خرداد همیشه برام دوتا ح س داره یکی خوب یکی بد ....یک ی شاد یکی ناراحت این روهزا با همه خوشحالیم برای اینکه تولد سنجد رو بگیرم حس ها ی زیادی اذیتم میکنه ....
حس ها ی متفاوت و بسیار درگیر ..خرداد حس ها ی من رو به هم ریخته ..کاش بتونم خرداد رو ا ززمره زندگی خودم کنار بگذارم
کلا من پام به هرجا برسه اونجا خشک میشه شرکت اینجا حقوقش سروقت بودها ولی به من که رسید الان خیلی نامرتب شده و هنوز ندادند .بله اینم ا زشانس منه لابد ا یخدا از دستشون.
دیروز بعد از سرکار رفتن باز هم مریض داشتم که اومدو کارش انجام شد رفت .بعدش همونجور داشتم دفت رکار سنجد رو چک میکردم خوا ب رفته بودم حدود شاید یک ربع تا نیم ساعت ول یهمون باعث شد خیل یسرحال شم بعدم بیدار شم شام سنجد درست کنم و همه جارو جمع کنم و منتظر مریض بعدی بمونم و اونم زود راه بندازم پروسه خوابوندن سنجد و بعدم درس خوندن ...دیگه عادت کردم از یک ساعت یبه بعد درس میخونم و تلگرام بازی بعدش هم داروهایی که میخام میسازم طبق لیستی که دارم...
خواب هم که بعد از 2-3 نصف شب شامل میشه ..امروزم بیرونکار دارم و باید برم کارهام انجام بدم البته سنجدک رو برمیدارم میرم ..این هفته هفته شلوغی دارم امیدوارم به خیر بیانجامد
صاحب خونه که اون روز قبول کرده بود داره بازی در میاره دیشب گفتم بیاد بنگاه که بریم قرارداد رو فسخ کنمی بنده رو پیچوندو نیومد امشبم که من نیستم ...نم یدونم چرا؟ جالب اینجاست رفته موانع رو برداشته هرچند دیگه من رو به غصه انداختو فک رزودتر جابه جا شدن اومد تو سرم ....
دیشب یک خبر خوش شنیدم فقط واسم دعاکنید خبرموثق باشه و کارم درست بشه ..میدونم خدای مهربون همه چیز رو درست میکنه ها ولی باز هم استرس دارم میدونم سپردم به خودش که حل کنه ولی باز هم نمیدونم چرا اروم و قرار ندارم به خدا اعتماد دارم اما نگرانیهام سرجای خودشون هستند...
خدایا ممنونم برای همه چیز بریا روزهایی خوب برای همه چیز خدای مهربون من شکرت میکنم واسه تمام نعتمهایی که دادی واسه سنجد شیرین زبون مامان واسه قشنگی روزهای پر از سنجدک واسه همه چیز خدای ممنونم ...
