دارم الزایمر میگیرم ؟


 

 

جدی جدی دارم الزایمر میگیرم ها ...یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم ..

کارهام داره رو به روال میره خوبه راضیم . هنوز وزارت خبری نیست . باید بیشتر فکر کنم برم رو مغزشون .از اون طرف تو این شرکت هم فشار میارند که باید قرار داد یک ساله امضا کنی .....

نمی دونم توافق میرسم باهاشون یا نه ؟ مبلغ شرایط و... امیدوارم توافق حاصل بشه اگه وزارت نشد

یادتونه گفتم بیمار ام اس دارم حالش خوب بود رفت سفر و ... این جوون ها سر به هوان به خدا . دیشب با حال نذار اومد پیشم دارو هاش تموم کرده و قبل اتمام دوره همه چیز رو گذاشته کنار و... دیگه مغزم داشت سوت میکشید چقدر من بدبخختی کشیدم تا یکم سرپا بیاد این بچه حالا ؟؟؟

بعد پدرش برگشته میگه فاگه پسرم خوب بشه مبلغ .... بهتون کادو میدم . گفتم من پول خودم رو میگیرم کادو هم نمی خوام . فقط دیگه نذار بچت به این روز بیوفته یکی نیست بگه اخه اول بذار خوب بشه جدی بگیر درمانش رو بعد حرف بزن ..... البته نگرانیش رو در ک میکنم ها ..

خستگی و حساسیت بهاری چند روزیه  باز شروع شده ، ولی من انگار گناه کبیره کردم سنجد هوس توت فرنگی کرده بود دیروز خریدم براش . من میدونم حساسیت دارم به توت فرنگی ، کیوی و یک سری چیزهای دیگه ولی دیشب گفتم شاید خوب شدم سن و سالم بالا رفته شاید تموم شده و نتونستم جلو شکم بگیرم . الان شکل گوجه فرنگی له شده می باشم اونم فقط یک دونه توت فرنگی خوردم ...

بعد مدیر مهد سنجد صبح با این قیافه میگه شما چیکار کردین خیلی خوشگل شدین ؟ گفتم امروز ؟ من که کلا کهیر زدم گفت نه بعد از عید رو میگم نه امروز ....

بله الان کل بدنم قرمز شده و ریخته بیرون از دیشب یک لیتر ماست خوردم ولی باید برطرف بشه . کارد بخوره به شکم من ...

میخوام با دوستان برم به یک سفر خوب ولی هنوز مدیر عامل نیومده که مرخصی بگیرم . اول میخواستم بهش دروغ بگم بعد دیدم نه من بی جنبه ام عکس میذارم تو تلگرام میبینه میفهمه و بعد برام بد میشه ...منتظرشم بیاد

نیازمند دعای دوستان هستیم مثل همیشه .

خدارو شکر میکنم برای داشتن تن سالم فخدا رو شکر برای همه چیزهایی که بهم دادی و میدونم بهترین ها در انتظارمه خدای شکر که خواب هام ارام شده و کمی ارامش دارم خدایا شکرت منبه تو سپرده ام انچه که دردرون من هست خدایا ممنونتم ..

قبلی ها رو دیروز نوشتم فرصت نشد بذارم تو وبلاگ ... ولی باید بگم متاسفانه مدیر بی مبالات من زد تو پرم و میخواست من رو بکشه برای یک روز ناقابل تازه بهش گفتم که من فقط شنبه رو نیستم گفت نه کارهاتون زیاده و سمینار داریم تو اردیبهشت و باید خودت رو اماده کنی مهمون خارجی داریم و..... منم با غصه قبول کردم ولی واقعا حالم گرفته شده چرا ااخه اینکار رو با من کرد.....

از همه بدتر اینکه مرخصی واسه دانشگاه رو هم داشت غر میزد که من توپیدم وگفتم من همش نصف روز میرم روز 4 شنبه رو دوتا کلاس اخر که بعد تایم کاری هست میرم و 5 شنبه هم که تعطیلی الان غر زدنت چیه این وسط کلی فک زد که نه من برای خودت میگم و قول میدم واسه استراحت بفرستمت سفر ...میخواستم بگم فکر کردی من نمی دونم برنامه ترکیه واسه کلیه همکاران هستو همه رو میفرستی اونجا نمایشگاه میخواه یبعدا منت سرم بذاری که باز دیدم ارزش نداره و من موندم..

