یک دوراهی رازداری کنم یانه ؟


ازاده تودوران دانشجویی عاشق شد شایدم ما فکر میکردیم ... عشقشون عجیب بود و پرمخاطره فرزادپسر خوبی بود ،زبانزد همه بودند اینها . با هم دعوا داشتند مشکلات زیاد داشتند ولی یک چیزی این پسر داشت به اسم غیرتی بودن که حسابی رو مخ بود اینکه میگم غیرتی نه اینکه گیر روسری عقب رفته ازاده باشه یا مانتوی کوتاهش نه . گیر رفت و امد ازاده با دوستان فروابطش با بچه های دانشگاه و... بود من از فرزاد بدم نمی اومدالبته اونم بدش نمی اومد یک جورهایی به نتیجه رسیده بود که ازاده دوستیش با من بیشتر به نفع خودش و ازاده هست ... یک جورهایی با من مشکل نداشت ... اینجوری بود که من شدم دوست مشترک این دوتا ..

اما دورو بر ازاده بچههایی که بودند کمابیش به ازاده و فرزاد حسادت میکردند خوب جفتشون قیافه خوبی داشتند ازاده دانشجو کارشناسی بود و فرزاد دانشجوی ارشد شاغل بود سطح خانوادگی هم تراز ... اما دوستان به ازاده میگفتند این تو رو برای سرگرمی میخواد (15 سال پیش دوست پسر داشتن تو شهر و دیار ماها خیلی بد بود)بارها ازاده از دست فرزاد عصبان یمیشد میگفت تمومش میکنم میرم محلش نمیدم ولی من همیشه نصیحتم این بود از این پسر بهتر گیرت نمیاد  ...تو دعواهاشون چند باری پای حرفهای فرزاد نشستم و فهمیدم عجیب علاقه مند به ازاده هست.و با همه بچه بازیهای این دختر بازهم حاضر نیست از ش بکنه ...چند بار هم ازم خواست نصیحت کنم ازاده رو که دور اون دوستها رو خط بکشه و وقتش رو فقط به درس و فرزاد بده . تمام صحبت های این دوتا میشد ختم به دعوا راجع به دوستان ازاده ..بارها بهش گفته بودم بیخیال بشو بقیه دوستهات رو فرزاد باهمه مشکل نداره چند تایی مشکل داره تو رها کن ولی خوب جوون بود و نادان . البته منم گاهی با دوستانش مینشستم حق رو به ازاده میدادم چون متفق القول دوستهاش میگفتند فرزاد سر کارت گذاشته .... 4 سال دوستی اینها ادامه داشت . فرزاد درسش تموم شد و با نهایت احترام کار خوبی هم پیدا کردو به ازاده گفت یک ماه فرصت میدم دوستهات رو کنار بذار تا منم با خانوادم بیام خواستگاری ....ازاده خیلی ساده بود ساده و زود باور. وقتی به من گفت خوشحال شدم چون میدونستم فرزاد سر قولش هست و این ازدواج قریب الوقوع .ولی خود ازاده باورش نشد که نشد ....

با دوستهاش میرفت به خوش گذرونی دور همی دوستانه و حتی برای ارشد نخوند ... من ارشد قبول شده بودم نصیحت هام فایده نداشت ازاده نظرش این بود فرزاد من رو همینجوری باید بخواد با همه کم و کاستی ها اگه الان محدود کنم در اینده محدود میشم و....

تا اینکه چند روز مونده بود به قرارشون برای خواستگاری که فرزاد طبق قولش پدرش با پدر ازاده صحبت کرده بود ومحترمانه خواستگاری انجام شده بود . فرزاد فکرش رو هم نمی کرد عشق اولش که یک جورهایی چندین سال با هم هستند اینقدر براش ارزش قایل نشه که چند تا دختر علاف رو به اون ترجیح بده ...

بابای ازاده که ماجرا رو گفت بهش ازاده زنگ زد بهمن که همچین اتفاقی داره میوفته خیلی خوشحال شدم . ولی ازاده گفت نگرانم گفتم چرا گفت بیا خونمون بهت توضیح میدم خیلی نگران بودم یک تعطیلی در پیش بود و من رفتم شهرستان ...