پراکنده ها:
نمیدونم تاالان پاتون رفته رو اسباب بازی بچهها اخ چقدر بده بخصوص وقتی نصف شب همه برق ها رو خاموش کردی بری بخوابی یهو یادت میاد ای بابا فلان دفت ررو تو کیفم نذاشتم صبح یادم میره و رفتم بذارم تو کیفم یک عدد دایناسور پلاستیکی از نوع خاردارش گیر کرد زیر پام تمام اموات اسباب بازیها به همراه سازندشون رو اوردم جلو چشمهام دقیقا یک ربع ضعف کردم قشنگ اینقدر بد بود وقتی بلند شدم بیام برم تو تخت بخوابم همین که دراز کشیدم احساس کردم یک چیز نرم کنارمه داشتم سکته میکردم سرم رو برگردوندم دیدم چند تا از این عروسک ها یپولیشی کوچیک سنجد انگار پشت تخت قایم کرده بود حالا چه جوری اومدند این طرف نمیدونم ولی واقعا ترسناک بود . عروسک لطیف هم نداره که یا اون سید تو عصر یخبندان به همراه سنجاب،با ون خارپشت .یا فیل و سگ و خرس پو......تا دلتون بخواد عروسک های پولیشی حیوانات و شخصیت ها ی کارتونی .....بله من دیشب دوبار ترسیدم هر بارم قشنگ داشتم میمردم ....صبح از خواب بیدار شدم اولین کار این بود هرچی عروسک پولیشی بود پرتشون کردم بالای کمد و هرچی اسباب بازی بود اناختم تو سبد البتههمیشه اینکاررو میکنم ولی خوب فایده نداره چون دو دقیقه بعدش سنجد انداختدشون زمین
من از اولم قرار نبود تعطیلات خرداد رو برم شهرمون دوهفته هست به کسی زنگ نزدم خواهرم زنگ زد جواب ندادم یعنی نشنیده بودم بعد پیام داده بود ..تعطیلات نیای شهرمون چون ما میریم سفر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم سعی کردم خوب برداشت کنم به داداشم زنگ زدم گفت ما میریم ولی اونها تاجایی میدونم فوقش مشهدند ..بعدم به تو چیکار دارند مگه قراره بری خونشون؟ گفتم نه والا غلط اضافه کرده باشم من .....
برم کارهام جمع کنم باید برم بیرون و کلی کار دارم امشب
اصلا ربطی نداره شما پولدار باشین یا نباشین مسئله اینه دزد ها ی گرامی دوست دارند فکر کنند پولداری !!!!!!!!من از همین تریبون اعلام میکنند دزد ها یعزیز حداقل وقتی تو ماه دوبار کیف بنده رو میزنید اخه برادر من خواهر من اون کارت بانکهای خالی که به دردت نمیخورند همونجا بنداز داخل کیف و اون مخلفاتش تقدیم به شما دزدی نمیخواد که نمیگفتی هم خدا شاهده میدادم ....
بله از متن بالا اومد دستتون که من چقدر گیچم یا بیشتر توضیح بدم ...
پنج شنبه رفتیم خرید سنجدک ..خوب البته بنده خیلی خرید خاصی نتونستم بکنم فقط لباس برای تولد سنجد (اینقدر ناز میشه )،تم تولد و... یک سری خرت و پرت که واسه تولدش به درد میخوره ،البته یکم هم وسایل دارویی گرفتم واسه کارهام ...بعد اومدیم خونه و سنجد شام خورد و یکم بازی کرد و درنهایت به حالت غش خوابید ...صبح جمعه موبایل عزیزم زنگ زد از کجا بنگاه املاک که ای کجایی صاحب خونه محترم اومده اینجا و... این سه نقطه رو توضیح میدم براتون ولی نکته اینجاست من تاالان سکوت زیادی کردم با این صاحب خونه بسی بی فرهنگ ساختم خیلی هم ساختم صدام بالا نبردم سکوت کردم و حت یقبض های اب و گاز مشترک بوده که تو قولنامه قید نشده پرداخت کردم و فقط با خودم گفتم صبوری کن که یک سال چیزی نیست و از اینجا میری..حتی این اقا پارکینگ رو کرده تعمیر گاه شخصی خودش و خانوادش هر سری میای بوی بنزین و روغن سوخته ماشین خفت میکنه من تاالان سکوت کردم...با همسایه روبرویی خیلی درگیر شده والبته اون خانم هم حسابی حال شمیگیره ولی فکر میکرد من ساکتم ...
