پراکنده مینویسم

گفته بودم قبلا ادم رو دربایستی بودم الان هم هستم ولی خیلی کمتر شده دیگه سعی میکنم رک باشم میدونم رک بودن گاها گزنده هست ولی خو بخدایی یک جاهایی جواب میده

خانم - فک رکنید دوست من .... دخترش ور داده به پدر و خوب خودش رفته تنها زندگی میکنه به نوه زندگیش کار ندارم چون اصلا به من ربط نداره ...ولی وقتی سنجد برگشت گفت مامان از این هاپو ها که تو تی وی تبلیغ میکنه برام بخر(تو جم جونیور )سگی که عروسکیه ولی مثل سگ واقعی منم کلی قید و شرط گذاشتم برگشت گفت سنجد جو.ن من واقعیش رو میخرم .من مگفتم ولی سنجد حق نداره به سگ واقعی دست بزنه چون نجس هست از اون مهم تر بیماری میاره و من دوست ندارم .بعد گفت سگه ماهی یک میلیون هزینه نگهداریش هست بعد تو میگی مریضه ؟ گفتم تو ماه ییک تومان میخواه یبدی سگ نگهداری . گفت اره خوب...گفتم بهتر نیست دخترت رو بیاری پیش خودت هزینش رو واهس دخترت خرج کنی ....اصلا نخواستم قیاس اون طفل معصوم رو به سگ بدم اصلا نخواستم ولی کسی که ادعا ی مادری داره و میگه پول داشتم بچم پیش خودم میاوردم پس میتونه به جای خرید سگ بچش رو نگهداره لااقل مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیشنهاد سفر شمال دادند بهم ،ادم قدیم بودم به دروغ میگفتم مرخصی ندارم ..اینبار یهو از دهنم پرید گفتم من بی برنامه و با هزینه کس دیگه سفر نمیرم خصوصیتم نیست ...ترکوندمش اساس میدونم الان همه میگن یکم حجاب زبان داشته باش ولی باور کنید نمیشه ها من احترام زیادی به ادمها میزارم ولی میبینم از احترامم و نوع برخوردم سو استفاده میشه مجبورم میفهمین مجبور

خواهر م تولدش بود . یادم بود ولی حقیقت اینقد ردلم سیاهه که نتونستم زنگ بزنم پیام دادم من تولد همه یک متن خیلی قشنگی حالا یا خودم راست و ریست میکنم یا از جایی کپی اینبار هیچی فقط ساعت 1 بامداد پیام دادم (اخرین ماه فصل بها رمیگه که داریم میرسیم به تابستون درسته پایان بهار هست ویلی میشه توش زندگی رو یافت تولدت مبارک 120 ساله بشی)بیشتر از این دلم برنداشت عاطفیش کنم .رفتار تو عیدش یادم نرفته ....من کینه ای نبودم چ یشده اینجور شدم

راهی دیر وقت پیام و متن عاشقانه و فلسف یعجیبی تو واتساپ فرستاده بود ...زود دیدم ولی گذاشتم بمونه صبح جواب بدم باز نتونستم خودم رو نگه دارم سه بامداد زدم . شبها کم شام بخور رو دل نکنی بتونی اول پیام هات باور کنی بعد بفرستی ...فک رکنم به خونم تشنه هست امروز

من لباس خوشگلی از یک سایت دیدم میخوام بخرم چند نفر خوش سلیقه مثل خودم پسندیدند یکی دوتا میگن تو کوتاهی با این میشی خپل ...یکی به اینها بگه من مدیوم هستم نه کوتاه چرا نمی فهمند ..مدیوم...یعنی نه کوتاه نه بلند..... البته به اون دوستم گفتم خانم باید کوتاه باشه خندید گفت اره من که نمی دونم واسه قد بلندی چقدر دکتر رفتی ....

تم تولد سنجد اون عروسک مسخره با عینک مسخرش هست خودش زرده شلوارش ابی اسمش میمیون یک همچین چیزیه به نظرتون خوبه ؟

تعطیلات خود را چگونه گذراندم


خوب تعطیلات تموم شد . الان همتون دونستین من خونمون نت ندارم و البته که با گوشی هم نم یتونم پست بذارم چون گوشیم گوگلش قطعه ...و من اصلا نمی تونم دیگه بلیط هام رو هم بخرم از نت گوشیم کاش یکی راهنماییم کنه ..