ازاده تو مدتی که از من دور بوده با اون دخترها که نشست و برخاست میکرده . همه با هم به یاد دانشجویی میرند به شهر محل تحصیل و اونجا خونه یکی از دوستان دیگه که همچنان اونجا تنها بوده . مهمون یپیش میاد و از قضا پسرها هم بودند . برادر دیگه فرزاد فرهاد تو مهمون یبوده فرهاد ازاده رو نمی شناخت ولی انگار ازاده اخرهای مهمونی شک میکنه به قیافه فرهاد و چند  وچوندش رو در میاره ....

فرهاد نفهمیده بود که ازاده تو مهمون یهمون دوست دختر برادرش هست که اینقدر این روزها بحثش تو خونه هست و همه دارند اماده مراسم میشند .. اشتباه ازاده این بود که به دروغ گفته بود برای کارهای فارغ التحصیلی و کلاس ارشد دارمم یرم . و اونجا سر از مهمونی در اورده بود ......

 بهش گفتم به فرزاد بگو من نمیدونستم اونجا مهمونیه . گفت بعد میگه چراتاالان نگفتی و....... ماجرا ی ایندوتا دیگه داشت بیخ پیدا میکرد هرکار کردم کلی قسم و ایه داد که نگم به کسی  .شب خواستگاری که از نظر فرزاد بیشتر فرمالیته بود چون دوخانواده مورد پسند هم بودند . رسید متاسفانه فرهاد دیه بود و همون جا به فرزاد ماجرای مهمون یرو گفته بودالبته خیلی بد گفته بود خیلی بد ....

اونها رفتند و شبش دیر وقت فرزاد بهمن زنگ زد عربده میکشید میدونستم چزا ینی انچنان سر من قاطی کرده بود انگار من نفر اصلی ماجرام .. گفت نم یخوام دیگه ببینمش ابروم رفته و....

حرفی نداشتم ابی بود که ریخته شده بود به لیوانم برنم یگشت تمام تلاشم بیهوده بود .... فرهاد هم که بهانه دستش افتاده بود کلی دروغ دیگه گفت .... فرزاد پیش خانوادش ضایع شد خلی ضایع ...

اخرین دیدارش باازاده رو من ترتیب دادم طبقه دوم خونه خودمون البته با اجازه مامانم نمی خواستم اینقدر بد تمام بشه دوست داشتم بههم برسند .... ازاده دوستش داشت از چشمهاش خوندم . ولی فرزادم از موضعش کوتاه نم یاومد دروغ گفتن ازاده فاصلا حضور تو اون مهمون ی.... همونجا گفت دیگه برام مردی و دیگه انگار وجود نداری فرزاد ا چشم گریون از خونه ما رفت من موندم یک دخترمچاله شده که به غلط کردن افتاده بود ..... ازاده اشتباه بعدیش رو مرتکب شد .. حالا خودش رو قانع میکرد فرزاد از اول دوستم نداشت ....

ارتباط ما کمتر شده بود .. دیگه نمیدیدمش . نصیحت من این بود ازاده بذار یک مدت بگذره هردوتاتون اروم بشین ... اما ازاده طی یک اقدام واقعا احمقانه به پسر فامیل دور مادرش جواب مثبت داد . دوستان فضولش خبر رو زود به فرزاد دادند بهم زنگ زد واقعا خبر داری گفتم نه در جریان نیستم واقعا هم نبودم ... به ازاده زنگ زدم تایید کردم کلی بدو بیراه گفتمش که دیوانه ای حالا میذاشتی جفتتون اروم میشدین توجی کرد خیلی مزخرف و خیلی مسخره نه اون نمیخواد وگرنه مگه چه اتفاقی افتاده و....

فرزاد زنگ زد بهم که به خدا من دوستش دارم میخواستم تنبیهش کنم و.... نباید با من اینکار میکرد قرار ما زندگ ی تا ته دنیا بود و....

اصرار های من بی فایده بود و ازاده عقد کرد . فرزاد هم داغون داغون بود ... یک سالی گذت اصلا دیگه دیده نشد بعد یک سال زنگ زد بهم و خداحافظی کرد که از ایران بره کارهاش رو درست کرده بود . رفت ...مدتی گذشت هر از گاهی تماس میگرفت و حال من میپرسید منم سعی میکردم خبری ندم بهش تو تمام اون تماسها گریه میکرد اشک و اه داشت .....

ازاده چند سال بعد جدا شد بعدم با شرایط سختی که شوهرش براش ایجاد کرده بود دیگه ادم قدیم نبود از اون شهر رفتو جای دیگه تنها زندگیه میکنه . میدونم ازدواج نکرده ، میدونم که هنوز نتونسته زخم ها و خوب کنه ..

