مروری برخاطرات گذشته من 7- پایان گذشته


خوب کجا بودم ؟؟؟؟؟؟؟

ماجرای زندگی مشترک من با ترک اون شهر تمام شد تمام تمام . من رفتم مشهد و بعدم شهر خودمون از اوایل هفته بعدش یک پروژه بهم دادند که نزدیک محل سکونت پدرم بود قرار شد فعلا که جانیافتادم و حسابی قاطی زندگیم تو این پروژه باشم ...

خوب بچه 1 ساله رو چیکار میکردم مجبور بود جایی بذارم دیگه خانوادم خیلی درجریا ن نبودند خواهرم از قبل میدونست ماجرا رو تو ماه اخر بهش گفته بودم و حتی خودش میگفت اره ولش کن بیا با بچت اینجا زندگی کن تو میتونی و....

من دوروز سنجد پیش خواهرم گذاشتم روز سوم اومدم دیدم اخم هاش تو همه گفتم چیه گفت دخترم حسادت سنجد میکنه و ممکنه مریض بشه یچم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مخم سوت کشید من برای این خواهر خیلی کارها کرده بودم واسه دوقلوهاش من 20 روز بیمارستان بودم . بعد 1 ساله بودند مریض بودند باز 10 روز میرفتم همراه چون بیمارستان بودند. وقتی دختر موچیکش که از سنجد یک سال بزرگترهست دنیا اومد من بالا سرش بودم کمکش کردم ......

خدای این ادم اینقدر بیشعوره تمام محبت هام فراموش کرده و الان برای یک بچه من میگه دخترم حسادت میکنه و مریض میشه .....

من خرم کلا خر تشریف دارم باز گفتم اشکال نداره و بچم رو گذاشتم مهد کودک اونجا . الهی من بمیرم که بچم با گریه میرفت مهد و من میرفتم برمیداشتم سنجدک مهربون و خوشگل من همچنان گریه میکرد من برای مدت کوتاه زندگیش تو اون وضعیت خودم رو نمیبخشم . من خیلی تلاش کردم ارامش داشته باشه ولی نشد ...دیگه فکر نمی کردم خواهرم اینقدر نامرد باشه که بچه من یک هفته نگه نداره .. هنوز یک هفته نشده بود از اومدن من و من میخواستم هنوز فکر کنم راه پیدا کنم و....

که یک دو شب قبل از شب 19 ماه رمضان ،شوهر خواهر احمق و عوضی من زنگ زد به بابام که چه نشستی این اومده به قهر بیا زنگ بزنیم به شوهرش این رو برگردونه ....

و اون شب من تمام شد خانواده ام برام خانواده ای که دیگه برام معنی نداشت ... از خواهرم متنفر شدم اون شب . پدر من اومد قبل زنگ زدن به خواهرم گفتم من از خونت میرم .ولی دخالت نکن تو کار من، من خیلی اذیت شدم .... خواهر من برداشت زنگ زد به راهی ،راهی که ازش بدش میومد ... برگشت گفت تو داماد ما  هستی بیا مردم ببیننند ما داماد داریم این هم غلط کرده باید بیاد با تو زندگی کنه و بابام حرف زد با راهی گفت سانیا میگه برنمی گردم اونم گفت برنگرده توافق میخواد منم میدم بچش میدم جدا شیم . ....

خیلی ناراحت شدم داداشم دیر رسید گفت چرا زنگ زدین بهش خوب این دختر خودش میدونه بچم برداشتم و رفتم خونه برادرم و دیگه هم با خواهرم قطع ارتباط کردم . روز بعد بچه مهد گذاشتم رفتم سر کار. خواهر م زنگ زد اره لابد تو خرابی شوهرم گفته خواهرت خرابه وگرنه کدوم مردی زنش قهر کنه میگه بره دیگه نیاد لابد بچه از این نیست .... بله این از خواهر من که من رو در حد یک زن هرزه پایین اورد و رفت خواهر من من رو داغون کرد ..... با حرفهاش و تماسش با شوهرم عملا حرف اون به کرسی نشوند همون که میگفت خانودت تو رو نمیخوان 24 ساعت نگهت نمی دارند .. برادر م ولی نه سکوت کرد و گفت من خواهرم میشناسم راهی لیاقت نداره خواهرم خوبه . نجیب ترا زخواهرم زن ندیدم تو دنیا...

