روزهای خوب


 

 

دیروز یکم زودتر از شرکت رفتم بیرون گفتم میخواستم یکی از دوستان عزیز رو ببینم از گروه تلگرامیمون البته قبلش کارم رو انجام دادم بالاخره مدیر عزیز یکم کنار اومد و من رو بیخیال شد از جنگ پاچه هامون....

اومدیم باایشون رفتیم بیرون دیدمشون و بعد هم سنجد و دوستم از مهد اومدند تو مسیر که بریم پیش استادم این مهد سنجد من رو دیوانه میکنه ..چون اعتمادی به هوای بهار ندارم خیلی لخت نمیفرستم بچه رو دیروز هم با درنظر گرفتن اینکه سنجد عصر قراره استادم رو ببینه صبح یک بلوز استین کوتاه تنش کردم و شلوار مهمونیش رو. از روش هم سویی شرت بهاره . بعد دوستم رفته دنبالش بچه رو با همون بلوز دادندو سوییشرت مونده مهد کودک اخه یکی نیست بگه اینقدر بی نظمی اصلا خوب نیست . تصمیم داشتم سنجد رو بذارم همین مهد بموهه سال دیگه هم ولی الان که میبینم اینکارهاشون رو واقعا دلم سیاه میشه . مربی خود سنجد فوق العاده هست. مدیرش هم عالیه هر چ یبگم کم گفتم .مربی زبانشون هم که عالیه تو پیشرفت این بچه موثره ولی این مسئولین و خدم وحشم بقیه نه .دیشب به مدیرش تو تلگرام گفتم که همچین چیزی و عذر خوایه کرد گفت حلش میکنم...

حالا بگم از استاد عزیز،مارفتیم مطبشون بنده خدا زود هم اومده بود و صحبت کردیم با هم خیلی حرف زد بن ها رو داد و کلی راهنمایی کرد گفت از یکی از استادها شنیدم که خیل یدرگیری واقعا فتخار میکنم بهت ...من تو دانشگاه حرفی از تنهایی و ... نزدم همه فکر میکنند همون ماجرای همسر تو جنوب و ...هست

ولی خوب باز هم استاد برای مادربودن و اینکه بچم چقدر سرو زبون داره و خودم خوب دارم جلو میرم . میگفت ترم پیش تعجب کردم اینقدر خوب جواب دادی چون کلاسها رو نمی اومدی ...ولی موقع امتان دیدم خوب جواب دادی تموم اون سخت  گیری نیومدن کلاس و بقیه یادم رفت ..واسههمون 20 دادم بهت . گفتم یعنی نگرفتم 20 ؟ خندید و گفت چرا ولی قرار بود عدم حضور و .. رو من 2 3نمره کم کنم دلم نیومده و....

بن ها رو گرفتم لیست کتابهایی که باید بخرم کلا هم بهم داد و تو فلش هم چندتاپی دی اف استادها و خودش ور داد  بخونم البته گفت از استادها اجازه گرفتم و برات اوردم چون آقای فلان ی استاد عزیز که چند باری سنجدک رو دیده بود و گفته سختشه خیلی دوست دارم کمکش کنم ولی از اونجایی خانم یهست که خیلی سخت میاد بگه و بیشتر همون ریکوردر و از بچهها میگره . دیگه اتساد عزیز حسابی لطف کرد و در نهایت هم گفت یک کار فلان داریم انجاممیددیم . چون تو مهندس یهم هستی خواستی با هم رو این پروژه انجام بدیم .فایل ها رو داد که من مطالعه کنم خبر بدم . اخه یکی نیست بگه استاد من رو چی دید ادم اهنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم ادمم به خدا با این همه مشغله گفتم برات تازه پروژه لقمه میگیری قول ندادم بهش البته یک چیز باحالی گفت .رو 3-4 تا از درسها روم حساب کن واسه پایان ترمت چون حضرات رو میشناسم و با این کار به اونها هم میگم ...

حالا توکل هب خدا من نه وقت دارم نه  حوصله ..

از پیش استاد اومدیم دیگه مستقیم با اون وضعیت سنجدو بارون اومیدم خونه . بعدش سنجد شام خورد و چون امروز من باید میومدم شرکت تا ظهر قرار بود پیش دوستم بمونه گفت خوابم میاد مامان من رو بخوابون .....