به بنگاه گفتم بگو بشینه میام ...بیدار شدم سنجد رو پیش دوستم گذاشتم و رفتم بنگاه ،روز جمعه من رو از خواب بیدار کرده توپم حسابی پر بود رفتم میگم من رو واسه چی کشوندی میگه به من گفتی دونفری الان یک خانم دیگه همش اونجاست دیگه منم گفتم به شما ربطی داره احیانا ک یخونه من هست یا نه ؟ من نوع یکه نیستم و اکثرا دیر میام زنگ بزنم پدر تو بچم رو از مهد کودک میاره یا نه مادر جنابعالی میاد تا دیر وقت پیش بچه من میمونه که تا من برسم خونه ...به شما چه ربطی داره برگشته میگه اجاره رو باید زیادکنی چون اینجوری سه نفر محسوب میشی منم قاط زدم گفتم پاشو از سنت خجالت بکش مردک تو فکر کردی من ادم احمقی ام یا نه فکر کردی تو زرنگی هرکس سکوت میکنه مال حماقتش نیست از نجابتشه ..توی عوضی دوتا واحد بچه هات میشینند پول اب و گازشون دار یاز من میگیری؟ من یک کلمه حرف نزدم از اون بدتر اینکه با من دقیقا برابر حساب میکنی . به تو ربطی نداره من تخلیه میکنم دیگه قشنگ گند محکمی زدیم به هیکل همدیگه اساسی ها
من دیگه قاطی کردم دیگه نمیکشم کسی که بهره ای از شعور نبرده بخواد حرف بزنه ترجیح میدم همین جا بزنم لهش کنم ...
الان برنامه هام به هم ریخته .چون تضمیم داشتم وام بگیرم از شرکت و البته یکم پول طلب کاریهام بگیرم که بتونم خونه رهن کنم ولی با این وضعیت نمیشه ..هرچند گفتم من هروقت بخوام خالی میکنم....و این هروقت شد انتهای تیر ماه ..چون امتحانهام داره شروع میشه ومن کلی دردسر دارم همین جوریش هم....واسه همون گذاشتم اون موقع که حتما پولی بیشترواسه رهن بدم بتونم خونه مناسبی بگیرم....
از اونجااومدم خونه و رفتیم بیرون واسه ادامه خرید تولد سنجدک ..که تو بازار دزد گرامی کیفم زده بود البته چون تجربه داشتم پول زیادی توش نبود .... فقط کارت عابر بانک بود کها ونهام خالی بودند فقط بدو بدوی امروز صبح بهمن رسید که رفتم کارتهام سوزوندم و کارت جدید گرفتم....
دیشب مریض داشتم تا دیر وقت کارهاشون انجام دادم و بعد هم مشغول درس خوندن و درکنارش کارهای خونه شدم ....
چرا دروغ من تا صبح چشم رو هم نذاشتم یکم بی سروسامانی تو اوضاع داره موج میزنه ..نمیگم بدبیاری انرژی منفی وجود ندار من هنوزم میتونم روپای خودم بمونم با همه این مشکلات ریز و درشت یکه هست ..
تولد سنجد به قوت خویش باقیست خرید هاش انجام شده و فقط یکم خرده ریزها مونده و البته کادوی تولد که دوچرخه گفتم و چقدرم دوچرخه گرون شده ...اون رو هم باید بسپارم به شخص کاردان که خودش بهترمیدونه چیکار کنه
خدا یمن نشستم تو من رو میبین یمثل همیشه کرامت لازمم عجیب مثل همیشه دست به ددعا برداشتم میدونم تو تمام این اتفاقات حکمت خوبی هست یک حکمت عالی که من روسوق میده به سوی روزهای خوب زندگی خوب میدونم تو این جابجایی حسنی هست با مهر تو که من ازش غافلم میدونم تو این گم شدنها حکمتی هست که تو بهتر میدونی
میدونم که نگاهم میکنی و عجیب داری کارها رو راه میندازی همشون رو میدونم ولی خدای من تو من رو میشسناسی میدون یچقدر کم صبرم میدونی چقدر خسته ام ..کمتر امتحانم کن ...خدایا میدونم که حواست بهم هست از چیدمان با نظم اتفاقات میگم تو میدونی خدا یمن و من میدونم بابت تمام اینها به جوا بمیرسم ..من ناراحت هیچی نیستم چون خدایی دارم به غایت مهر و مهربانی