امروزم از صبح دانشگاه بودم که استاد گرامی گند زد بهم بابت امتحان جامع و گفت که تو عید چیبکار کردین درس نخوندین برا ی امتحان جامع من مثل احمقها وایستادم نگاه کردم گفتم استاد رفتیم سفر ..عصبانی شد گفت خسته نباشی از تو نمره الف توقع ندارم همچین چیزی بگی اگه خبر نداشتم میگفتم بیخیالی ولی میدونم نیستی کلا پیش بقیه دانشجوها ....به بنده ..میدونم از سر دلسوزیه ولی خدایی خیلی بد گفت ... منم کلی خجالت کشیدم ....

بعد هم اومدم سرکار و خدا بگذرونه امروز رو که اینجوری شده

خدای ممنونم برای همه چیز خدایا من سپردم به خودت همه چیز رو خودت میدونی و بس .

توکل به تو دارم .خدایا دعاها رو میشنوی وو درد دل ها رو میبین یخدایا توکل به تو که همه مشکلات برای همه حل بشه

سیزدهی که گذشت و...


 

من یاد گرفتم برای خوشحال بودن قرار نیست بمب اتم بشکافی ....

فقط قراره خودت بخواهی . پنج شنبه روز تعطیل بود و ما 4 شنبه عصری زودتر تعطیل شدیم و بدو بدو با سنجدک رفتیم قول تاب و سرسره داده بودم که بردمش و کلی بازی کرد بعدم رفتیم یکم خرتو پرت خریدیم و رفتیم خونه . شبش هم کلی با سنجد بازی کردیم .برنامه  داشتم روز پنج شنبه خودم ببرمش بیرون . پنج شنبه مشغول بودم تو خونه دوستم زنگ زد چیکاره ای گفتم دارم اماده میکنم بریم بیرون گفت پس بیشتر تدارک ببین ما هم میایم با هم بریم. دوستم و همسرش اومدندو رفتیم بوستان اب و اتش .. کلی به سنجد خوش گذشت واسه وسیله بازی هم کلی مارو راه بردو اخرش وسیله سوار نشد شام خوردیمو بعد اومدیم خونه .. دوستم و همسرش هم اومدند تا دیر وقت خونه ما بودند برای روز سیزده بلیط داشتند برند سفر . سفر نوروزی شون تازه شروع شده بود ... روز سیزده هم با سنجد خونه بودیم اش رشته پختیم و بعد هم تا کوهها و پارک پشت خونه رفتیم و سیزدمون بدر شد . سنجد رو بردم حموم و شامش زود دادم و خوابوندم . خودم هم نشستم به تمیز کاری و ظرف شستن و. اینها.... اومدم بشینم برنامه مسخره و به نظر من زیادی شوخی جدی قاطی مدیری رو ببینم . نمی دونم چطور یهو بغضم ترکید نه که ناراحت باشم ولی اشک هام میومد . خدارو شکر کردم برای این روزهای خوبم . خدارو شکر برای سقف بالا سرم . برای سنجد مهربونم . برای روزهای قشنگم ..برای اینکهکاری هست به امید اون صبح ها بیدار یشم و میرم سر کار. برای اینکه تلاش میکنم اخر ماه حقوق بگیرم و برای اسایش خودم وبچم استفاده کنم....های های گریه کردم  تو تموم گریه هام فقط خدا رو صدا زدم . من واقعا خدا رو شکر میکنم همین که نمی زاره ره به بیراهه ببرم .همین که نمیزاره من خطا کنم همین که خودش نگهداره منه .همین که ارامش دارم خدایی که اجازه میده از نعمتهاش استفاده نم . خدایی که سنجد رو به من بخشیده و خودش حافظش باشه خدایی که برام ره اورد خوبی هاست . خدایا ممنونتم ...