خوب از تعطیلات بگم اقا من هیچ جا نرفتم ماشالله اینقدر دوستان لطف دارند به من مگه تنها موندم برم خوب ....

روز 4 شنبه که رفتم خونه تو راه دوستم سنندج هست زنگ زد چیکار میکنی گفتم 4 روز تعطیلم گفت پاشو بیا اینجا . دوقلوها هم زنگ زدند چه نشسته ای بیا بریم سنندج گفتم کی ؟ گفتند حالا امشب اخ رشب یا فردا ...دیگه منم رفتم خونه مریض داشتم دوقلوها اومدند و دیدم نه شب نمی تونیم راه بیافتیم پس گذاشتیم واسه عصر 5 شنبه ا زاون طرف دوستم که دکتری قبول شده مصاحبه داشت زنگ زد باید برم قم . گفتم منم میخواستم برم قم گفت نه نمی خواد بچهها مریض میشند فهمیدم بله دختر گلشون باید بیاد پی شخودم گفتم باشه پس حالا من مخیوام برم سنندج . دوباره زنگ زد که اگه میخواه یبچه ها بذاریم پیش مادر شوهرم و تو همراه من بیا قم بریم دیدم نه ستم هست بریم قم دوتا بچه بدیم مادر شوهرش گفتم ولش کن تو برو...

دیگه 5 شنبه صبح من مواظب دخترش بودم اونم رفت قم از طرفی هم سنجدک یکم مریض احوال بود تند تند استامینوفن دادم ...

دوستم تا ظهر اومد و لی تقریبا برنامه سفر کنسل کردم دیدم من برم دیر وقت یک شنبه باید برگردم و سنجد اینجوری خیل اذیت میشه ..گفتم بیخیال ..نرفتم قم هم ولی دوستان سوهان قم رو دوستم برام اورد....

عصرش زنگ زدم کلینیک که یک دارو میخوام بفرستم هستین گفتند کار داری گفتم نه چطور مگه ؟ دکتر گفت پاشو بیا مریض داری من هنوز قول 100 % نداده بودم زنگیدی منم از خدا خواسته طمع پول گرفتم دوییدم رفتم کلینیک  و کاسبی نمودم ...بعد هم اومدم خونه . مادر شوهر دوستم . که قرار بود یک شب بیان خونه ما زنگ زد حالا کنسل شده من فردا میام اونجا شام هیچ یدیگه رفتم خرید و بعد هم اشپزی جمعه همش سرم گرم بود دیگه شب اومدند و دیر وقت رفتند روز شنبه واقعا نا نداشتم بخوام برم بیرون در صورتی کار زیاد داشتم . و عصری رفتم خونه یک یاز دوستان عزیزم که مدت زیادی بود میخواستم برم و نرفته بودم ....رفتم اونجا سنجد با پسرش باز ی کرد و کلی خوش گذشت بهمون ......

از مهد زنگ زدند وسایل شنا ی سنجد بخر بیار که دوشنبه جلسه شناش هست ما هم از خونه دوستم رفتیم همون  اطراف یک استخر هست ا زفروشگاهش خرید وسیله کردیم و بعد اومدیم خونه سنجد شام خورد و شدی سرفه میکرد دارو دادم خوابید...

روز عیدم از صبح مشغول درس خوندن شدم و از طرف یبرا ییک موردی نیاز به اینترنت پیدا کردم شدید و البته فهمیدم لپ تابم دیگه گازوییلی شده ...

رفتم کافی نت کارم رو انجام دادم سنجدک همراه من اومد برگشتنی رفتیم خردی و بعد اومدیم گفت مامان بریم پارک ما لنگ ظهر دقیقا لنگ ظهر رفتیم پارک سنجد بازی کرد و بعد اومدیم خونه . نهار خوردیم دیگه من بیهوش شدم ....وقتی بیدار شد عصر بود . خونه ها مرتب کردم و وسایل شنا سنجد تو کیفش چیدم و شام سنجد دادم و زود خوابوندم ولی خودم خیلی دیر خوابیدم اینم چهارر وز ما .البته بگم بی نظم خوابیدم ولی همین که خونه بودم و سنجدک کنار م بود خدارو شکر میکنم...