دیروز دوست عزیز تلگرامیمون،زحمت کشیده بود از نمایشگاه کلی کتاب کودک واسه سنجد خریده بود . سنجدک کلی ذوق کرد و گفت مامان شبی یک دونه واسم بخون ..حالا دیگه من شهرزاد قصه گو شدم قصه های اختراعی خودم رو و حالا کتابهای قصه رو....

تولد سنجد با یک هو به عقل رسیدنم من یک هو نتیجه گیریم میخوام بندازم تعطیلات وسط خرداد چون مهمونهام راحت تر بیان و از اون مهم تر اینکه تو ماه رمضون خسته نشم چون واقعا جونی نمی مونه برام .حالا باز هم باید فکر کنم ببینم چه میشه کرد ......

برنامه نمایشگاه کتاب مونده اخر هفته بریم...خدا کنه بتونیم ..

خدای من خدا یمهربونم نیمدونم چه جوریه کرامتت یانقدر قشنگه واسم این همه کمک به من عالیه خدایا ممنونم ازت به خاطر همه چیزخدایا ممنونم به خاطر سنجد به خاطر کمک های بی شائبه ات تو زندگ یمن .

خدایا ممنونم برای تن سالم من ...خدیا ممنونم که هرجا گیر میکنم یا مسئله ای پیش میاد خودت میدونی من قادر نیستم به حل چیزی و خودت با کرامت خودت حل میکنی واسم خیلی عجیبه خدای مهربونم میدونم بهترین ها رو برام در نظر داری خدای من دست یاری تو را همیشه میطلبم و همیشه ممنونتم ....

گذاشتم کنا ر کینه هام رو


یا من گرممه یا این روزها حسابی گرمه نمیدونم والا ...

من خوبم سنجدم خوبه خدارو شکر میگذرونیم ...از دوشنبه همش سرم شلوغ بوده حالا یا مریض داشتم یا خودم کارهام انجام میدادم یکی دوتا قول ساخت دارو داشتم برای یکی از دوستان باید بفرستم هنوز اماده نشده ...کلا دارو گیر اوردن و ساختن تو تهران سخته و بسا بسیار مصیبت جانگداز والا به خدا

مهد سنجدک کلاس شنا گذاشته خصوصی میبره و میاره بچه رو قیمتش از نظر من زیاد بود از اونجایی که کلا هرهزینه ای از نظر من زیاده (خخخخخخ. خوب راست میگم دیگه) ..زنگ زدم با یکی از دوستان مشورت کردم . خوب راهنما ییش خوب بود و گفت بذار خوبه . دیگه غریق نجات سنجد اومد ...حالا انشالله برم خریدهاش روهم بکنم میفرستم اموزش شنا رو، بچه بره یکم شاد بشه من که وقت ندارم خیلی ببرمش بیرون اینجوری دوماهی رو مشغول میشه و بعد هم میتونم با کسی بفرستمش استخر چون وقتی اموزش ببینه دیگه ترس ازغرق شدن ندارم براش .

من دیروز از پول گذشتم فکر کنید چه کار عظیمی . من طبق قرار سه شنبه ها کلینیک باید میرفتم زنگ زدم به پزشک کلینیک گفتم متاسفم کنسل کنید و من نمی تونم بیام کلی غر زد که چرا پاشو بیا و مریض زیاد نوبت دادم تو حرفشم برگشت گفت مریض ها ی من رو بر زدی رفته حالا نپیچون گفتم واقعا نمی تونم بیام .. یکی از دوستان رو فرستادم اونم رفت وقتی برگشت امواتم رو فحش داد. چون مریض ها همشون دارو میخواستند و همشون مشاوره داشتند که این دوستم غیر عملیات یدی و مکانیکی هیچی نمی دونست و انگاری ضایع شده بود مریض ها هم قرار شد هفته دیگه بیان . حالا دلیل اصلی نرفتنم سنجد بود با اینکه من تمام تلاشم رو میکنم بچم کم نذارم ولی خوب متاسفانه چون مریض تو خونه زیاد میاد و هرروز این قضیه هست سه شنبه ها هم کلینیک تا شب و بعدش مریض تو خونه . درسته روابط سنجد عالی شده و خدایی دیگه مشکل کمبود یک مرد که باهاش بازی کنه رو نداره قبلا داشت ولی از وقتی دوقلوهای عزیز میان و یا هرشب وحداکثر یک شب درمیان خونه ما هستندو حداقل یکی دوساعتی با سنجد بازی میکنند طوری که بیچاره ها وقت رفتن نا ندارند بس که سربه سر این گذاشتند ولی تمام اینها دلیل نمیشه من یادم بره دسته گلم نیاز داره مامانش خونه باشه و حواسش بهش باشه ...اینجوری بود که دیروز نرفتم البته روز دوشنبه هم بعد سرکار یکی از دوستان میخواست من رو ببینه گفتم میشه نیای خونمون بریم دنبال سنجد بعد بریم پارک و من و شما صحبت میکنیم سنجد بازی کنه .اونم خوشحال شد و ما رفتیم پارک و سنجد بستنی خورد و بازی کرد حسابی ها.....