پ .ن :

من هیچ وقت از داشتن سنجد خسته نمیشم و نشدم . شاید گاهی عصبانی بشم و قاطی کنم براش ولی واقعا تحمل لحظه ای دوری سنجد رو ندارم. چند شب پیش که من اومدم خونه خانم همسایه اومد اونجا و خبر گرفت نیستی کجایی .... گفتم مشغولم و سفر بودم . بعد سنجد خواب بود نشستیم به صحبت گفت اره واست زندگی اینقدر سخته با سنجد خوب مدتی بزارش پیش خانواده خودت یا شوهرت .. گفتم هرگز همچین کاری نمیکنم . گفت اینجوری اذیت نمیشی گفتم تا الان دیدی سنجد سختی بکشه گفت نه . خودت اذیت میشی . اینجوری نمی تونی رابطه ای با کسی داشته باشی و.. گفتم من دنبال رابطه نیستم سنجدم هزینه هاش رو خدا میرسونه . بعدهم این بچه خدا روزیش رو میرسونه ... من هم اگه بخوام رابطه ای با کسی داشته باشم . که قطعا نخواهم خواست رابطه بدون قید و بندو بی اساسی باشه .بلکه فوق فوقش یک ازدواج قطعی . که اون هم با حضور و پذیرفتن بچم هست ..

بعدش با خودم فکر کردم دیدم من واقعا راضیم به حضور سنجد و چه بسا خیلی خوشحالم که سنجد رو دارم . خدارو شکر که این بچه رو دارم .

. خدایا باز هم شکرت میکنم برای روزهای بهاری برای روزهای خوبی که برام اوردی خدایا ممنونم . وامید دارم به روزهای بهتری که برام میاری

روز مادر و غربت من


میدونید خیلی سخته که ادم یک چیزهایی ببینه و بعد فراموش کنه و بذاره سرپوش بمونه و نخواد هیچ وقت فکر کنه به اونها ...

گفته بودم وقتی باردار بودم با پدری کههمسر و خانوادش از من در اوردند . وقتی بچم دنیا اومد و دکتر گفت سالم . بیشرف به جای شکر خدا میگفت شماها که میگفتین استرس داشته باشه بچش مشکل پیش میاد دیدین هیچی نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه یکی نبود بگه مردک بیشعور خوب بود بچم ناقص باشه که تو بفهمی استر سبرای زن حامله بده ؟ اخه به تو میگن مرد میگن ادم .که هنوزم هنوزه ادعا داری مردی چه مردی اخه .....

من گذشته رو کنار گذاشتم و دیگه فکر نمی کنم ولی وقتی میدونم اون استرس ها چه برسر کودکمن اورد هرروز شرمندش میشم . بچه ای که ریفلاکس معده تا 6 ماه داشت ،بعدم یک بار دکتر من رو شست و کنار گذاشت که خانم بچتون به خاطر استرس بارداری و... مسیر حلق و مریش کوچیکه یک جورهایی تنگی مجرای ورودی و این چرت و پرتها یک سری چیزهای ناشناخته ....

که هنوز که هنوزه پسرکم چیزی میپره تو گلوش ... نهبه خاطر لقمه بزرگ حتی لقمههای متوسط سن خودش گیر میکنه و من غذا میدم بهش و همیشه مواظبم و بقیه معتقدند که نمی ذارم بچه مستقل باشه .... در صورتی وقتی خودش میخوره راه گلوش گیر میکنه ....

یا اون یبوست وحشتناک پسری که هنوزم باهاش داره دست و پنجه نرم میکنه و مادری که پابه پاش اشک ریخت و گفتند مال استر سبارداری و بعدم اون اعتیاد مزخرف هست ....

اون مشکل جنسیتی که داره و میگن زنتیکی و اون مرد احمق هرگز نفهمید و نخواهد فهمید ...

خدایا من میگذرم ولی یک جاهایی میخوام بمونم و نگاه کنم که تو چه جوری میخواهی عدالتت رو بذاری . کرامتت برام ثابت شده است ولی این درد ها یکم زیادی زیاده ..مردی کهنفهمید و نخواهد فهمید استرس قرار نیست دست و پای بچه رو کوتاه کنه گاهی قراره اونقدر ریز ازارش بده که مادر هرروز نگاهش کنه و خودش تمام بشه تا پسرک زندگی راحتی داشته باشه..

