکرده بودم از اطمینان اونها . با شروع سال 87 و از سفر برگشتن من بعد از نوروز کارمون رو شروع کردیم زمزمه اتمام پروژه ها تو استان داشت به گوش میرسید من قراردادی بودم ولی سابقه درخشان بهم اعتماد بنفس میداد نگران نباشم .تا اینکه نتایج کنکور دکتری مشخص شد و من قبول شدم دانشگاه ازد .... خوب باید میرفتم مصاحبه و.... کلی هنوز برنامه مونده بود . تو اون بازه مدیر شرکت مشاور که قرارداد با اداره مربوط مارو داشت اومد و گفت حیف این همه استعداد بمونه تو شهر کوچیک بیا مشهد من یک مدیر میخوام برای دفترم حقوق دوبرابر و.... کلی امکانات و شرایط ویژه براممثال زد .. یکم دستو پام شل شد باخانواده مشورت کردم همه اعلام امادگی کردند حیف با این همه استعداد تو شهر کوپیک بمونی بیا برو شهر بزرگ پیشرفت کن ......منم کم کم نظرم مطابق بقیه شد و تو فاصله کوتاهی کارم تسویه شد و به اون شرکت مشاور رفتم و شدم مدیر دفتر اونها.... بد نبود واقعا به تمام وعده هاشون عملی کردند ..... حقوق خوب ،هیچ کسر کاری نداشتم بااینکه دانشجو بودم و تهران رفت و امد میکردم .. خیلی از هزینههای تحصیلم مثل رفت و امد با هواپیما پرداخت میشد ... تااینکه تو یکی از شهرستان های جنوبی دوتا پروژه بزرگ داشتند و مدیر پروژه گند زد تو پروژهها .... کارفرما درخواست داد یک مدیر بهتر بفرستند. یک همکار مدیر پروژه داشتیم خانمش باردار بود نمی تونست بره ،همکار دیگه تو اون بازه امکانش نبود و من تنها کسی بودم مجرد بودم و سر نترسی داشتم بهترین گزینه برای رفتن به شهر جنوبی . اولش فقط به دلیل فورس بودن ماجرا هفته ای یک روزتا دوروز میرفتم اونجا و بعد میرفتم تهران کلاسهام رو که یک روز در هفته بود.....
مدتی گذشت تو تمام اون هفته ها که رفتم از شخصی صحبت میشد به نام راهی (مستعار) که ایشون کارشناس معرفی شده برای پروژه از طرف کارفرما بود. ولی خوب مثل اینکه سرش شلوغ بود و تو چند جلسه من ندیدمش . یک بار که اومده بودم مشهد تماس گرفت و گفت راهی هستم .نتونستم چند وقت درخدمتتون باشم ..در صورت امکان این هفته بیاین به جنوب..
به نظر من ما ادمها دوره داریم دوره شادی دوره غم . دوره پایکوبی و دوره افسردگی . من تو دوره افسردگی ام خیلی شدید .
یک جایی تو قلبم سنگین هست . دلیلش نمی دونم چیه ...
گاهی فکر میکنم من زیادی تو مسایلی که به من ربطی نداره دارم دخالت میکنم ... البته افسردگیم ربطی به این موضوع نداره ها
دوستم که افسردگی داشت یادتونه اینجا بهش میگم ایدا،یادتونه فرستادیمش شهرستان شوهرش زندان بود و... حالا شوهرش ازاد شده . این دوستم واسه یک سری کلاسها میاد خونه من و بعد دوباره میره شهرستان . خانم همسایه هم که پای ثابت شده . چند شب قبل دوستم گفت من میخوام جدا شم اما شوهرم طلاق نمیده خانم همسایه هم گفت بیا من طرح دوستی میریزم باهاش بعد تو مدرک داری دستت از نظر من کار مزخرفی بود حداقل برای دوستمن چون خصوصیاتش رو میدونم . شخصی که دچار توهم شده و بدبینی داره . بعدش خیلی راحت نمی تونه قضاوت کنه و ممکنه دردسر پیش بیاره به خانم همسایه گفتم ولش کن چیکار درای تو ... گفت نه میخوام کمکش کنم. دوستم هم گفت تو حاضر نیستی کاری واسم بکنی منم گفتم این فقط بچه بازیه و نتیجه نم یگیرین . دوستم همیشه مدعی بود شوهرش خیلی اذیتش کرده . منم حق میدادم با شناختی که از شوهرش و خانوادش داشتم ...