دیروزم رسیدم خونه به سنجد خوراکی دادم و همزمان داشتم دارو درست میکردم حس کردم چقدر سنجد دوست داره کنارم بودن رو طوری که خسته شد و وقتی صدای بچه از پارکینگ اومد گفت برم گتم برو رفت تو پارکینگ بازی کردن با نوه همسایه ...

البته دوقلوها زحمت کشیدند اومدندو یک اسباب بازی هیجانی از این ها که تو اسمون پرواز میکنه خریده بودند براش هیچی دیگه دیدند خونه کوچیکه باسنجد رفتند فضای باز پشت خونه تا این هواپیمای دست ساز رو هوا کنند ....

یادتونه وقتی اومدم تهران تو شرکتی کار میکردم که خوب اذیت شدم وواقعا دیگه نمی خوام یاد اون روزها بیافتم چون ازار بدی بود . هم مالی  هم روانی و خوب جسمی هم دوماه کامل من عفونت گوش داشتم ، من خیلی اذیت شدم هنوز باهام تسویه نکردند .و اینکه باامیدی اومدم تهران و سر دوماه کل زارو زندگیم به هم ریخت  . ولی خوب از اونجایی معرف من اشنا بود منم تو رودربایستی و یک سری فضایل اخلاقی نتونستم حرفی بزنم به اشتباه و درست کارم هم کار ندارم ....اما اون مدیر گرامی که یادتونه با من مشکل داشت و الحق اون مدت تا تونست تازوند و گاها اشک من رو دراورد . چند وقت پیش مشکلی داشت زنگ زد سانیا خانم به دادم برس که کبدم چرب شده و اینها منم بهش یک سری پرهیز و رژیم دادم و خوب دارو هم براشون دادم و البته نتونست بیاد ببره باز هم من سرراهم یک روز صبح بردم دادم به بچه های شرکت و رفتم و... دوشب پیش زنگ زد میخوام بیام جهت درمان گفتم امشب وقت ندارم و بهت خبر میدم تا اینکه دیشب اومد ،یعنی نتونستم بگم نیا .گناه داشت مسئله شخصی من ربطی به مریضیش نداشت دیگه اومد و نشستیم به صحبت البته درمانش انجام شد ها ..دیگه یهو دیدم برگشت گفت میدونی من خیلی اشتباه کردم شما خیلی به من گفتین که نکنم اون کارها رو قاعده بذارم واسه شریک هام . من چند باری دیدم خیلی به هم ریخته هست تو عالم همکار ی و با درنظر گرفتن اینکه ایشون رییس من هستند گفتم سعی نکن زندگیت رو قاطی کار کنی خیلی وقت میذاری سعی میکنی پرستیژ شرکت رو حفظ کنی ولی خوب همیشه این روش جواب نمیده یک دست صدا نداره  .تعهدات باید بین همه باشه و از این حرفها ... که حالا مدیر عزیز قدیمی ما رسیده به نتیجه چند ماه قبل من با اون همه تجربه ...بعد بهم گفت من جدا شدم از شرکهام اگه تمایل داری بیا میزان حقوق و بقیه هم با خودت ..خندیم و گفتم مهندس حالا بذار باقیش صاف بشه این پیشکشت . مودبانه رد کردم . مدیر عزیز شاید دوست خوبی باشه برای مشورت باهاش که البته فکر کنم برای اون نه من . ولی اصلا مدیر خوبی نیست . ولی من دیشب تمام بدیهاش رو یادم رفت و موقع دارو دادن تمام تلاشم رو کردم خوب دارو بدم بهش ،من به قسم نخورده بقراطم معتقدم .........................