امروز با اینکه زود اومدم شرکت و به موقع رسیدم ولی مدیر عامل محترم از من زودتر رسیده بود و شانس من بود امروز دیر نرسیدم وگرنه کنتاکت داشتیم اساسی ها . خدارو شکر که به خیر گذشت

الان من یک عدد هنو زخسته و عادت کرده به خواب صبح هستم در خدمت شما که خمیازه میکشم از پشت سیستم و زیادم خوابم میاد اقا هنوز زیاد مونده تا شب که...

هرگونه پیشنهاد جهت بهتر شدن تولد سنجد پذیراییم ...همه هم دعوت هستند .....قدم  همه رو چشم ما جا داره ...

ممنون ا زخدایی که سلامتی داده .ممنون بابت روزها یخوب ممنون بابت معجزات ظریفش که من رو راهنمایی مکینه خدایا خدای مهربون من شکر بابت همه چیز بابت درست شدتن یک به یک کارها و من میبینم دست نوازشگرت رو ممنونم خدای مهربون

تعطیلی بدون برنامه

شرکت یهویی شنبه رو تعطیل کرد ...

من 5 شنبه این هفته تعطیل بودم با این حساب میشه 4 روز مرخصی الکی و بیخودی نه فکر اقتصادیش کرده بودم نه زمانیش که بخوام پاشم برم سفر ....

و نه اینکه تهران موندن تو 4 روز خوبه اصلا دوست ندارم این حالت رو

من میخوام شنبه بیام سرکار

حالا بی برنامه کجا برم 4 روز تو خونه نشستن که اصلا خوب نیست . با اتوبوس مشهد رفتن هم خیلی مسخره هست تازه فکر اقتصادی ماجرا رو اصلا نکرده بودم ...و قطعا برای سفر نمیتونم یهو پاشم برم ....

من برنامه میخوم من سفر  میخوام من ...چیکار کنم حالا این وسط 4 روز بیخود و بیجهت

یک پازل گم شده


من دیروز رفتم ماموریت اونم چه ماموریتی چون دیر راه افتادیم ..نهارمون تو ماشین خوردیم . البته همکاری که همراه من بود بینوا به خاطر من نهار نخورده بود . یادتونه مشکل بیمه داشتم ..شرکت مذکور گفته ما اشتباه کردیم تاوانشم میدیم ولی خودت برو دنبال کارها دیگه منم دیروز یک ساعتی درگیر بودم تا مشکلات حل شد بعدم تو راه نهار خوردیم رسیدیم تو جلسه من چشم هام باز نمیشد عملا دوبار رفتم دست و صورت شستم برگشتم..عصر کلینیک باید میرفتم میدونستم اینبار جناب دکتر حلق اویزم میکنه نرم...تا برگشتم از ماموریت و با مکافات تو ترافیک خودم رسوندم عملا یک ساعت دیر شده بود.....

ولی مریض های همیشه صبور بودند تو کلینیک  . من کارم رو انجام دادم . سنجد بینوا رو دوقلوها برده بودند و پارک ،بستنی ،پیتزا خورده بودندو با تماس من که بچه رو ببرین خونه . برده بودند به دوستم که رفته بود خونه ما تحویل داده بودند...

ولی سنجد از هیجان داشت بال در میاورد کاملا مردونه با دوتا پسر رفته بود خوش گذرونی بله خوشبحال سنجد خان ..دیگه تا مریض ها تموم شد رفتم خونه که سنجد منتظرم بوده بغلش کردم و یکم بازی کردیم دوستم شام هم بهش داده بود . بچم در حال انفجار بود قشنگ ...یکم عرق نعنا دادم بهش بس خورده بود حالا نمی تونست بخوابه یکم بازی کردم هضم بشه لاقل و بعدش خوابوندم درس داشتم ..قرار بود مقاله ای در بیارم باید این روزها بشینم بخونم و کار کنم روش که خوب یک ساعتی مشغول اون بودم

ولی دیدم چشم هام باز نمیشه ...یکم ظرف شستم یکیم جکعو جور کردم ورفتم تو اتاق درس بخونم در تراس هم باز بود که گرمای هوا باعث نشه خواب برم...