مدتی گذشت راهی اصلا نه پیامی داد و نه زنگی فقط خواهرش زنگ زد که اره برگرد . شوهرم گفته تو به قهر رفتی من نشنیدم از کسی . میدونستم برادرش گفته ها . گفت تو برگرد بذار عوض بشه . تنبیه شددیگه بسه .....

حدود دوماه گذشت .. تااینکه یک شب راهی به من پیام داد میام همه چیزتمام میکنم ... به پدرم زنگ زد و گفت میایم اونجا من هم تو این مدت کارم تقریبا تو اون شهر تموم شده بود سنجد به مهد عادت کرده بود و من اومده بودم مشهد خونه گرفته بودم تو این راه هیچ کس کمکی نکرد بهم . یادم رفته بود بگم من یکم مطالبات از قدیم داشتم از شرکت مشاور که وقتی اومدم چون پول رهن و ... نداشتم شرکت اونها رو باهام تسویه کردو من یک ماه بعد از اومدنم از شهر جنوبی خونه گرفته بودم و خونه ای برای من و سنجد.....

سنجد یک سال و دوماهش شده بود ... یکم مریضی قبلیش بود استر س نبود مادر تو 1 سالگی خیلی اذیتش میکردو خوب گریه هاش زیاد شده بود من تو این مدت یک ماه خودم جمع و جور کرده بودم ...و همین که خونه گرفته بودم خودش پیشرفت خوبی بود . خونه هیچی نداشت از قصد کف موکت گرفتم که سرامیک پای بچم اذیت نکنه . مشکل اصلی شروع شد . حالا وسیله نداشتم یکی از دوستهام کمکم کرد و یک خورده وسایل داد یکم هم خورده ریز خودم خریدم و زندگی بسیار حقیرانه من شروع شد ...

البته سنجد تو مهد کودک خوبی ثبت نام شد و رفت و اولین شبی که رو زمین با هم خوابیدیم بچم ارام خوابید دیگه استرس تموم شد انگار منتظر بود استرس هاش با خونه خودش و کف موکت به فراموشی برسه .... مدتی گذشت راهی که زنگ زده بود میایم . من تا شب منتظر موندم خونه پدرم و خوب نیومدند من و سنجد رفتیم مشهد . انگار اقا ساعت 10 شب رفته بود خونه پدرم و خوب بابام گفته بود رفته مشهد منتظر مونده تو نیومدی . ...بله جناب راهی و نسرین و شوهرش با هم اومده بودند و به خودشون زحمت نداده بودند یک شکلات برای پدرم بیارند و حتی شیر خشک یا پوشک بچم که تو خونه من تو شهر جنوبی ممونده بود رو بیارند و من رو تا تونسته بودند خراب کرده بودند و بابام شورانده بودندو قرار بر این بود شب بعد من برم و مجدد بیان .. تحمل نداشتم ببینم و لی گفتم باشه عصری رفتم که دیدم باابام حسابی توپش پره و دیدم بله دروغ ها زیاد گفته شده و متاسفانه بابای من با بی عقلی تمام (ببخشید از این واژه ها استفاده میکنم )ولی اینها مواردی که زندگی من رو داغون کرد  . خواهرم و شوهرش و بچه هاش هم بودند هم شب غیبت من هم شب دیگه . به بابام گفتم چرا گفتی بیان گفت خودشون اومدندو پیچوند. برادر م هم اومد شام درست کرده بودندو راهی و نسرین و شوهرش اومدند... من خیلی معمولی سلام دادم و باروی خوش نسرین دعوت کردم نشستند...شام خوردندو سنجد تمام این مدت نرفت سمت راهی و نسرین فقط بغل داداشم و من بود انگار دلش میخواست دوتا تکیه گاه داشته باشه من و داییش ...