همکا رمحترم و عزیزم که میری یهو مرخصی خو بقربون شما من از سر قبر بابام در بیارم که فایلها رو کجا گذاشتی و کار یکه ربطی به من نداره رو انجام بدم ....اخ خدای از دست این همکار بیفکراز صبح درگیرم
اخ اصلا قرار نیست من اروم باشم همش هیجان بابا خوب نیست این همه دیگه پیر شدم من 

مامان دوقلوها از شهرستان اومده طفلی اینجا تنهاست و این چند روزه هم همش لطف داره و با پسرها می اومد سر میزد به سنجد ...دیگه دیروز زنگ زد سانیا عصری بیکاری منم میخواستم برم برا ی سنجد یک عدد کیف عروسکی بگیرم ببره واسه استخرش ...چون کیف قبلیش زیپش رو به فنا داده این وروجک
گفتم اره بیا با هم بریم .بعد از اونجایی این دوتا دو قلو دقیقا شدن حکم سنجد برا من . خوب جوونند و شیطون و منم میدونم شیطنت هاشون رو واسشون دوتا دختر خوب نشون کرده بودم ..به مادرشون گفتم عصری که ما میریم بیرون بگم این دوتا خانم هم بیان پسرها ببینند و خوب اگه خوششون اومد که بادا مبارک و ...اگرم نه که یک اشنایی و بیرون رفتن بوده به دخترها هم گفتم البته این دخترها یکیش از نظر خودم خیلی مورد تایید بود اون یکی نه .....و استرس داشتم که نکنه اشتباه کرده باشم ..دیگه دیروز رفتم دنبال سنجد با هم رفتیم خونه یک مریض محترم داشتیم که اومدو کارش تموم شد رفت .دیگههمزمان دوقلوها و مادرشون رسیدند و این دخترها هم اومدند اون خانم مورد تایید من که مورد تایید مادر دوقلوها هم قرار گرفت البته اون یکی هم بد نبود اما پسرمون نپسندید .البته یک اشتباهی که کرد دختر مورد نظر خیل یگوشیش زنگ خور داشت و این تو اون جمع که هر دو طرف میدونستند واسطه اشنایی اصلا جالب نبود حتی بهش تذکر هم دادم که خوب نشد دیگه بعد ما رفتیم بیرون مرکز خرید پونک (بوستان)نزدیک ترین جای ممکن. اونجا خانم عدم تایید بسیار شوخ یفرمودند با این دوپسر ها و بعدم از وسط راه ول کرد رفت فک رکنم خودش فهمید مورد تایید نیست ..منم شام رو تو خونه تو فر گذاشته بودم و رفته بودیم بیرون . قرار نبود مامان دو قلوها یهو بخواد حرف بزنه که وقتی منتظر بودیم واسه از پارکینگ بیرون اومدن یهو برگشت گفت من اومده بودم یک دخت رخوب ببینم واسه پسر خدارو شکر دیدم دیگه بعد از این دست خود شما دوتابا هم اشنا بشین انشالله اکی هست . من و دوستم و دوقلوها داشتیم تو افق محو میشدیم بعد بهش میگم بابا این چه کاری بود دختره اب شد رفت تو زمین که ....
میگه نه من از این قرطی بازیها خوشم نمیاد بذا ربا هم اشنا بشند و بخوردند به هم که میریم خواستگار یو ازدواج نه هم که یک اشنایی بوده دیگه ...واقعا پیشنهاد خوبی بود اومدیم خونه و شام خوردندو دختر رو رسوندیم خونشون و بعد اومدیم و تا دیر وقت خونه ما بودند....منم خسته و ژولی پولی دیگه بیهوش میشدم البته سنجدک عزیز...خوابید ولی من نه ....صبح هم سنجدک پیش دوستم موند و من اومدم سرکار امروز باز 5 شنبه کاری منه .ولی الان من خیلی خستم حتی صدام گرفته و دیگه نا ندارم چشمهام هم باز نمیشه ...صبح قشنگ دستهام از پاهام دراز تر بود....