امروز عصر دوتا قرار مهم دارم ...یکیش با یکی از دوستان گرامی و عزیزمون و یکی دیگه هم با استاد گرانقدر که برم بن های نمایشگاه رو از مطبشون بگیرم و البته ایشون گفتند پسرت رو هم بیار ببینمش ها . البته قبلا سنجد رو دیده تو دانشگاه ...منم گفتم باشه حالا باید عصری دوستم سنجدرو بیاره تو مسیر که با هم بریم دفترشون  ....اخر هفته هم اگه خدا بخواد با دوقلوها قراره بریم نمایشگاه کتاب البته اگه این دوقلوها نزنند زیرش و ما واقعا بتونیم بریم ....

چون شدیدا کتاب میخوام والبته امروز راهنمایی استاد گرانقدر رو...

خوب من برم به امور محوله در شرکت برسم که باز الان با مدیر عزیز باید ،جنگ کنیم جنگ ما چیز خاصی نیست ولی عجیبم نیست کار هرروزمون ..خودتون رو ناراحت نکنید  

 

 

قضاوت با شما!!!!!!!!!!!


روایت زیر فقط  انتهاش به من ربط داره

دستیار فیزیوتراپ ،سرش شلوغ بود و خارج از نوبت کار ی نمیکرد اقای محمدی  اومدو درخواست داد با نامه دکتر که اوضاع اورژانسی هست و.... قرار با منشی و دستیار این شد هزینه بیشتری بدهند تا دستیار بمونه و کار این اقا رو انجام بده . یک جورهایی خصوصی باشه مریض موردنظر ..

جلساتی که دکتر قید کرده بود حداقل 10 جلسه بود . چند جلسه اول تموم شد جلسه 6 بعد ا زاتمام کار اقای محمد یموقع رفتن دستیار فیزیوتراپ رو رسوند و تشکر کرد بابت تمام زحمات ...شماره تماس رد و بدل شد و اقا گفتند که از همسرشون جدا شدند و درخواست اشنایی داد. کم کم با هم اشنا شدند و کم کم ماجراادامه پیدا کرد اقا معتقد بودند همسر اولشون فقط مشکل شمادرش بوده جدا شده وتموم شده رفته . چند ماه یگذشت دستیار فیزیو تراپ بعد مدتی هدف این دوستی رو پرسیده بود اقای محمدی هم گفتند من قصدم ازدواج هست و بس ... رابطه قطعا عاشقانه تر شد خیلی عاشقانه . تااینکه پیامی میاد رو تلگرام خانم  دستیارفیزیو تراپ مبنی براینکه : سلام از اینکه عشق رو به همسرم دادی ممنونم . من سالهاست بهش گفتم بره دنبا له زندگیش ولی نمیره . از وقتی با شما رابطه داره خیلی حالش خوب شده خیلی ...و من ممنونتم ...اون عاشقت شده من عشق رو تو چشم هاش میبینم وقتی باهات قرار داره . تعجب میکنه خانم دستیار و میگه شما ؟ چرا مزاحم میشین ... اون خانم خانم اقای محمدی بوده که سالهاست بیماره . دستیار عزیز زنگ میزنه به اقای محمدی و محمدی بهش میگه میخوام ببینمت . میاد میبینه و واقعیت ور میگه . بله 16 ساله همسر اقای محمدی به بیمار ی لاعلاجی دچار شده اولش ازدواج کرده به امید بهبود که حاصل نشده بعدش تصمیم گرفته با هم بمونند و...حالا اقای محمدی چند ماهی هست تموم کرده وقتی دختری دیده که عاشقش شده حالا دیگه تموم کرده اخرین حرف شبه همسر مریضش این بوده من جرات نمیکنم همه چیز رو به این دختر بگم خودت بگو و خانم محمدی اینجوری اغاز کرده .... از خانم دستیار خواسته با همسرش ازدواج کنه و بچه دار بشند تا بچه هاشون ببینه . والبته اقای محمدی فرمودند اینقدر نامرد نیستند زن اول رو بندازند بیرون چون با اطلاع از بیماری ایشون باهاش ازدواج کردند ...زن اول سرجاش باشه کاری به کسی هم نداره  حالا بحث ناتوانی همسر اول که حتی تنهایی نمیتونه خودش رو رتق وفتق کنه بماند ...روی زیاد اقای محمدی بماند . مجرد بودن این دختر بماند ....