امسال عید بد حدود 8 سال فرزد رو اتفاقی تو شهرمون دیدم گفت بابام فوت کرده اومدم ایران .حال من رو پرسید حال ازاده رو هم پرسید من هیچی بهش نگفتم ...

چند روز پیش زنگ زد تا اخر فروردین ایرانم اگه میتونی خبری از ازاده برام بگیر از خونشون یا خودش یا .....

من مرددم برای اولین بار میدونم که این مرد رو یک زن شکست و اسیب رسوند بهش اگه بدونه ازاده جدا شده شاید برگرده سمتش اما من نمی دونم ایا برای عشق یا انتقام . .

یا اصلا ازاده میخوادش .من فیس بوکش رو دارم،به ازاده گفتم بزن ببینش ولی گفت تمایلی ندارم ببینم با زن و بچش خوشحاله

موندم تو دوراهی بگم به جفتشوشن یا نه ؟

امروز مجدد زنگ زد بهم گفت خبر داری هیچ ینگفتم گفتم تلفنش رو جواب نمیده .گفت عکس جدیدم ازش نداری گفتم نه ....

عذاب وجدان دارم میترسم بگم بهش باز شکست بخوره .یاازاده رو بخواد اذیت کنه .....من موندم و یک دوراهی بزرگ وسط مشکلات من . مثل یک قارچ سر براورده .....

حس حمایت شدن


گفته بودم تاالان و به این سن حمایت مردونه رو نداشتم میخوام بگم روز شنبه حس کردم دارم..

دوستی دارم که حدود 14- 15 سال هست دوستیم با همه اختلاف نظرها با هم دوستیم و باقی خواهیم ماند.. این دوستم یک جفت دوقلو خواهر زاده داره یکی از ای قل ها مریض و از وقتی اومدند تهران هم دانشجوی ارشد هستند و هم مشغول کار . منم که تهرانم واز اونجایی رفت و امد خانوادگی هم داریم . دوقلوها بهم سر میزنند ..خیلی هم پسرهای گلی هستند البته با اختلاف سنی 10 سال کوچکتر از من...

از قول خاله خودشون به منم میگن خاله ، حسابی هم هوام رودارند روز شنبه که میخواستم بریم داروهاشون بگیریم .من تو خیابون منتظرشونبودم تا بیان ... یک خورده دیر تر کردند زنگ زدم بابا کجا موندین شماها اینجا بس ماشین بوق زد من دیونه شدم که . گفتند پشت چراغ قرمزیم...ولی جلو بسته هست و چند مین طول میکشه .منتظر بودم و خوب این ماشین های بیکارم که رد می شدند یک نیش ترمز و بعد هم شیشه پایین خانم کجا میری و......

بعد تماسم دیدم یکی شون اومد . میگم پس اون یکی کو . گفت پشت چراغ قرمز هست تو ماشین من اومدم که تنها نباشی و کسی مزاحمت نشه ....

این حمایت اینقدر برام لذت بخش بود که فکر کنم هیچ وقت یادم نره .. هرگز .....

وقتی میگن خاله هیچ کار نکن ما خودمون میایم .کارهای فنی خونت انجام میدیم برام مثل یک دنیاست ... این که دیروز تو مریضی من اومدند عصری سنجد رو بردند که من بعد کلینیک استراحت کنم ...اینکه اینقدر به فکر منند اگه نور تو خونه خوب نیست بدو بدو میرند لامپ میارند که خاله بیا برات درستش کردیم این چقدر می ارزه . خدایا ممنونم بابت این ادمهای خوبی که سر راه من قرار میدی

خدایا ممنونم بابت تمام لطف هایی که در حقم میکنی . خدایا بابت کرامتت شکر بابت مهربونیت بابت لطفت ..

مریضی بی دلیل خر است ..


مریضی بی دلیل خر است ..

روز شنبه بعد محل کارم خواهرزاده دوستم (راجع بهش بعد مینویسم)زنگ زد که میخوام داروها بگیرم بیا همراه ما بریم . یکی شون مریض خودم هست . منم گفتم باشه سنجد رو دوستم از مهد برد خونه ما هم رفتیم تجریش واسه پیداکردن داروها و خوشبختانه پیدا کردیم بعد هم اومدیم خونه ... اونها رفتند منم حالت تهوع شدید گرفتم... یک چیزی میگم یک چیزی میشنوید من داشتم میمردم واقعا تا خود صبح بالا اوردم راه گلوم زخم شده بود صبح دیگه نا نداشتم برم سرکار زنگ زدم مرخصی رد کردم ..بعد هم خوابیدم سنجد بیدار شد بریم مهد نا نداشتم گفتم زنگ میزنم اژانس ببرتت مهد کودک همون رو هم نا نداشتم بچم رفت با تبلتش بازی کرد و سراغ منم نیومد ....

