ان سبو بشکست و ان پیمانه ریخت ...

گاهی خودم هم میمونم چرا من اینقدر سریع تصمیم میگیرم در بعضی موارد امروز شخصی که معرف من بود به این شرکت اومد باهام صحبت کنه کلی هم صغری کبری چید و گفت اره شما سعی کن روز تعطیل بیای فلانی ببین مدیره و روزتعطیل میاد اینجوری میخوا کار کنه منم خیره شدم تو چشمش گفتم والا فلانی که مدیر هست توان پرداخت حقوق نداره بعد از من چه توقعی داره ؟ من پاشم روز تعطیل بیام که چی بشه ... همین جور فی سبیل الله ... نه شرمنده من یک لحظه حاضر نیستم ارامش بچم بههم بزنم برای اینکه دیگران شاد بشند تازه هیچ منفعت مالی هم واسم نداشته باشه ... 

شرمنده دنبال یک نفر باشین که واستون همچین کاری کنه و خوب عصبانی هم بودم از اتاق اومدم بیرون دیدم نه زیادی تند رفتم ولی خوب ان سبو بشکست و ان پیمانه ریخت  .. نمیشد جمع کرد اونقدر هم مغرور هستم که نگم من میمونم بعدش .. . یک قرار مصاحبه داشتم یک شرکت دیگه رفتم اونجا خودم رو جمع و جور کردم قبلا صحبت کرده بودم باهاش نظرشون مثبت بود ..... اما نکته اش اینه که شاید تا عید پرداخت حقوقشون اندازه قرارداد اینجام نباشه یک مبلغ جزیی پایین تر از اینجا ولی وقتی فکر میکنم خوب لااقل اگه پایین تره متعهد میشه به پرداختش نه اینکه بندازه پشت گوش یکم نظرم عوض میشه باهاشون قید کردم که من حقوقم سروقت میخوام ... 

قراره تا فردا خبر بدم بهشون .... 

البته اونجا بعد از سال حقوقش افزایش داره قبل سال هم امکان داره همون مبلغ مورد نظرم بشه ولی باز هم قرارداد کتبی هست و ماجرا یکم فرق داره... گیج گیجم ..هنوز هیچی درست نشده 

خدایا خودت بهترین راه رو پیش روم بذار خدایا میدونی که چشم امیدم به تو هست و بس

خدا بزرگه

خدا بزرگه . خدا کریمه این رو بارها شنیدم شاید برای همه جالب باشه چرا من همیشه ته حرفهام شکر گذاری دارم ..

خیلی بچه بودم 506 سالم بیشتر نبود یک بابای جهادی که از نظرش مملکتش بیشتر نیاز داره بهش تا زن و بچش .. هرگز خونه نبود همیشه یاتو چنگ بود بعد از جنگ هم رفت تو عمران و ابادانی مثلا .... کاری به اونش ندارم ولی من زیر دست مادری بزرگ شدم که حرفش این بود ورد زبونش خدا کریمه بود . یک نمونه که هیچ وقت یادم نمیره اون موقع شهر ما تازه گاز کشی شده بود و هر خیابونی میخواستند گازش وصل کنند کل شهر رو قطع میکردند روز قبل اومدند اعلام کردند از فردا گاز نداریم ممکنه طول بکشه چند روزی همه همسایه رفتند کپسول گرفتند پیک نیک خریدند و.... مادر من همش میگفت خا کریمه بابا چه خبره مگه بعد هم فوقش دیدیم دو سه روز نیومد گاز رو اجاق درست میکنم غذای اتیشی . البته بماند مادر من کلا مخالف نظر این بود غذا درست کنی بزاری تو یخچال و هرگز این کار نمی کرد غذا باید تازه باشه . بعضیها همون شب رفتند کلی غذا درست کدند مادرم کلا گفت خدا کریمه . ... شام ما رو داد واسه صحانه و چای یک فلاکس اب جوش پر کرد و خوابید کل تدبیرش شد همین فرداهم ما بیدار شدیم نزدیک ظهر گاز وصل بود .... هروقت یاد مادرم می افتم یک امیدی د رمن شکل میگیره . 