بالاخره بحث شروع شد بابام گفت راهی میگه تو به پدرش بی احترامی کردی یهو خندیدم گفتم من ؟ کدوم بی احترامی ؟ گفت اره بابام میگه یک بار اومده تو سلام ندادی . گفتم بابات گفته هندز فری تو گوشم بود یا نه ..بابات گفته من پشتم بهش بوده و بچه رو ندیدم یا نه .بابات گفته بعدش بهش گفتم عذر میخوام یانه ... گتم پدر تو به دروغ گویی معروفه خودتون تو خونه یک حرفش قبول نمی کنید بعد الان اینجور میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سکوت کرد گفتم بابای من اومد خونه دخترش بی احترامی کردی . به بابام گفتم میدونی روز ی واسه زایمان من اومدی اقا خونه خواب بود نیومد دنبالتون میدونی به من گفت نمیخوام بابات باشه و.. رنگ راهی پرید . برگشت گفت من دروغ گفتم ببخشید سانیا بی احترامی نکرده من شرمندم من خیلی بدی کردم . من نذاشتم بیاد خونه شما .من قطع رابطه کردم باهاتون . این هم حرفی نزد و سکوت کرد. بهش گفتم نمیخوام جلو دیگران حرف بزنم من و راهی و بابام رفتیم تو ماشینو حرف زدیم گفتم نمیام . گفت من دوستت دارم گفتم خواهرو مادرت دوست داری و بس گفت تو زندگی به خاطر خواهر و مادرم خراب میکنی گفتم اره چون زندگی من خلاصه شده تو اونها .. راهی حرفی از سنجد نزد منم سنجد دادم دست زن بابام برد بالا . و نیاورد تو دعواهای ما ولی داماد بیشعور ما برگشت گفت سانیا این مرد باید بره از دستت شکایت کنه بچه ازت بگیره ... تا تو دم در نیاری بچت دوسال بیشتر نمی دهند بهت .. حالا من به جای اینکه با راهی دعوا کنم با دامادمون دعوام شد گفتم تو قانون نمیدونی دهنت ببند بچه من رو تا 7 سال احدی غیر مادرش نمیدهند و .... دیگه جنگ ادامه داشت که راهی گفت مادر سنجد بهترین مادر دنیاست من هیچ وقت بچش ازش نمیگیرم . ولی فهمید من بی کسم خانواده من عوض حمایت از من گند زدن به من به همه چیز خواهرم برگشت گفت اره بچه میزاره مهد کودک ...وای میخواستم بکشمش اره بچه تو مهد گریه میکرد خوب مادر بالا سرش نبود دیگه جنگ ما بالا گرفت و اونها رفتند . بعد به بابام گفتم فکر میکردم مادرم مرده ولی حالا میبینیم پدرم زودتر مرده بود ..صبح شد داداشم زنگ زد سانیا بیا بریم دوروزی یکی از امام زادههای اطراف شب هم بمونیم و اینجوری مادوروز با سنجد رفتیم تفریح ... شوهرمن هم برگشت رفت شهرشون.......دیگه تمام خانوادش پیام دادند فحش دادند بدو بیراه گفتن و من سکوت کردم . راهی که خونه پدرم ابراز شرمندگی کرده بود بدو بیراه میگفت . ولی یکجایی خیلی جالب بود برگشت گفت خواهرت از حسادت که من بچه ازت بگیرم اون حرفها رو زد . واسه رو کم کردنش هم باشه نمیگیرم ازت.....

خواهر من قاتل جون خودم شد. هرشب با راهی جنگ داشتیم دعوا داشتیم . حتی گاها میخواستم برگردم ولی یک ساعت نگذشته زنگ میزد باز بدو بیراه میگفت باز تهدیدم میکردو باز تن من میلرزوند. درخواست وسایل دادم گفت مدرک ندار ی وسایل مال منه . وکیلم رفت و بادادگاه وسایل رو 6 ماه بعدگرفت گفتم بیا توافقی جدا شیم بچه مال من هیچی نمیخوام گفت برو نوبت دادگاه بگیر رفتم گرفتم ونیومد .....چنیدن و چند بار راهی رفت دنبال زندگیش هر روز یکی حرفی میزد یکی میگفت افسرده شده تو خونه یکی میگفت رفته یک شهر دیگه و... مادرش پیام میداد فحش میداد که تو جادو گری التماسم کنی برت نیم گردونم . توفلانی تو بهمانی...... من برام تمام شده بود هم راهی و هم خانوادش... حال سنجد عالی بود . یکی دوبار رفتم خونه پدرو برادرم ولی دیدم نه سنجد بادیدن بچه برادرم که هم سن و سالش هست حسادت میکنه و غصه میخوره چون اون وسایل نداره دیگه نبردمش ... اومدم مشهد و سنجدوو من زندگی تازه ای شروع کردیم .این وسط بخش فعالیت من افتاده بود دست یک ادم عقده ای که حقوقم کم کردو کلی اذیتم میکردو تو تمام اینها خدای مهربون کمکم کرد. من کار ترجمه برداشتم و یک شرکتدیگه کارهاش میاوردم خونه با لپ تاپ انجام میدادم ... هوا سرد میشد سرمای استخون سوز مشهد شروع شده بود ....