حدود ظهر از خواب بیدار شدم هم حالت تهوع و هم ضعف با کلی مصیبت اوضاعم رو براه کردم ونهار پختم و خوردیم .سنجد رو گذاشتم پیش دوستم و رفتم کلینیک مریض داشتم با اینکه نانداشتم رفتم و چند تا مریض بودند بعدش کارم تموم شد مستقیم اومدم خونه .هنوزم ضعف دارم ولی خداروشکر سرپا هستم و تونستم بیام سرکار ..واقعا خدارو شکر که تونستم از جا بلند شم و این مریضی دست از سرم برداره . سراغ هیچ کسم نره لطفا  ... بره بمیره این مریضی

پی نوشت :

یادتونه از فال و فالگیر گفتم براتون،دوستم که از شهرستان اومده بود و نیاز به روانشناس گیر داد بیا برا منم بهش زنگ بزنیم شنبه شب زنگ زدیم حالا بماند فالگیر چی گفت یا نگفت . دوستم برگشته میگه این بار رفتم دادگاه میگم شوهرم همچین مشکلی داره . گفتم براساس جه مدرکی برگشته میگه فالگیر گفت .... قیافه من رو تصور کنید دوتا گوشم دود میداد بیرون گفتم اخه ای کیو اونوقت دادگاه به سلامت عقل تو شک نمی کنه ؟ نمیگه تورو باید تیمارستان بستری کرد؟ نمیگه تو چه زن بی عقلی هستی بعد تا صبح هم حرص میخورد اون اسمی که فالگیر گفت شوهرم باهاش به من خیانت میکرد چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

گفتیم فان این جدی جدی شد فالش ها ..... کلا درگیر بود باهاش دید زیاد دعواش کردم بیخیال شد ولی ت امیومد حرف بزنه حالم بد بود میگفتم با دمپایی میکوبم تو دهنت ها بگیر بخواب دیگه هی این رو گفت اون رو گفت ... بله دوستان همچین ادمهای سرخوشی هم داریم ها

روزها ی اخر هفته ام

چهار شنبه از سر کاررفتم خونه . دوستم اومده بود همون دوستم که نیاز به روانشناس داشت شدی معتقدم نیاز داره هنوزم اما خوب قبول نمی کنه به منم ربطی نداره ... حسابی خسته بودم و مشغول جمع و جور کردن خونه البته بعدش هم مریض داشتم رفتم کلینیک و تو کلینیکمکارم تموم شد باز پروسه زندگی . دیر وقت خوابیدم صبحم دانشگاه رفتم اما چون دوستم میخواست بره و سنجد تنها میموند برگشتم خونه که هم سنجد بردارم و هم گوشیم که جامونده بود بردارم سنجد گفت من نمیام منم زنگ زدم همکلاسیم گفت حاضری رو زدیم بچه رو اذیت نکن نیا . منم نشستم تو خونه و مشغول درس خوندن شدم میبینین چه جوگیرم استادم یک کلمه گفت من تا ته ماجرا رو رفتم الانم شروع کردم درس خوندن. برای تخصص بخونم صلوات ..

عصر پنج شنبه مریض داشتم کلینیک مجدد رفتم . .من دوست ندارم کسی مریض باشه کاش مریض ها فقط برای زیبایی بودند اونجوری غصه نمی خوردم

یک بیمار داشتم با عارضه پوستی رو پا که مثل موکت شده بود .یک پمادی ساختم دادم بهش یعنی امید نداشتم ها . زنگ زد داره خوب میشه پام ..خدایا شکر

البته پنج شنبه با فامیل هاش اومده بود حالا من گفتم درمان با طب سنتی ولی اخه یکی به من بگه گوشتی بودن دماغ رو من چیکار کنم یا بزرگ بودن انگشت پا اینها رو خودم هم دارم ولی فکر نکنم درمان گیاهی باشه شاید سواد من کمه والا..

جمعه میخواستم سنجد رو ببرم دریاچه خلیج فارس چیتگر هوا به هم خورد و خسته بودم بچم نرفت ولی تا شب غر زد چرا دریا نبردی من رو....