درسته دارم سختی زیادی میکشم درسته دیگه دارم از بین میرم زیر این سختی ها ولی باز هم خدا بزرگه ..

از چند تا شرکت معتبر که فرم پر کرده بودم تماس گرفتند و رفتم مصاحبه یکیشون خیلی خوب هست و اتفاقا با کسی که کارفرمای اون شرکت هست صحبت کردم اون بنده خداهم زنگ زد یک سفارش ویژه کرد ...

اگهخدابخواد از اول بهمن دیگه میرم جای جدید که امیدوارم جای خوبی باشه خیلی خوب و من بتونم اونجا کار کنم فعلا 3 تا گزینه دارم . که دوتا شون تو مرحله قراردادی اند و یکیشون هنوز نتیجه نگرفته . خودم تمایل به شرکتی که اشنایی با کارش دارم ولی تا ببینم خدا چی میخواد

چک دانشگاه پاس نشده اخر ماه شده این شرکت باز هم بیخیال من هست دارم کم کم اعصابم  به هم میریزه واقعا قاطی میکنم  ولی تو تموم اینها میگم خدایا خودت میبینی من رو خودت همه چیز رو میدونی پس دل به کرامتت دارم خودم رو خیلی کنترل میکنم که این اشفتگی به سنجدک من تاثیر نزاره .. 

سعی میکنم سکوت کنم تو خونه که سنجد بههم نریزه اون که نمی دونه چک دانشگاه مامان یعنی چی .... 

ولی باز هم یک جاهایی کم میارم خدایا خدای مهربون من  شکر کرده و میکنم به خاطر تمام لطف هایی که در حقم کردی خدای میدونم که حواست هست میدونم که نمی ذاری من شرمنده شم خدا یمیدونم و منتظر دست کرامتت هستم خدا یممنونم برای همه چیز 

ماشین خیلی تیز و سنگین بود دادمش تا یک سبک بیاره واسم چند روزی باید بی ماشین بمونم . البته بنده خدا نمی برد تا ماشین بعدی رو بیاره ترسیدم بزنم به جایی و این ماشین کلی خرج رو دستم بذاره ... 


بیماری و سردرگمی من

به من خوشی نیومده کلا . باز مریض شدم پنج شنبه شب تب و لرز شدیدی کردم و صبح جمعه هر چی اصرار به سنجد کردم همرام نیومد و خونه تنها موند منم رفتم دکتر مجدد انتی بیوتیک و دارو و امپول و نظرش این بود بدنت مقاومتش رو از دست داده با کوچکترین ویروسی به این روز میوفتی یعنی ویروسی که حتی نوزاد رو درگیر نمیکنه من رو درگیر میکنه و این خیلی بده ... 

داروها رو گرفتم امپول زدم اومدم خونه و از کار و زندگی افتادم کلا چون نه تونستم درس بخونم و نه سفارش دارو هام اماده کنم با اینکه ماسک زده بودم جرات نداشتم اماده کنم میترسیدم ویروسم منتقل بشه از بچم باز هم باید دوری کنم.

بعد اون پیام ها تو تلگرام و اینکه خواهر اون مرد درخواست برگشت داده بود مجدد اینها تکرار شد نمی تونستم اینقدر راحت بگذرم ترس داشتم از اینکه روزی این بچه شاکی بشه اطرافیان هم خوب به نسبت احساسی تصمیم میگرفتند یک عده سفت و سخت که نه برنگرد و ....

یک عده ولی نه میگفتند فکر کن این وسط یکی از دوستان پیشنهاد خوبی داد یک مشاور بهترین راه هست . منم پیش مشاور رفتم و باهاش صحبت کردم یک مشاور خانم خوب اول اینکه کلیه مفروضات من رو به هم زد گفت تحت هر شرایطی چه خواستی برگردی یا نه بچت باید پدرش رو بشناسه این واسه من الارم بود یک الارم جدی .... 