امروز روز مادره و من نتونستم مرخصی بگیرم ومجبورم بیام سرکار .. دیشب یک دوستم که میدونست من چون تنهام و مادرم هم فوت شده غصه دارم . .. قرار بود همسرش ببرتش سینما و ..... که دوستم اصرار کرده بود و همسرش با روی باز پذیرفته بود اومدند دنبال ما و با هم رفتیم اریکه که سانس ها پر بود و جا نداشت بیخیال شدیم و رفتیم پاساژ گردی و بعدش شام و بدم فرحزاد . مناهل قلیون نیستم ولی با ادمهایی قلیون میکشند مشکل ندارم . یعنی کاری بهشون ندارم. اونجا رفتیم اونها قلیون کشیدندو سنجد با تبلت جدیدش بازی کرد و من چایی خوردم ..... بعدم اومدیم خونه .ممنون بودم از تمامشون که تنهایی من رو پر کردند و بعدش اومدم خونه سنجد رو خوابوندم ..نشستم برنامه خنداونه نگاه کردن و نمی دونم چی شد دیدم تو برنامه طنز من دارم گریه میکنم و اشک میاد از چشم هام . من کسی رو ندارم که تبریک بگه یا کادو بخره . فرزندم هم کوچیکه .نگران اونها ش نیستم خودم واسه خودم میخرم ..ولی دلم برای مامانم تنگ شد ....برای اون که من هیچ وقت براش روز مادر رو فراموش نکردم ... حتی بعد رفتنش و الان هدیه من بهش یک جز قران هستو فاتحه ای کاش فرصت داشتم و الان کنارم بود و باهم ....

هرچند اگر اون بود زندگی من این نبود نمی گم تنها نمیشدم شاید با کس دیگه ازدواج میکردم و باز هم سهم من تنهایی میشد اما قطعا مادرم نمیذاشت چنین زجرهایی بکشم....

روز زن و مادر به تمام زنان و مردان سرزمین من مبارک باد ...

 

قول و قرار امسال من


 

گفته بودم هر سال اول سال میشینم مینویسم که اهدافم تو سال جدید چیه ؟ اهداف سالانه ام چیه اهداف کوتاه مدتم چیه ؟ ... تمامشون مینوشتم امسال وقت نکرده بودم بنویسم ولی دیروز بعد اینکه برق کل شرکت قطع شد و ما زود جمع کردیم بریم با سنجد رفتیم بیرون با یکی از دوستانم قرار داشتم با سنجد رفتیم خرید مختصری کردیم دوستم اومدو تو میدون ولیعصر همدیگه رو دیدیدم و بعدش با هم قدم زدیم و جایی نشستیم و بین شیطنت های سنجدک با هم درد دل کردیم بعدم با سنجد اومدیم سمت خونه که کلی غر زد تو راه و ماجرای گربه پیش اومد پسرک من به خاطر مسیله تربیتی گفتم اگه اذیت کنی پیشی میاد میبرتت. حالا دیشب دم در پیشی بود و ما داستان داشتیم تا اینکه یکی از همسایه ها اومد زد رفت گربه و بعد رفتیم خونه .شامش دادم و خوابوندم نشستم با خودم فکر کردن و برنامه چیدن سال 94 رو نگاه کردم خوب بود به خیلی از اهدافم رسیده بودم . اهداف مالی چون مهاجرت به تهران داشتم خوب طبیعی عقب افتادم و هزار جور مشکل پیش اومده من سه سال مشهد بودم از روز اول با هیچی شوع کرده بودم و زندگی رو ساخته بودم کم کم میخواستم خونه بخرم وو.... اوضاع سروسامون بدم ... ولی این مهاجرت من رو عقب انداخت خیلی عقب و البته هزینه های تحصیل که انشالله همش به ثمر بشینه و من بتونم سال 95 رو خوب شروع کردم ادامش هم خوب باشه و زندگی بهتری رو درست کنم کلی برنامه دارم برای کارم باید خیلی بازار یابی کنم تا کار پزشکیم بگیره و... باید هزینه هام صرفه جویی کنم یک تغییراتی به زودی تو روال زندگیم پیش میاد . به خودم قول دادم تو این سال دیگه با کسی تعارف نداشته باشم . البته 94 هم خدایی خوب شده بودم و حسابی اخلاقم تغییر کرده هنوزم یک سری خصوصیات مونده باید تغییر کنه هنوزم اعتماد بنفسم پایین هنوزم یک جاهایی وقتی ناراحتم تو خودم بغ میکنم اینها باید درست بشه . قرار نیست دیگه بشم ادم مظلوم ماجرا ... حقم رو باید بگیرم دنبال حقم باید باشم و......کلی کار عقب افتاده دارم باید انجام بدم نظم به زندگیم بدم زندگیم رو روی روال بندازم و بعدهم بتونم پیشرفت کنم . سنجد اینده ای خوب میخواد باید براش تلاش کنم درسم بخونم ومثل ترم پیش نمره الف بشم.....