در هر صورت خانم همسایه طرح دوستی ریخت و قرار گذاشت و رفت ولی دوست ما از اونجایی کههنوز دل نکنده و به نظر من کلا نمی دونه چیکار کنه تو همون بازه به همسرش زنگ میزنه و میگه که تو باید مهریه بدی طلاق بدی از این چرت و پرت ها خوب اون بنده خدااقا هم که گوشهاش دراز نیست دیگه یک جورهایی شک میکنه که این از طرف زنش هست و خانم همسایه هم منکر که تو اعتماد نداشتی بیخود سر قرار اومدی کلا منکر میشه ولی ماجرا به اینجا ختم نمیشه و خوب همسر اون میخواسته خانم همسایه رو تعقیب کنه که این هم با کلی پلیس بازی پیچونده ...دیشب اومد خونه ما قاطی کرد که ای بابا چرا این ایدا اینکارها رو میکنه و... مگه من عاشق چشم ابروی شوهر اونم و....
اما بشنوید از دوست من که چون رفته بود تلفنی با خانم همسایه صحبت کرد اولین حرفی که زد گفت شوهر من خودش شک کرده بود لابد تو تابلو بودی و.....
دیگه حسابی اعصاب همه به هم ریخت ... من که دیگه ترجیح دادم کلا به هیچ کدومشون نه فکر کنم نه حرف بزنم نه خودم درگیر کنم .
زندگی من خلاصه میشه تو خودم و سنجد . من اشتباه کردم دل سوزوندم واسه کسی که حتی قدر نمی دونه . کسی که لحن حرف زدنش بلد نیست و در مقابل لطف دیگران اینقدر پررو برمیگرده میگه خود اون خانم دلش میخواد با همه باشه . .حرف هاش عوض میکنه و راحت دروغ میگه . تا هفته پیش یک چیز دیگه گفته و الان برای دفاع خودش حرف عوض میکنه .
من تو بدترین شرایطم نتونستم حق رو ناحق کنم .
از خودم ناراحتم از خودم دلگیر بابت تمام بی احترامی که خودم به جون خریدم از خودم ناراحتم بابت سکوت بیخودی که هرروز میکنم و درست نمیشم. میخوام سر خودم داد بکشم شاید اروم شم ولی فایده نداره که نداره ....
همه چیز قاطی شده افسردگی گرفتم و یک جایی از زندگیم بغض دارم . به مسئله دوستم ربط نداره . یعنی داره ولی نه اونقدر زیاد . شاید 20 درصد بقیش ناراحتی های خودم هست و ..مسائلی که روز به روز پیش میاد سختی هایی که امید داشتم تا پایان سال تمام بشه والان داره پایان سال میشه و من هنوز مشکلاتم پابرجاست . دلم به کرامت خدا خوش هست
خدایا دستهام به سمت تو درازه و تو میدونی که سکوتم واسه رضایتم نیست برای بغض سنگین دلم هست . خدایا من امید دارم به تو تویی که همیشه کمکم کردی همیشه راهنمام بودی و هستی . خدایا ممنونم ازت و میخوام مثل همیشه خودت نگه دار من و سنجد باشی
سعی کردم زود قضاوت نکنم تو زندگیم یاد گرفتم صبور باشم و .... ولی خوب باز هم مثل همیشه یک جاهایی حتی کم رنگ قضاوت ها رو کردم ...و از خودم شرمندم لااقل اگه پیش کسی نگفتم وجدان خودم که بود
از همسایه جدید گفته بودم خانمی که زود صمیمی میشه ولی ادامه نداده بودم .رفت و امدم محدود کردم تمایل به رفت و امد زیاد داشت . منم بدم نمی اومد ازش انصافا ... ولی اون ترمز احتیاط عمل می کرد تو زندگی . تا اینکه تو این محدودیتها که واسش گذاشتم بالاخره یکی دوباری اومدو رفت . وقتی دخترش رو اورد پیشش و اومد گفت دخترم با سنجد بازی کنه .. یا وقتی داشت دخترش میبرد تحویل بده و من دم در دیدم چه جور بوش میکرد بغضم قلمبه شد و زود اومدم خونه ....