ممکن بود بچه ندهند به من ووو باز داستان داشته باشم البته با صحبت هایی کهخواهرش کرد به یک سری نتایج رسیدم و مشاور هم همونها رو متذکر شد اینکه اون نمی خواد بچه رو از من بگیره مشاور نظرش بود که واسش دردسره ولی خواهرش نظرش این بود تو رو دوست داره و نمی خواد اسیبی بهت بزنه چون میدونه تو به سنجد حساسی و کوچکترین اشاره بهش تورو عصبی میکنه ...

و اینکه مشاور بهم گفت بهش یک فرصت بده ولی این فرصت زیر نظر مشاور و طی شرط و شروطها باشه 

خوب اون مشاور خانم بود ترجیحا یک مشاور اقا هم باید نظر میداد من اینکار کردم و با مشاور اقا هم  صحبت کردم که ایشون نظرش این بود نباید بچه رو از پدرش مخفی کنی ... خدایا پدری که تاالان ندیده این بچه رو . تو دوراهی بدی گیر کردم دوراهی سخت ... روزهای سختی دارم میگذرونم از یک طرف به این سه سال و سختی که کشیدم تا اینجا رسیدم و به این ارامش کلا پا پس میکشم ولی بحث سنجدو ایندش که وسط میاد مجدد پاهام سست میشه نمی تونم مقاومت کنم من هرگز نمی خوام سنجدکم ناراحت بشه .

از اون طرف هم وقتی به پیشنهاد های ازدواج نگاه میکنم که چند وقته اخیر یکم تعدادش بالا رفته میبینم تمامشون ازدواج دوم هستند از کجا بدونم این ادم ها مناسب باشند مثلا یکیش رو یک جورهایی شناخت دارم و اصلا مورد تایید من از نظر همسری نیست البته ایشون نمی دونه که من همسر اولش میشناسم و تمام زیروبم زندگیش میدونم اینقدر قشنگ ورسمی هفته پیش خواستگاری کرد یعنی هرکس دیگه جای من بود همون جا جواب مثبت میداد کاملا جنتلمن ولی من که میدونم اصل ماجرا چیه ......

تینها خودش میشه پا سست کردن برای اینده .... میشه یک گوشه مغزم رو باز بزارم برای اون مرد هرچند واسم سخته یک زمانی وقتی میخواستم فکر کنم با اون مرد بمونم شبها خواب ناارام داشتم وهمون داستان جدایی سنجد و... اینبار نه فقط دیشب خواب دیدم رفته شده عضو داعش بعد منم کلی گریه میکردم توروخدا کرا من نداشته باش هنوز این ادم تو ته ذهن من سیاهه 

با همه اینها دیشب اخر شب به خواهرش پیام دادم و گفتم که حاضرم مذاکره کنم ولی فقط مذاکره و نه هیچ چیز دیگه ... هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده قرار نیست سنجد وارد ماجرا بشه اگه احساس خطر کنم پس میکشم ولی خدای خودت کمکم کن 

شرکتی که کار میکنم نتونست اون براورد مالی من رو جواب بده یک جورهایی میپیچونه چند جا رزومه داده بودم یکی از اون ها اکی شده امروز رفتم نه روی رقم مشکل دارند نه زمان پرداختی واسش عجیب بود اینقدر قاطع گفتم من نباید حقوقم عقب بیافته قراره تااخر ماه خبر بدهند....

هنوز مشکلات مالی سرجاش هست چک دانشگاه داره سر میرسه و من به جای درس خوندن اخر  ترم باید فکر پرکردنش چک باشم لعنت بهادمهای بی ملاحظه که اینجور تو مخمصه میندازند من رو 

خدایا باز هم ممنونم برای همه چیز برای روزهای خوب برای سنجدک مهربون خدایا ممنونم که توان دادی تا بتونم سرکار بیام خدایا ممنونم ازت 

ازت میخوام مشکلات رو خودت باهمون کرامتت همیشگیت حل کنی و من رو از این معضل نجات بدی خدایا ممنونم . ازتن 

خدایا بهترین تصمیم رو تو مسیرم قرار بده 

خبری خوب ... عالی

گفته بودم خبر خوبی در راه است گفته بودم منتظر روزهای خوبم ولی نه اینجوری خدایی دیگه ... 