باید مطالعه رو کارم زیاد داشته باشم

کاروزات رو شدید پیگیر بشم چون خیلی به نفعم هست

چند تا کار برای توسعه کارم انجام بدم ......

روال قبلی رو داشته باشم تو کارم ...

چند تا خرید کوچیک باید انجام بدم .... بدهی هام رو بدم خودم رو راحت کنم برنامه ریزی اساسی واسه زندگیم کنم

خدایا ازت میخوام مثل هرسال که کمک میکردی امسال هم یاری کنی من رو

خدایا تو عمریست خدایی میکنی و من یک بار دارم بندگی میکنم من بهت اعتماد دارم .

خدا یبه همه بنده هات صبر و تحمل تو مشکلات عطا کن و خودت فرجی برای همه بگذار . خدایا ممنونم که هستی ممنونم که کمکم میکنی ممنونم برای همه چیز

ماجراهای ما


از بغض عجیبم امسال گفتم ولی از بقیه ماجراها دور ماندیم ..... چند تا ماجرا هست دلممیخواد تعریف کنم براتون .

دوستی دارم دندون پزشک . البته ایشون هم دانشگاهی من دوره لیسانس بود بعد به دلایلی ول کرد رفت خارج و اونجا درس خوند شد دندون پزشک و برگشت ایران چند سال پیش اومدم من از طریق فیس بوک پیداش کردم و کلی خوشحال شدیم اون موقع ایران نبود درسش مونده بود فهمیدم ازدواج کرده ارزوی سلامتی کردم ..بعد بچه مهربونی هست از اولم رابطمون صمیمی بود و.لی خوب میدونید خارج از ایران 12 سال پیش اینقدرها هم راحت نبود طرف رو پیدا کنی بخصوص که به دلایلی تمام ایمیل ها و شماره و حتی خونشون عوض کرده بودند... دوستم تو فیس بوک با هم درتماس بودیم تااینکه یک روز پیام داد فرغ التحصیل میشه به زودی میاد ایران .. بعد مدتیاومد ایران و من که شماره نداشتم ازش ولی ایشون لطف کرد و تو فیس بوک شماش گذاشت و من زنگ زدم واینجوری رابطه صدایی ما ایجاد شد و بعد هم که همدیگه رو تو مشهد دیددیم و حتی من چند باری رفتم واسه دندون هام که خیلی هم لطف کرد دوست عزیزم. دندون سنجد رو هم دیده ... دیگه هرکس درگیر خودش هست منم درگیر مهاجرت به تهران شدم یکم بیخبر موندیم . تا اینکه چند وقت پیش احوال پرس من شد منم یادم اومد گفتم تهرانم و ... و ایشون هم گفت درگیر جدایی از همسرش هست . خوب دیگه نمیشد ادامه بدهندد طبیعی بود چون یک ازدواج رو روالی نداشتند مسایل جزییش رو ترجیح میدم نگم . همین قدر بدونید که به ضرب و زور نشست سر سفره عقد نه زور خانواده ها . زور اقا داماد ....