الان مشکل اینجاست این دخت ربعد سه روز زنگ زده به من ماجرا رو تعریف کرده و گفته سانیا درمانی برای زن محمدی داری؟

من بعد شنیدن ماجرا کلم با دیوار افقی عمودی شد گفتم میخواهی چیکار؟ گفت میخوام اخرین تلاشم رو بکنم زن محمدی خوب بشه اگه خوب شد من از زندگیش میرم کنار در غیر اینصورت .....

گفتم بیخیال معلوم نیست چه نقشه ای هست ......همه چیز به کنار .... قضاوت با شما من حرفی نمیزنم ...

انرژی بدم به خودم


خستم ...

نه اصلا هم خسته نیستم میخوام انرژی مثبت بدم به خودم . فهمیدم که یک سری از خستگی های صبح من واهس گلهای تو کوچههست ..من از بچگی حساسیت شدید داشتم که به مرور تبدیل به الرژی شد . و با امن مونده . حالا وقتی تو بهار گلهای یاس بوش خوب میشه خوب معلومه که من بینوا احساس خستگی میکنم با عطسه های فراوان . و به همکار روبروییم این القا میشه که من سرماخوردم روزی ده بارم میگه پاشو یک هفته مرخصی بگیر تا نزدی هممون رو مریض نکردی یکی نیست بگه من الرژی دارم دوماهه داری میبینی سرو کلم باد میکنه . همش عطسه یکنم اب ریزش دارم اینهمه داروی حساسیت میخورم بعد تو باز میگی سرماخوردی ؟؟

نمایشگاه کتاب باید برم دعا کنید بتونم برم و قت بشه چون کلی کتاب میخوام .....

استادم دیروز پیام داد بن نمایشگاهت دست منه  زحمتت نیست بیا بگیر. کلی خجالت کشیدم زنگ زدم بهش گفتم ببخشید گفت میدونم خیلی درگیر هستی میدونستم ممکنه وقت نکنی بری دانشگاه بگیری اوردم با خودم حالا یا ادرس بده بیارم یا بیا ببر....

خوب یکی نیست بگه من اگه وقت داشتم از دانشگاه میگرفتم مرد حسابی .البته منکر لطف ایشون نیستم حالا باید برنامه بذارم ببینم کی میتونم ازش بگیرم قطعا روم نمیشه بگم بیار برام باید برم بگیرم .البته بماند مطب استاد عزیز نزدیک محل کارم هست ولی خوب تا مطب ایشون رفتن یکم دردسره ولی میرم ...

دیشب باز دیر خوابیدم سنجد تو مهد بدقلق شده بود با بچه ها دعوا کرده بود .حسابی با یک دختر بچه مدعیه کهنزدهو فقط خورده رو دستش علامت چنگ انداختن بود. میدونم بچه اند دعوا میکنند ولی اخه تو مهدکودک؟ البته سنجد گفت اون دختر بعد زا رفتن خانم مربی اینکاررو کرده زمانیکه بچه رفتند اتاق بازی ..صبحی سنجد رو بردم نشد به مدیرش زنگ بزنم ولی شاید عصری برم واسه گرفتن حالشون اساسی.

شاید تعطیلات اخرماه برم مشهد معلوم نیست البته فعلا در حد یک حرف هست باید مرخصی بگیرم این ماه خیلی مرخصی داشتم نمیدونم بتونم برم یا نه ...

بریا تولد سنجد بهش قول دوچرخه دادم یعنی روزی صدبار نظرش رو راجع به رنگ و مدل عوض میکنه یک روز میگه صورتی بخر ،یک روز قرمز اخرین نظرش فعلا رو زرد هست...

واسه تولدش نه تم انتخاب کردم فعلا نه چیزی . 40 روز مونده ولی میدونم از الان تو فکر نباشم باز اون موقع میوفتم تو هول و ولا اینجا هم که مشهد نیست من خیالم راحت باشه واسه پیدا کردن هرچیزی باید از ابن سر شهر برم اون سر شهر

کلی کار دارم وقت ندارم درس عقب افتاده دارم تا دلتون بخواد ،داروهایی که اماده کنم و .....