شب براش از دسری که درست کرده بودم بردم سنجد خواب بود... .. مکث کردم دم در ولی دل به دریا زدم و در رو زدم . در واحد که باز شد از اون زن سانتی مانتال همیشه ارایش کرده و شیک و پیک زنی رو دیدم که به پهنای صورتش اشک ریخته بودو قرمزی چشمهاش بیداد میکرد و حکایت از گریه چند ساعته داشت . ناراحت شدم پیشش نشستم دیدم هق هق زد خوشبحالت که اینجوری بچت به دندون میکشی خوشبحالت که میتونی مخارجش بدی و مجبور نیستی به کسی بسپاری .......و من همراه این زن شدم و های های گریه کردم چون تمام استرس هاش رو درک میکردم . یکم دلداریش دادم واز اون روز بهتر شدم باهاش کمتر تو ذهنم متهم کردم و یک همسایه متعادل شدیم. سنجد رو دوست داره عاشق سنجده این رو میدونم چون هروقت میاد اول سراغش میگیره ..
برای درمان پیشم اومد و چون هزینه نگرفتم ازش برای جبرانش حسابی خودش به زحمت انداخت . هرچی هم گفتم راضی نمیشد ...
تو رفت و امد ها فهمیدم شاید ظاهرش غلط انداز باشه ولی دل مهربون و پاکی داره . برای خودش اصولی داره .. به ظاهرش میرسه چون شرایط شغلیش ایجاب میکنه مدیر یک باشگاه هست البته مدیر داخلی باشگاهه ....
و دنبال کار پردرامد تر میگرده دستی تو ارایش و پیرایش داره و هرروز میاد وسیله میریزه خونه من که باید بیای موهات رنگ کنم . موهات کوتاه کنم . جدیدا هم گیر داده ناخن واست بکارم .....اینها رو گفتم که عذاب وجدان کم کنم برای قضاوت نادرستم . این زن اصول خودش رو داره هرز نمی پره . با کسی صیغه شده من درست نمی دونم ولی خوب اصولی داره معتقده اون مرد که مجرد هست و قراره دوست باشه باهاش تا واسه اینده تصمیم بگیرند ترجیح میده فعلا محرم باشه . اما دیگه هیچ ..... سروقت میره سر وقت میاد . با اون کیس مورد نظر هم خیلی روابطش زیاد نیست معمولی معمولی . ....
در کنارش دوستی داریم که هنوز جدا نشده در شرف جدایی هست و... با کلی ادعا و ایین برای خودش یک شب که خانم همسایه اومده بود تا سک سک هدیه ای که از هایپر گرفته بود رو به سنجد بده این دوست ما هم اونجا بود و ایشون دیدش ...
وقتی گفت با کسی صیغه ام و در حد شناختیم شاید خوشم بیاد شاید به هم بزنم .این دوست ما حسابی بیچاره رو ترکوند که تو اصول نداری و .... عملا همسایه بی نوا داغون شد . و البته من به دوستم گفتم مسایل شخصی ایشون به خودش ربط داره و شما لطفا قضاوت نکن . دوستم یکم ازم ناراحت شد . توقع داشت به ناحق جانبداری کنم و لی من ترجیح دادم حق رو بگم. حالا دیشب همون دوست به من زنگ زده چون خانوادم خیلی گیر میدهند واسه جدایی بهم . منم با کسی دوست شدم هماهنگ باش که من امشب خونه نمیرم ......
البته من مسئولیت قبول نکردم . ولی یک جایی تو دلم اشوب شد .. چرااین دختر که با صداقت داره حرفش میزنه متهم هست اما تویی که به همه داری دروغ میگی و وارد رابطه کاملا نامشروع شدی و الان اگه شوهرت بفهمه سنگسار رو شاخش هست اون وقت اینقدر مدعی ایین و اصولی کاش قضاوت نکنیم. حداقل از خودمون شروع کنیم عدم قضاوت های نابه جا مون رو
خدایا ممنونم برای همه چیز برای روزهای خوب برای سنجد . برای بهاری که داره میاد . خدایا شکرت برای توانی که به من داید تا بتونم کار کنم و زندگی کنم خدای شکرت ....