رفتم به برادرم گفتم یک بخاری دست دوم برا م گیر بیار گفت باشه و داداش من 3تا بخاری تو خونه خودش داشت که یکیش روشن بود اما دلش نیومد بده پدرم هم نداد من بدون بخاری برگشتم مشهد یک گاز تک شعله خریده بودم هوا سرد بود پول نداشتم دیگه بخوام بخاری بخرم واقعا نداشتم ها... وگرنه بچم نمی ذاشتم اذیت بشه که ... وسایل من نفرستاده بود . حتی به راهی گفتم وسایل سنجد بفرست گفت نه و نفرستاد..... رو گاز تک شعله حبوبات میگذاشتم تا بخار کنه میرفتم حمام  اب حمام باز میکردم بخار که میکرد در باز میکردم تا هوا گرم بشه سنجد هم کلاه سرش میکردم و جوراب پاش و پتو مینداختم تا گرم بشه ... تا اینکه  یک کار ترجمه که قبلا انجام داده بودم روز قبل از عید سعید غدیر . تایید شده بود و پولش رو ریختند به حسابم ... باورم نمیشد خدا پول 3 تا بخاری رو رسونده بود... سرکار بودم مرخصی گرفتم رفتم بخاری خریدم و یک فرش کوچولو برای زیرمون که موکت نباشه دیگه به همراه یکم رخت خواب و خورده وسایل که کم نباشه برا سنجد.. تو راه برگشت دوستم زنگ زد چه نشسته ای فلانی داره اتاق بچش عوض میکنه و کل وسایل نوزادیش حراج گذاشته که خیلی هم نو هستند بهش میگم قیمت خوب بهت بده رفتم و تخت برداشتم برای سنجدو اومدم .... سنجدم یک روزه صاحب بخاری و فرش و تخت و ... شده بود. من چه جوری خدا رو شکر میکردم چه زبونی شکر گذارش میشدم . پرده خونه جور شدو... یکم زندگیم شکل گرفت قطع رابطه کرده بودم باهمه دیگه با هیچ کس رفت وامد نمی کردم دوستان خوبی دارم دوستانم تنهام نگذاشتند تمام کسریهام جبران میکردند خودم هم کار میکردم از سر کار میومودم با سنجد نهار میخوردیم و بعد با هم بازی میکردیم و.سنجد کم کم میخوابید و من مینشستم کارهام میکردم ترجمه نقشه هاو پروژه . تا ساعت 4-5 صبح . بعد میخوابیدم و 7 بیدار میشدم میرفتم سرکار سنجد هم مهد کودک . هزینه هام مرتب پرداخت میکردم . سنجد بردم اتلیه و عکس گرفتم لباسهای سنجد مرتب شد دیگه از اون قیافه درب و داغونش خبری نبود البته سنجدک من زیادی هم شیطون بود. یک بار بعد سه ماه حواسم نبودو فلاکس چای رو ریخت رو پاش یادم نمیره با لباس توخونه فقط مانتو تنم کردم با دمپایی بچه بغل کردم وبیمارستان رفتم های های گریه میکردم سنجد رسوندم بیمارستان بخش سوختگی پای بچم درمان کردم دیدم اقای دکتر اومد گفت خانم حالتون خوبه؟.... گفتم خوبم بچم خوب میشه گفت بچتون خوبه خانم ولی شما نه ....