البته خدای مهربون خودش کمک میکنه من میدونم ولی چه کنم که تنبل شدم البته دلیلش هم اینه تعطیلات اخرهفته من استراحت نمیکنم واهس همون احتمالا این هفته هم استراحت نکنم چون میخوام برم نمایشگاه کتاب

با مدیر عامل محترم یک روز در میون پاچه م رو میگیریم یعنی قشنگ پاچه ها .البته متقابل هست این پاچه گیری یک روز من یک روز ایشون من از روند بی نظمی ایشون هم گیر دادن به اینکه چرا هرروز نمیای با من حرف بزنی انگاری من بیکارم .

دوستم میگه تو ومدیر عامل مثل دوتا شیر هستین تو یک قلمرو جاتون نمیشه دوتا ادم که فکر میکنند کارشون درسته شایدم راست میگه ..

دیشب کیک خوشمزه ای پختم دیگه دستم راه افتاده هفته ای کیک درست میکنم . سنجد نامرد تا تموم میشه من رو میفرسته اشپزخونه که پاشو واسم کیک درست کن . اعتماد بنفس بچم تو حلقم فکر کرده دختر شیرینی پزم من.....

با پیشنهاد مادر جناب مشاور من دیگه روم نمیشه اونجا برم دارم دنبال مشاور میگردم برای وضعیت سنجد ..

با راهی توافق حاصل شده مدارک فرستادم قراره حکم طلاق و پاسپورتهام بفرسته مهلت یک ماهه خواسته واسه تموم اینکارها وگرنه گفتم میام بندر نمیخواه یکه اون یکی زندگیت هم بره هوا. چون من پیش تو نمیام خانواده اون دختر بهترین گزینه اند . واسش پدر من که مهم نبود اما انگار اونها مهم اند چون سریع گفت تو این ماه انجام میدم گفتم قبل ماه رمضون میخوام دستم باشه ...

از راهی بعیده اینقدر مهربونی والا......ولی احتمالا جهت کم کردن شر من از سر خودش اینکاررو بکنه چه جالب که من شر شدم تو زندگی ایشون خیلی جالبه ،بله دوستان پس چی فکر کردین ...

دوقلوها ینازنین میان پیشمون خیلی خوبند . سنجد دوستشون داره . والبته فکر کنم به زودی از دستش روانی میشند چون هر شب دارند با همدیگه کشتی میگیرند ...دیگه سنجد اسمهاشون میگه به جای عمو یا دایی ..انگار همسن این بچه اند

تا یادم نرفته دوچرخه با قیمت مناسب اگه جایی تو تهران میشناسین ادرس بدین وگرنه که من باید برم از سایت خرید کنم

خوب دیگه  زیاد نوشتم تا درودی دیگر بدرود ...

من ناک اوت شدم


 

من ادم ساده ای بودم تو گذشته خیلی ساده و زود باور ..الان دیگه اونجوری نیستم نه که گرگ شده باشم ها نه ..هنوزم ته قلبم من کودکی میبینم تو بغل مادرش اشکم میاد بیرون هنوزم دل نازکم هنوزم غصه میخورم گاهی غصه های به من بی ربط...

ولی خوب شرایط زندگی ایجاب کرده که من خیلی خودم رو محکم نشون بدم منظورم محکم مشکلات نیست ها منظورم از نظر برخوردی هست ..

من همون ادمی ام که با همه کنترل هام تو فیلم شهرزاد یک جاهایی گریه کردم ... یک جاهایی بغض کردم و یک جاهایی دیگه ها یها یزدم . بخصوص وقتی بچش رو می بردند من میدونم وقتی ماردی از بچش جدا بشه چیه ماجرا . من با همه محکمیم یک جاهایی میشم همون دختر دل نازک و لوس خونه پدری . همون که شاهزاده قصه ها رو داشت همون که فکر میکرد دنیاش دنیای قشنگی میشه و شاهزاده میاد غافل از اینکه شاهزاده تبدیل شد به پسر دده مطبخی با همون طرز فکر و من موندم تو دنیای عجیب ....

امروز تو سن 32 سالگی و اندی نشسته ام ببینم سرنوشت واسم چی میخواد ....من گفتم بارها و بارها که امادگی هیچ  شروعی رو ندارم ... هیچ شروعی . من میترسم یک بار دیگه کاخ امال و ارزوهام خراب بشه ..این ترس با منه و با من خواهد موند ....