پی نوشت :
رفتم تو کار خیر عجیب هرکی زن میخواد یا شوهر میاد پیش من بالاخره شما هم میخواهین در خدمتم ...
کیف سنجدک خریداری شد و تحویل گردید کلی هم خوشحال شد . چون تم تولدش همون عروسکک زرد مسخره به نظر من بااونعینک مسخره ترش هست(مینیون) کیف هم همون خریداری شد
تازه چند مورد هم بوده تلفن یبرگردوندم سر خونه زندگیشون من نمیدونم چرا کوزه گر از کوزه شکسته اب میخوره والا..... من شوهر خودم رو نتونستم متقاعد کنم .دیروز تو راه شوهر یکی از دوستانم رو متقاعد کردم در حد لالیگا یعنی جوری رفت مرحله بعد
مادر جنا ب مشاور مجدد تماس گرفت م بیرون بودیم درخواست داد من رو ببینه و در نهایت امر گفتند حداقل میتونید اجازه بدین من و شما باهم اشنا بشیم فارغ از هر نوع نظری نسبت به خواستگاری ...چون یخوام خودم ببینمت ...منم گفتم حقیقتش این هفته که درگیرم هفته دیگهتولد پسر جان هست انشالله هفته بعدش ایشونم استقبال کرد .... نمیدونم فهمید کوبوندم تو دیوار یا نه ...
کلینیکی که خودم میرم لیزر داره واسه موهای زائد و جای زخم ...بهم گفته بیا حالا همکاری حساب میکنم . ولی نظر متخصص پوست اینه من نمیتونم این زائده باقی مانده دست ور از بین ببرم ازش متنفرم . یک عمل مسخره که جاش مونده و رو اعصابمه ...نمیدونم شاید امتحانی چند جلسه رفتم ....
دیشب به سنجدک خوش گذشت خیلی بس که بغل دوقلوها بود ...اینها هم قدشون بلند فدقیقا انگار رو نردبان وایستاده بود همش هم میگفت مامان چقدر کوتاهی ....وروجک من رو سرکار میذاره ....
امروز عصر برنامه بیرون رفتن داریم اساسی یعنی من استراحت نباید بکنم البته میخواهیم بریم دنبال کارهای تولد و یکم خرید دارو چند تا سفارش دارم مونده رو دستم همین جور ....
دقت کردین خانوادم دیگه رفتن مرحله بعد ،سنجدم دیگه یادشون نمیکنه مگرهمون تماس های هفتگی که من میگیرم گوشی رو میدم به سنجد....نمیخواستم اینجور بشه ولی شد دیگه چاره ای نیست ..
اخره هفته استراحت لازمم توروخداخوابم میاد ....ولی میدونم نمیشه
سه شنبه ها روزهای سخت منه . چون از سر کار مستقیم میرم کلینیک و از اونجا دیر میشه تا برسم خونه سنجد پیش دوستم بود ول یعذاب وجدانم ولم نکرده بود که تمام تلاشم رو کردم ولی تا بیام خونه طول کشید اومدم خونه بچم رو بغل کردم کاردستیش رو نشون داد باهاش بازی کردم شام دادم بهش خوراکی دادم بخوره ...کاردستیش رو چسبوندم به دیوار و بعدم بهش گفتم بیا بریم بخوابیم ....یهو گریه کرد یهو گفت دیگه نمیرم مهد کودک میخوام پیشت بمونم .