چند شب پیش تو تلگرام دیدم دوستم عکس مادرش گذاشته فهمیدم که مادرش فوت شده خدابیامرز زن خیلی خوبی بود .....تو شهر جنوبی خیلی هوای من رو داشت خیلی ها زیاد ...

بعد به دوستم زنگ زدم و فهمیدم از بد زمانه دوماهه مادرش مریض بوده تو بیمارستان و دوهفته پیش به رحمت خدا رفته ..دوستم گریه میکرد من از اون بدتر بودم اینقدر شدید گریه کردم بیچاره داشت من رو پشت گوشی دلداری میداد .... من زنگ نزنم تسلیت سنگین ترم .

دیگه حال سنجد پرسید و ماجرا تمام من قطع کردم دیشب دیر وقت تو همون عالم خواب و کتاب موبایلم زنگ خورد خیلی دیر وقت بود ...

همون دوستم بود گفت سانیا یک چیزی میگم عکس العمل شدید نشون نده باید صبر کنیم منم تازه فهمیدم .یعنی قشنگ قلبم تو حلقم بود . گفت راهی اومده شهر جنوبی

و تو شهر جنوبی یک پروژه برداشته انگاری راهی دوست من رو میشناخت و شرکتی که توش کار میکرده هم همینطور مدیر اون شرکت هم منوو میشناخت و دورادرو راهی رو ولی اینکه راهی حاضر شده بیاد و واسه یک سری کارها بره با اونها بخواد قرار داد ببنده جالب بود . البته بشنوین از اون مدیر گرام که گفته نه من سرم شلوغه و پروژه با شما رو نمی تونم قبول کنم و یک جورهایی راهی رو پیچونده مهشید(دوستم ) بعد دوماه رفته سر کار مدیرش صداش کرده و گفته مهشید میدونی شوهر سانیا اومده اینجا و یک پروژه تو اداره مربوطه برداشته واسه کارهاش هم به من پیشنهاد داده من قبول نکردم . من شماره سانیا رو ندارم میدونم هم از مردم اینجا خوشش نمیاد سر این جریان خودت زنگش بزن بگو....

بالاخره سانیا رو خیلی ها میشناسند تو اداره مذکور و پیمانکار مشهدی هم تو اون اداره فراوونه که متقابل میشناسند مبادا کسی بخواد  از سانیا سواستفاده کنه یااماری به شوهرش بده ..مهشید که هنگ بوده تشکر میکنه و بعد میگه چرا قبول نکردین باهاش کار کنید ..گفته بود اون پول اینقدر ارزش نداشت با کسی کار کنم که دختر غریب رو اینجا به اون روز انداخت ....و من شرمنده لطف این مرد شدم البته بخشیش میدونم به من ربطی نداره به اخلاق گند راهی ربط داره که هیچ وقت روابط اجتماعی خوبی نداشته

خوب مهشید بینوا میاد بیرون و باخودش کلنجار میره به من بگه یا نه و استرس بهم بده یا نه که دیر وقت به این نتیجه میرسه من خبر درا بشم بهتر از اینه بی خبر باشم و یک موقع راهی پشت در خونم باشه .زنگ میزنه . حالا جالب اینجاست دوست من اصلا نمی دونه من تهرانم ...منم چیزی نگفتم و ازش تشکر کردم و گفتم عزیزم راهی واسه من خطری نخواهد داشت ولی ممنونم که گفتی ..