میدونم همه میگن ترست رو کنار بذار همه نمیشند پسر اون دده مطبخی ولی من میترسم...

امروز تو تموم حرص و اعصاب خوردیهایی که اولش بابت کیف گم شده و بعدم نصاب ماهواره داشتم که اعصاب برام نذاشته تو این تعطیلات اومد نصب کنه و نشد و رفت و امروز دوباره قراره بیاد و منم نمیخوام ببینمش

یک خانم تماس گرفته به موبایل من .......

گفته بودم پیش مشاور رفتم هم اقا هم خانم یک روز واسه تصمیمم در مورد اون مرد کههدایت شدم بعدم فهمیدم اونها سرم میخواستند کلاه بذارند و بعد هم پیش هر دو مشاور رفتم بودم یکیش برای هدایت سنجد نسبت به وضعیت کنونیش و نبود پدر ...اینکه چطوری پدر رو ببراش معنی کنم .همه اینها باعث شده چند وقت اخیر برم پیش مشاور یکم هم زیاد برم مشاور خانم چند وقت پیش بهم گفت از مشاور اقا کمک بگیر که بتونه کمکت کنه چون مردها بعدا مشکلات پسرها رو خوب تر درک میکنند ..من صادقانه رفتم پیش مشاور گرامی و خوب زندگیم رو صادقانه گفتم حتی تست شخصیت گرفت ازم ...چند تایی و راهنمایی الحق و الانصاف یکرد شماره موبایل من تو پروندم بود . تو اخرین وقت مراجعه هفته پیش ازم پرسید چرا سعی نکردی این مدت مردی رو بیاری کنار خودت تا بتونی به عنوان پدر سنجد معرفی کنی ؟ منم گفتم خوب من رسما جدا نشدم . بعد هم میبینید که من اسیب دیدم و نمیتونم اعتماد کنم . گفت واسه جداییت قرار نیست خیلی روابطتت گسترده بشه ولی میتونی باب اشنایی باز کنی تا سنجد پدری رو کنار خودش ببینه و شما کارهای قانونیت انجام بشه از همون طرز فکر اروپایی استفاده کرد ...

گفتم پیشنهادها اکثرا یا بی شرمانه شروع شده یا اینکه واقعا تو بازه زمانی من اصلا نمی تونستم ارتباط برقرار کنم نکردم شایدم هرگز نکنم ...

خانم امروز مادر اقای مشاور با 40 سال سن بودند ...تمام تصورات من و هرانچه باید رعایت میشد رو رعایت کردند رد دادن پیشنهادشون .....

اسمش بذارم سو استفاده از مریض یا بذارم زرنگی ایشون بذارم حماقت من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من حتی موبالش ندارم وگرنه الان زنگ میزدم فحشش میدادم ...زشته برم دفترش ؟

هیچ چیز بدی نگفتند . اقای مشاور به دلایلی تنهان و ازدواج قبلیشون با شکست مواجه شده( کوزه گر از کوزه شکسته ...)

فرزندی چون فرزند من دارند ک به دلیل عزیمت مادر به خارج از کشور فرزند پیش پدر هست .....

و تمام اینها مودبانه از طریق مادرشون عنوان شده و هیچ نقطه ابهامی نگذاشتند حتی مادر ایشون به من گفتند در صورت صلاحدید خودشون بیان بیرون یا خونه هرجا که من تمایل دارم ببینند و با من صحبت کنند بعد اقای مشاور وارد عمل بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

الان عصبانیم دلیلش رو نمیدونم چرا؟ بد حرف نزده که بهم بربخوره ...حرف بدی هم نزده .... پیشنهادش هم بی شرمانه نبوده ...

گفته درروند طلاق هست و میدونه من به زودی میگیرم ...

گفته از مصمم بودنم برای عدم برگشت پیش همسر در جریانه

گفته همسر اون اقا ازدواج مجدد کرده و هرگز برنمیگرده حتی برای دیدن بچش

گفته در صورت عدم تمایل بچه میتونه پیش مارد بزرگش بمونه

گفته بذار یک بار بیام باهات صحبت کنم حضوری

من ناک اوت شدم تو زندگی