میدونستم از اینکه امروز دنبالش نرفتم اونم با وضعیت صبح ناراحته میدونستم ندیدن من باعث شده بغلش کردم گفتم چرا نمیخواهی بری گفت میخوام همش پیشت باشم براش توضیح دادم ما واسه زندگی کردن غذا خریدن ،تبلت خریدن دوچرخه خریدن پول میخواهیم اگه من نرم سرکار پول از کجا بیاریم واسه هزینههامون گفته بگو خاله بره سرکار . متقاعدش کردم هرکس بره سرکار پولش مال خودش و بچش . قانع شده گردنم رو بغل کرده حسش رو درک میکن میدونم دلتنگیش رو نیم ساعت یتو بغلم گرفتم فقط بغلش کردم و اروم نفس کشید ...خودم داشت اشکم در میومد من باید وقت بذارم تمام تلاشممیکنم وقت بذارم سنجد کمبود نداشته باشه بیرون میبرمش تو اولین فرصت ها پارک میبرم .پیش دوستانش. حت یسعی میکنم دورش شلوغ باشه ...بی مناسبت برای تشویقش خودم اسباب بازی یا هرچیزی که فکر کنم نیازش میشه میخرم ..خودم به نیازهاش توجه میکنم میدونم کمه ولی منم همینم بیشتر از این نمیتونم ....بچم تو بغلم خوابید گذاشتمش تو تختبا خودم فکر میکردم یک روز بزرگ میشه و جواب تمام سوالهاش رو میخواد نمی دونم اون روز من میتونم قانعش کنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر چند تا اتفاق خوبم برام دعا کنید اتفاق هایی عالی و خوب اتفاقهایی پر ا زاستر سفعلا البته منتظرم دست به دعا دارم میدونم تو هر کار خدا حکمتی هست حکمت یکه خودش میدونه و دیرو زود با صلاح من اتجام میده ولی چه کنم من بنده کم صبری ام من بنده تنهایی ام تنها امیدم خداست ....
دعا کنید خودش یک راههایی رو پیش روم بذاره دعا کنید برای من برای زندگیم برای سنجد.....
من فهمیدم دلیل خوا بالودگی صبح من اینه شبها دارچین نم ی خورم بله ..امروز خانمی تو اتوبوس کنارم نشسته و میگه شبها چای دارچین بخور .میگم حاج خان گر میگیرم که اینقدر گرمه هرشب بخورم میگه نه اینجوری صبحها چشمهات کج نمیشه .....و اصلا هم ربطی به اینکه من شبها 2-3 صبح میخوابم و 7 صبح حتما بیدارم نداره ها ....
ولی باور کنید من چشمهام همیشه همین شکلیه حالا چه کج چه راست...
سنجد قبل رفتن تو مهد دستم ور میگیره و میگه مامان بور دیگه منخودم میرم تو ببین بزرگگ شدم بغلش میکنم میگم تو بزرگ مرد کوچک منی ..عاشقتم جوجه مامان
یک مهمون ی زنگ زد ازشهرستان مهمون بدی نیست ولی زیادی حس میکنه زرنگه زنگ زد که اره میخوام بیام تهران منم گفتم ااا چه جالب خوب به سلامتی کی ؟ گفت هفته دیگه تو تعطیلات گفتم خوبه از طرف اداره جا دادند بهتون ؟ یعن یقشنگ گفتم من تعطیلات پذیرای شما نیستم دلیلم داشتم ....گفت میخوام بیام شما رو ببینم .گفتم من هفته اینده تولد سنجد قراره انشالله بگیرم خوشحال میشم تولد سنجد ببینمتون .گفت خوب پس نه دیگه سرت گرم تولده وقت نمیکن یمن رو بیرون ببری گفتم نه شرمنده .....تهران جای دیدن ی زیاد داره میتون ی خودتم بری.