من موندم راهی چطور روش شده بیاد اون اداره چون خودش قبلا کارمند رسمی اونجا بوده و بعد اخراج شده الان خیلی رو میخواد از اون مهم تر چطور وقتی میدونه خیلی ها من رو میشناسند رفته اونجا یعنی ازش نمی پرسند ماجرای زندگی تو با سانیا به کجا رسید؟؟؟؟؟؟؟؟راهی چ یتو سرشه . خداروشکر من نه دم دستشم نه اینکه در جریان کراها و امورات من هست ولی باز هم خیلی ها هستند دو نفر مارو میشناسند بااین تفاوت تمام اون خیلی ها من رو مشهد دیدند و خبر از تهران اومدنم ندارند...

من استرس ندارم ولی یک جاهایی پازل ها گم شده باید یافته بشه این پازل ها ........

خودم رو درگیر نمیکنم چون معتقدم دنبالش باشم دنبالم راه میوفته...

امید دارم خدای مهربون خودش کمکم کنه ...امروز اخره فته کاریه خیلی خوشحالم تصمیم دارم فردا با سنجدک بریم قم دعا کنید بتونیم با هم برمیو مشکلی پیش نیاد البته شایدم نرفتم خیل خسته ام ..اینهفته بدو بدو زیاد داشتم ولی میدونم اگه بزارم جمعه یا یکشنبه ممکنه خیلی شلوغ بشه ....خدایا خدای مهربون من ممنونم برای همه چیز همه کار همه روز و ...

خدای خدای مهربون من دستهام رو به سوی تو برداشتم و میدونم خودت با کرامتت بهترین هارو برام درنظر گرفتی خدای ممنوم برای همه چیز

ماموریت میرم

اومدم زود بگم و برم حالا انگار واجبه من بنویسم ..

دیروز بعد سرکار رفتم دنبال سنجد و رفتیم خونه حسابی خسته بودم .ولی سنجدک دلش بزی میخواست یکم بازی کرد و بعد با تبلتش مشغول شد منم با یکی از دوستهای خوبم حرف زدیم  .بعدم شامی برا سنجد گذاشتم و طبق معمول کیک پزیدم ....تو این فصل دوست دارم کیک پختم رو .دوقلوها نوبت درمان داشتند از طرفی هم دوستم مهمون داشت میخواست یک غذایی براش درست کنم شوهرش بیاد ببره ...البته گفتمش دیر میشه دیگه تاوسیله اورد و من غذارو براش درست کردم طل کشید (من ته چین تو فرم یزارم خوب میشه دوستم بلد نیست ؟) دیگه اومد برد و پشت سرش دوقلوها اومدندو طبق معمول سنجد خواب بود صداشون رو شنید اومد تو هال و بااینها بازی کردن یکی از دوقلوها خورده بود زمین بد جور همش میگفت دارم میمیرم منم یکیم دارو دادم همون جا خوب شده بود دیگه با سنجد بازی میکرد ساعت 11 شب بچه رو برداشت رتند پارک یکم باز یو هواپیما هوا کردن و اومدند سنجد رو گذاشتند و رفتند خونشون منم سنجد رو خوابوندم ..بعدم نشستم به کارهای خونه . ظرف شستن و لباس تو لباسشویی ریختن و..... امشب چون باید برم کلینیک میدونستم وقت نمیشه امروز کارهام کنم.

از اون طرف هم امروز من ماموریت باید برم اطراف کرج ...معلوم نیست کی برسم . سنجد رو دوستم از مهد برمیداره تا من برسم خونه ..دعا کنید ماموریت و جلسه امروز خوب پیش بره . من زود برسم به کلینیک و.....


خدای ممنونم برای همه چیز برای تمام لطفهایی که در حقم کردی خدایا ممنونمم

نسرین (خواهر راه ی) دیرو زپیام داده . ها فلان مدرک رو نداری کپی ازش گفتم نه ندارم چطور مگه  گفت گمش کردم و....

من نمیدونم فاز اینها چیه . خواهرش برخورد دیشبش تو پیام ها جور یبود انگار من هنوز همسر برادرشم و خوب به زودی من رو میبینه ...برگشته میگه دیر وقته بخواب میخواه ی بری سر کار خسته میشی ها .... من از تعجب رو سرم شاخ در اومده . البته من سعی کردم پیام هاش رو کمتر جواب بدم . نباید فکر کنه من همه ازار هاشون رو بخشیدم من هیچ چیزی یادم نرفته