چند وقت پیش مریضی داشتم که اعتیاد داشت خیلی وحشتناک بود اعتیادش اومد پیش من منم قرص دادم و خوب هر شب راهنماییش میکردم و یک سری ورزش با رژیم غذایی دادم . ترک کرد منم هزینه درمانم گرفته بودم دیروز پدرش اومد واسه تشکر که بچم برگردوندی و اصلا سراغ نرفته خیلی هم خوب داره جلو میره من مدیون توام برای همه چیز منم گفتم دعا کنید واسم . این بنده خدا دید پیاده هستم گفت ماشین نداری گفتم نه . گفت من نمایشگاه ماشین دارم گفتم خوب من پول ندارم . خلاصه با کلی اصرار دیشب صاحب یک ماشین شدم اون هو با پرداخت خیلی کم که من همون روز پولی رو گرفته بودم و دادم به ایشون بقیش هم قرار شد چک بدم واسه چند ماهه دیگه و یک جورهایی با لطف اون اقا من صاحب ماشین شدم . دیشب باورم نمیشد ..امروز وقتی بیدار شدم و سنجد با ماشین رسوندم مهد باز هم باورم نمیشد هرچند تا سر کار با تاکسی اومدم چون هنوز رانندگیم در حد اتوبان و.... نیست ولی باز هم باورم نمیشه خدایا شکرت خدایا ممنونم خدایا برای همه چیز ممنون خدای مهربونم شکرت میکنم .

البته عکس ماشین واسه کسی که سررشته داره فرستادم میگه ماشین دیگه ای بردار صفر بردار و... شاید ماشین عوض کردم اون بنده خدا هم گفت اگر خواستی بیا عوضش کنم یکی دیگه حول و حوش همین قیمت بهت میدم خدایا میدونم من رو میبینی میدونم خدایا چه جوری ازت تشکر کنم برای همه چیز . خدای مشکلات مالی هنوز حل نشده کامل ولی همین که صبح ها بی دردسر سنجد رو تا مهد میبرم و بعد میارم خودش ارزش داره خدایا ممنونم برای همه چیز خدای مهربونم توکه ماشین رسوندی بقیه موارد هم خودت برسون 

خبری در راه است

منتظر یک خبر خوبم یک تحول که پیش بیاد منتظر روزهای خوبم میدونم روزهای خوب در راهه می دونستم که اومدن به تهران سختی های خودش رو داره همه اینها رو میدونستم ولی بازهم غصه دارم بازهم یک جاهایی اشک تو چشمهام رو با ابینی بالاکشیده قطع میکنم من خیلی نگرانم نگران روزهایی که میگذره ونگران روزهایی که داره میاد توقع نداشتم این شرکت اینجوری بد قولی کنه و من رو توهچل بدی بندازه دلم خیلی غصه داره دارم صبر میکنم ولی نمی دونم این صبر تا کی ادامه  داره چند جا رزومه فرستادم مصاحبه خواستند دعا کنید برام توکل به خدا دارم بههمین روزهایی بارونیشبه همین اسمون دل گرفته اش که توکل بهخودش دارم و بس میدونم خودش تو یک جاهایی به بهترین نحوی که میدونه کمکم میکنه ولی چه کنم دل من پر غصههست غصه های زیاد خدایا  تو میدون ی که من بنده تو به کرامت تو هست هر قدمی که برمیدارم به کرامت خودتت خدایا تو میدونی و من میدونم که این روزها داری صبوریم امتحان میکنی خدایا ن بنده صبوری نیستم سخت امتحانم نکن خدایا نیازمند توجه همیشگی تو هستم خدای مهربونم شکر میکنم برای همه چیز و چشم به کرامت تو دارم و بس