خوب من اصلا بدجنس نیستم ولی نحوه گفتن ایشون و اینکه تو مشهد هم از این بلاها سر من زیاد اورده بود و هروقت دلش میخواست میومدو اصلا خونه بند نمیشد و....ومثلا خیلی زرنگ تشریف داره اینبار خواستم برای همیشه بپیچونمش ..گفت دلم برا سنجد تنگ شده گفتم لطف داری ولی سنجد الان دوست زیاد پیدا کرده اصلا یاد ادمها ی قدیم نمی افته ....ایشون تو عید امسال به روش متبحرانه ای ما رو پیچوند فقط واسه اینکه مبادا من زنگش بزنم .و بخوا ددعوت کنه البته منم نمیخواستم زنگش بزنم داداشم گفت اره زنگ بزن واسه یک سوالی که اون میخواست من زنگ زدم دوبار جواب نداد بعدم من رو تو رد پیام ها گذاشت وقتی از شماره دیگه زنگ زدیم برداشت ...اونم چون شماره رو نمیشناخت و با تما س ما چند ساعت ی فاصله داشت . وقتی داداشم زنگ زد گفت نه من کسی بهم زنگ نزده ...ما هم گفتیم بیخیال ولی الان دیگه زیادی زورم گرفته بود. کسی اینجور بی احترامی به من کرده توقع احترام نباید داشته باشه
من باز سرم شلوغ شده یعنی شدید ها ..پر از کار و درس و بدو بدو ...دیروز بعد از محل کارم باید میرفتم خونه چون چند نفری میومودند واسه مریضی شون..تا رسیدم شروع شد . سنجد هم رفته بود شنا و حسابی بهش خوش گذشته بود دیگه دونفر یهم که وقت سه شنبه داشتند دیروز اومدندو من تا 12 شب مشغول بودم البته تمام سعی ام رو کردم که سنجد رو زود بخواوبنم چون واقعا خسته بود ...هم استخر هم مهد و هم کلاسها واقعا بچه رو خسته کرده بود دیگه بعدش خودم مشغول کارهام شدم تا ساعت 2 بعد خوابیدم صبح بیدار شدم سنجد رو لباس مرتب پوشوندم کیفش رو هم بستم یادم اومد معجون تقویتی بچه رو ندادم .رفتم اوردم دادم بهش .سنجد طعمش رو دوست نداره ولی واقعا خوشمزه هست صبح میخواست با من لج کنه دهنش ور باز کرده بود تمام معجون از دهنش ریخته بود رو لباس و شلوار و بقیه منم دعواش کردم اساسی .حالا اون گریه میکرد من هم صدام بردم بالا و جیعغ و داد چند تا هم پشت دست بچه زدم که دیگه از این کارها نکنه و اونم بدتر گریه کرد..لباس هاش عوض کردم و صورتش شستم و دوباره مرتبش کردم اله یبمیرم بچم یهو اومد سرش رو تو بغلم گرفت ..میخواستم بمیرم اله یبمیرم برات سنجد که باز از بی پناه یبه من پناه میاری منی که نتونستم خودم رو کنترل کنم ..توروخدا نگین چرا زدم باورکنید اگر اینکار نمیکردم واهس همه شربت ها همچین کاری میکرد این بچه 4 سالشه والان نباید اینجوری لج بازی کنه . سنجد شخصیت مهربون و خوبی داره میدونم ولی گاه یخبیث میشه امروزم روز خباثت این بچه بود روزی که پدر من رو رسما دراورد و من پا به پاش میخواستم گریه کنم و زار بزنم ولی حیف ...
بعد با هم رفتیم دم در مهد خداحافظی کرد بچم و قلب من تکه تکه شد ...تو راه ازش پرسیدم چرا اذیتم کردی پیچوند من رو قشنگ پیچوند...الان من یک مادرم که سر کار حسابی سرم شلوغه و پدرم در اومده ولی از صبح حتی یک لحظه قیافه معصوم پسرک از جلو چشمم نرفته ..
عصر هم باید برم کلینیک و نمیتونم زود ببینمش ..مامان بمیره برات که اینقدر مظلومی ..الان عذاب وجدان دارم خیلی هم زیاد کاش حداقل کنارم بود
برای بار اخلاقی ماجرا نمیتونستم بهش بگم ببخشید ولی اینجا میگم ببخشید چون واقعا باید من رو ببخشه تااروم شم .....
خدا یا صبر بده بهم