خدای ممنونم برای همه چیز خدا یشکرت برای همه چیز . خدایا یک جایی تو قلبم میگه تو یاری گرمن هستی میدونم و ممنونم بابات تمام اینها از ت خدایا ممنونم که بهم نیرو داری کار کنم . سنجدکم رو بزرگ کنم . خدایا ممنو ن برای توانی که دادی و ....خدای کریمیت شکر.

کا شبتونم رجب رو روزه دار بشم هنوز که کم خونم میترسم کم بیارم و بعد بیهوش شم هرچند میدونم خودش کمک میکنه ولی ضعف جسمی من زیاده هنوز

فان یا فال؟


نمی دونم بگم فال یا بگم فان

من خودم اعتقادی به فال نداشته و ندارم . از نظر من اگه راست بود زندگی خود طرف بهتر از این بود بیاد فال من رو بگیره ولی به انرژی اعتقاد دارم....

خیل یدر خونه فال و فالگیر نرفتم و معمولا نمیرم . یک بار با دوستان دوره کارشناسی یادمه رفتیم ومن نرفتم فالم ببینه ولی خانم برگشت گفت ...یک خواستگار پر و پاا قرص داری ولی نمیشه . که راست بود نشد البته من باز هم نگرفتم واومدیم انگار میخواست با این یک کلمه تطمیعم کنه ولی فایده نداشت

یک بار چند سال پیش سال 88 قبل از فوت مادرم یکی از بچه ها اصرار که بیا بریم .با هم رفتیم و برای من خیلی چیزها گفت گفت عذا در عروسی داری .،تو شهر غریب ازدواج میکنی ،و.... خیلی چیزها که به مرور من رو ترسسوند من یادم نبود فالها رو ولی یک شب بعد فوت مادرم خواب دیدم والحق ترسیدم از تمام اون روزها .... از ینکه این زن اینجوری گفته و خیلی هاش هم یادم رفت

یک بارم دوستم وقتی من متاهل بودم رفته بود پیش کسی و اون گفته بود این بچه دار میشه ولی جدا میشه ..که دوستم تیکه بچه رو گفت و بقیش رو بعدها گفت

چند وقتیه دوستان کلیک کردند که ما رفتیم چند جا و تو چرا نمیری منم پا سفت کردم من به این مزخرفات اعتقادی ندارم . تا اینکه دیروز دوستم تو خونه ما مغز منرو خورد و بعد یک ماه موفق شد مجابم کنه تلفنی زنگ بزنم . اولش شماره یک اقای استخاره ای رو داد که اونم یکم حرف زد و گفت سنگینیه این ازدواج روت هست باید از شرش خلاص بشی یک سنگینی داره با اینکه حرام هست طلاق ولی من بهت میگم جدا شو...

خوب خیلی چیز خاصی نگفته بود فبه دوستم گفتم این رو که خودم میدونستم مگه دست از سر من برداشت گفت نه این استخاره بود حالا زنگ بزن به فالگیر سرتون درد نیارم مجبورم کرد زنگ بزنم چقدرم کارشون باکلاسه .. طرف شهر دیگه بود گفت هزینه رو واریز کن عکست هم بفرست به تلگرامم فالت بگم . اینم تکنولوژی که رو همه چیز تاثیر گذاشته .....

حالا بشنوید از من . خوب سرعت نت خراب  بود مجبور شدم برم از کوچه پشتی که عابر بانک داره مبلغ رو بریزم و بیام و عکس ها رو بفرستم عکس خودم واون مرد حالا هیجانش شروع شد

خوب از اونجایی زیادی طیب خاطر نداشتم هیچی نگفتم و گذاشتم اون خانم شروع کنه ..

گفت : تو خیلی خودت رو کنترل میکنی ،حالا حالاها کسی نمی تونه عصبانیت کنه اگرم عصبانی بشی فقط حرف میزنی و خودت خودت رو اروم میکنی ،گفت خیلی حرف میزنی تا اروم بشی . تو خودت میری و دیگران رو اذیت نمی کنی ،گفت تو زندگی هیچ کس دخالت نکردی ولی تو زندگیت دخالت کردند. کلا سرت تو کار خودته.... خانوادت ادمهای بدی نیستند ولی هیچ کس دلسوزی برات نمی کنه همه سرشون به کار خودشون هست و کاری به کار تو ندارند هیچ حمایتی نمی کنند ازت

یک زن سن و سالدار هست که خیلی دعات میکنه تو تمام نمازهاش دعا واسه تو داره یک زن که تو هم کمک حالشی (میدونم کی رو میگه) . اون زن دعاهاش برات میگیره ..