دیگه دوست گرامی درگیر جدایی بود و همزمان میخواست مجدد برای همیشه از ایران بره خوب تلفنی و تو تلگرام نمیشه خیلی وارد جزییات شد . با کلی اصرار به من گفت که اومدی مشهد بیا ببینمت . منم که مشتاق دیدنش بودم تو برگشت قبل پرواز رفتم و دیدم دوستم رو یک جورهایی پیشش بودم .دیدم از اعتماد بنفس دوستم هیچی نمونده فکر کنید انگار یک زن بیسواد و توخونه مونده هست که دیگه با این طلاق هیچی براش نمونده و بدنام شده . با خانوادش زندگی میکرد ... مادرش و بقیه سفر بودند اون تنها بود .منم سعی کردم از اون حالت درش بیارم . یکم داروی لاغری دادم اول اعتماد بنفس قیافش برگرده بعد هم فرستادم بره ناخن بکاره و چند تا ماسک که همرام بود بهش دادم استفاده کنه . پیشنهاد بعدیم این بود بیا تهران زندگی کن موقعیت بهتر برای ازدواج برات پیش میادد ... این چند روز رو همش درگیر اینم راضیش کنم که اعتماد بنفسش برگرده...... من ننمی دونم این مردها چی سر زن ها میارند که اینجوری اعتماد بنفسشون داغون میشه (خودم هم یک زمان اینجوری بودم ها)ولی الان دیگه نه الان میدونم اگه همسر من خیانت کرد نه به خاطر این بود که من کم داشتم یا جایی کم گذاشتم نه فقط هوس باز بودن و تزلزل شخصیت اون مرد بود و بس ولی خوب تا کسی بخواد به این نتیجه برسه زمان میبره دیگه .... البته بگم این دوستم خیلی دختر پاک و خوبیه با اینکه چندین سال تو یک کشور دیگه بوده نمازش میخونه و درحال حاضر با کسی رابطه ای نداره ....

از اون طرف دیگه دوستی دارم که اونم یک زمانی با هم دوره دانشجویی هم خوابگاه بودیم و بعدم من خونه گرفتم دیگه رابطمون حفظ شد و ایشون ازدواج کردو یازده سال زندگی کرد و بعد جدا شد تو مدت زندگیش شوهرش خیانت کرد قبول ،مشروب خورد قبول ولی مسیله اینجاست دوست منم کم گربه رقصونی نکرد شوهرش دوستش داشت اما دوستم همه بلا سرش میاورد غرور این مرد رو زیر پا له کرد  همیشه مسخرش میکرد خودش و خانوادش رو همیشه منت میگذاشت میگفت پول بابام پول من.. همیشه منت سر این مرد بیچاره بود واسه همین اینم میرفت اون کارها رو میکرد ...بعدم دوست گرامی با همکارش که زن داره دوست شد و چند ماه از همسرش جداشد  ..... من دخالتی نکردم تو این موضوع ولی چیزی که ازارممیده این خانم خودش رو محق هم میدونه من بارها هم بهش گفتم ولی فایده نداشت که نداشت . با قهرو تهدید و مهربونی ازش خواستم پاش رو از تو زندگی اون مرد بکشه بیرون بهش گفتم عملا تو هم داری خیانت میکنی مینشست میگفت اره زنش زن نیست زنگوله هست و بعد مدتی هم همش مدعی عشق و عاشقی بود .. تا اینکه اومد مشهد و .. من ماجراش تعزیف کردم براتون با یک همکار متاهل ما دوست شد . و البته من تذکر دادم فایده نداشت یعنی دیگه خسته شدم از تذکرهام . این خانم تو عید پاشد رفت مشهد با خانواده و اون اقا رو پیش خانوادش از دوستان خانوادگی من معرفی کرده و اونجا با هم بودند و.... من دیگهکاری باهاش ندارم خیلی حرص خوردم از دستش دیگه بسه . بهش هم گفتم 95 سالیه که من تو رو کنار گذاشتم در حدی که بشنوم صدات رو وگرنه دیگه رابطه ای نیست منم نه نصیحت میکنم نه کاری به کارهات دارم .. چند روزیه میبینه من کار یندارم امروز زده میخوام خودم بکشم هیچ چیزی خوب نیست میگم بابا یکم دورت خلوت کن با کسی نباش مگه مردم احمق که نیستند میفهمند تو با کسی رابطه داری و کسی سراغت نمیاد . یکم عاقل شو با کسی نباش خدا خودش فرد خوبی تو زندگیت میزاره البته ایشون به من میگه تو واسم پیدا کن من اینها کنار میزارم انگار بقالیه من برم چیپس بخرم بدم دستش بگم پفک نخور ضرر داره . خدایا خود همه رو به راه راست هدایت کن....