همسر داری دوتا بچه تو این ازدواج برات افتاده .(من یک سقط داشتم ) یک بار تو 24 سالگی ،یک دوره احساسی داشتی . کلش دوروز هم نشده ناراحتیت ولی تو سرنوشتت موثر بوده  (راست میگفت یک خواستگاری داشتم دلم باهاش بود نه زیاد ها ولی بدم نیم اومد به دلایلی نشد ،مخالفت مامان و ..)تو 25-26 سالگی ازدواج کردی با کسی که تفاوت فرهنگی از زمین تا اسمون داشتی .از نظر اجتماعی و فرهنگی خیلی اخلاف داشتین ولی تو همه تلاشت رو کردی

تا فوق لیسانس خوندی جا داشت بیشتر هم بخونی اما به خاطر ازدواجت کنار گذاشتی (دکتری رو ترک کردم )

اینجا که رسید حس کردم یکم داره مکث میکنه . گفت واسه زندگیت همه کار کردی اصلا عذاب وجدان نداشته باش نمره عاطفی و احساسی تو با شوهرت زیر 30 هست و خیلی سرده کنار هم نیستین . من من کرد گفتم ببین میبینی که کنار من نیست پس راحت بگو ماجرا چیه . گفت بگم نگم . گفتم بگو حتی ذره ای تغییر تو صدای من نمی بینی . ما متارکه ایم این رو که گفتم . خیالش راحت شد گفت شوهرت با زنهای دیگه در ارتباطه گفتم یکی رو میدونم . گفت نه یکی نیست چند تا هستند. یکیش اصل کاری که رابطه زیاد داره چند نفر هم هستند که سر کارشون گذاشته و با مظلوم نمایی گفته مجردم . .

گفت شوهرت از نظر روانی خیلی اذیتت کرده تو تمام بحث ها ،هرحرف تو رو به سرت کوبیده و کلا با حرفهاش از نظر روحی روانی تو رو به هم ریخته دست روت بلند نکرده ولی ازار روانی تو رو زیاد داده قلبت خیلی پاکه بعضی مواقع براش دعا میکنی دعا نکن براش .. چون اون ادم میدونه ازارت داده و بیشتر ازارت میده . گفت تا یک سال دیگه از دستش نجات پیدا نمی کنی . گفت بهت خیلی دروغ گفتهراجع به همه چیز هنوزم داره میگه...

گفت 4-5 ماه دیگه استارت جداییتون میخوره ولی یک سال زمان میبره تا 6-7 ماه دیگه خیلی چیزها از شوهرت میفهمی که میبینی سرت زیادی کلاه گذاشته و ....

گفت تو کارت خیلی موفق میشی گفت دوتا شغل بی ربط به هم داری تو دومی موفق تر میشی اولی فقط نیاز مالی میری که چند وقت دیگه اون هم کنار میذاری ولی شغل دومت خیلی عالیه و میتونی توش موفق بشی کلا ادمی هستی که موفقیت در خونت هست از نظر مالی ،درسی ،شغلی گفت خیلی موفق میشی خیلی زیاد روزهای خوبی در اتظارت هست .

نگران سنجد بودم گفت اصلا سمت پدرش نمیره چون پدر جدیدی میاد تو زندگیتون . گفت سنجد اصلا گول نمی خوره و نمی ذاره حتی پدرش باهاش حرف بزنه ...

گفت یک سال بعد زا جداییت یک مردی میاد تو زندگیت . از خطه شمال هست ،یا اطراف شمال هیچ اشنایی با هم ندارین هیچ نسبتی ندارنی تو محیط کار اشنا میشین و بعد هم ازدواج میکنید. اون مرد بچه دار نمیشه و سنجد رو قبول میکنه و تو خیلی به ارامش میرس ی

هیچی دیگه انگار شبیه این فیلم ها یا قصه ها من خیلی خوب میشم .

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید سر راه رفت تو پارک ساعی.....

بله دوستان اینم از فال و فان من و زندگی که برام گفت ...نمی دونم معتقد نیستم ولی حرفهاش جالب بود یک چیزی تو مایه های انرژی مثبت

بدم نیومد ولی پیشنهاد میدم همچین کار ینکنید زندگی هرکس بسته به تلاش اون فرد