ماجرای بعدی مربوط به خودم هست برادر خانم داداشم فکر کنم قبلا گفتم ازش ،چند وقت پیش به طور رسمی حرف ازدواج رو پیش کشید و به خانواده گفت البته به خودم گوشه داده بود من محل نداده بودم . یک جورهایی خانواده من هم راضی هستند بخصوص پدرم که بدش نمیاد من اگر ازدواج مجدد کنم یا این مرد باشه که اشنا هستو فامیل هست و... ولی خوب من خودم نه حوصله دارم نه دل خوش از مردها و ... کلا یک جورهایی تمایلی نداشتم . عید امسال که دیدار ها تازه شد ایشون زحمت کشیده بودندو هدیه ای برای سنجدو من اورده بودند خواهرش داد بهم و گفت واسه شماست منم فکر کردم واسه سنجد هست . البته بگم کلا کادو زیاد به بقیه داده بود و عجیب نبود اینکارش بخصوص که بحث درمانی هم داشتم براشون ... منم اونجا باز نکردم رسیدم تهران باز کردم و دیدم از تصور من خیلی بیشتره کادو ها هم تعدادشون و هم مقدار ... منم زنگ زدم جواب نداد پیام دادم  وکلی تشکر کردم . این اقا با کلی ادعای عاشقی که دارند و پیش بقیه کلی اعتبار ... یک خانم زنگ زدد چرا شما ب ایشون پیام دادی  منم فهمیدم که بله این خانم دوست دختر این اقا هست واسم مهم نبود چون اصلا به من ربطی نداره من نظرم منفی بود وقتی هم زنگ زد توجیح کنه خودش رو گفتم که به من اصلا مسایل شخصیشون ارتباطی نداره فقط تشکر کردم از یک فامیل . ولی خوب از اونجایی چوب رو برداری گربه دزده در میره . اقا زنگ زده به پدرم که ای باا چرا تکلیف من روشن نمی کنید درسته ایشون طلاق رسمی نگرفته ولی یک نشون گذاتن و نامزدی بدون عقدو صیغه که چیزی نیست .... و معلوم نبود چه طور مخ پدرم پرکرده که پدرم زنگ زد به من و گفت اخر هفته میایم تهران و.... از این جور برنامه ها منم ناراحت شدم و با پدر جنگ کردم و برادرم زنگ زد در تایید حرف پدر گرامی ....

دیشب کلی فکر کردم راه حلی که رسید به نظرم البته با یکی از دوستان هم مشورت کردم ها این بود که به خودش زنگ بزنم و بگم الان عجله نکنه و من باید رسمی جداشم تا فعلا ماجرا بخوابه و بعد من فکر یبرای این گربه دزده بکنم .....

زنگ زدم ولی از اونجایی از من زرنگ تر تشریف داره زیر با رنمی رفت منم مجبور شدم بگم من به شماره اون خانم زنگ میزنم ادرس هم میدم بیاد پیش پدرم اگر کوتاه نیای مطمئنا بدش نمیاد بیاد بابابام راجع به شکما حرف بزنه . میدونم بدجنسی و خباثت بود ولی مجبور شدم وگرنه اخر هفته تو تهران باید ماجرا میداتشم الان بابام زنگ زد که فشار نمیارم بهت ولی فکرهات بکن و...

مهم نیست مهم اینه الان از شر همشون راحت شدم ..... یک فکر اساسی بعد باید برای اینها بکنم ....خوب از این سه ماجرا هر نتیجه و انتقاد و پیشنهادی داشتین بگین