لطفا روسریتون رو سرتون کنید نگاه کردم شالم دور گردنم پیچیده بود من با دمپایی تو خونه شلوار گل گلی تو خونه و مانتویی که جلوش باز بود و تاپ  صورتیم از زیر پیدا بود تو کوچه دویده بودم اژانس گرفته بودمو تااینجا دویده بودم والان تو راهروی بیمارستان از خجالت در حال اب شدن بودم خودم رو مرتب کردم ودوستم با پدرش اومد و من و سنجد برد خونه . از ماجرای سوختن پای سنجد به هیچ کس حرفی نزدم چون متهم به بی لیاقتی میشدم وممکن بود به خواهرم برسه و قطعا به راهی میگفت... ادرس خونم فقط برادرم داشت . البته برادرم هم کمکم نمی کرد ها ولی برای یک جاهایی بد نبود . روزهای ما میگذشت کم کم در فراخور سن سنجد اسباب بازی خریدم براش سنجدک تنبل من تا یک سال و نیمش تکمیل نشد راه نرفت که نرفت.. وقتی راه رفت واسش دست میزدم و کلی ذوق میکرد بچم.... شبها بغلم میگرفتم ولالایی میخوندم  واشک هام میومد برای بی کسی خودم وبچم ....

راهی ازش خبری نبود دادگاه جهیزیه رو نمیرفت و.... تا اینکه بالاخره یعد از 6 ماه من موفق شدم با کمک وکیل وسایلم برگردونم . وکیل به یک شرکت خدماتی زنگ زدو .... رفتند وسایل رو جمع کردندو با کلی مشقت و مامور دادگستری و دوتا کارشناس از طرف من رفتند برای جمع کردن و ارسال وسایل بگم که هیچ کدوم از کتاب های دانشگاهیم و خیلی چیزهای دیگم رو نفرستادند تا جایی تونسته بودند از رو وسایلم برداشته بودند حتی لباس مجلسی و مانتو های مناسب و خوبم رو این رو بگم که من وقتی اومدم مشهد دوتا مانتو تابستونی همراه  من بود و دیگه هیچی .... وتو مشهد با وضعیت مالی که داشتم خیلی نمی تونستم برای خودم لباس خوب بگیرم ولی سنجد چرا همه چیزش خوب بود. اونها حتی به وسایل سیسمونی بچم رحم نکرده بودند. شیرخشک های تو خونه مونده رو برداشته بودند. پوشک های بسته ای بچم رو برداشته بودند .. خیلی چیزها کسر بود ولی بازهم خوب بود بالاخره کامیون راه افتاد و اومد سمت مشهد به بابام زنگ زدم و برادرم که بیاین وسایلم میاد این رو بگم همه اونها من رو سرزنش میکردند دیگه نه به خاطر راهی به خاطر اینکه اونهمه وسایل خریدی و الان نمی دهند بهت و... هرجور بدی فکر کنید پدر جان درحقم کردو.... گفت بی عرضه ا ی و... ولی بالاخره وسایلم پس گرفتم موفقیت بزرگی بود برام . خونه من تو مشهد چون خیلی عجله ای گرفته بودم دوخواب بود خیلی کوچیک نبود بنابراین وسایلم تقریبا جا میشد هرچند کامل نه ولی خوب بازهم خوب بود .. خیلی وسایلم نفرستاده بودند تلویزیون و رسیور وسینما خانواده که پولش از من بود ولی فاکتور نداشتم رو ندادند . ..رو تختی و پتو های خوبم برداشتند ولی خوب دیگه اون هایی که فاکتور داده بودم مجبور بودند بذارند سرجاش . وسایلی که تو 6 ماه خریده بودم نذر نیازمندان کرده بودم و گفته بودم اگه وسایلم بیاد اینها میبخشم به نیازمندو بخشیدمشون قبل رسیدن کامیون خونه تقریبا خالی کردیم و سایلم اومد. وای باورم نمی شد مبل عزیزم . لباسشویی که دیگه دست هام توان شستن نداشت وسایل سنجد تخت و کمدو.. روروئک که حالا دیگه به درد بچم نمی خورد کالسکه که  بعد ها عجیب به دردم خورد .... ظرفها وو...

سنجد خیلی خوشحال بود پریده بود تو کالسکش و توش بازی میکردتخت نوزادیش باز کرده بودو رفته بود توش هیچی بهش نگفتم دلم نمی خواست اذیت بشه وسایل مال اون بود . اونشب داداشم گفت باورم نمیشه خواهر م اونقدر جنم داشته که خودش حقش رو  گرفته . گفتم میدونی دیگه نمی خوام ببخشم میخوام حقم بگیرم چون این فقط حق من نیست حق بچم هم هست....

 خوب پایان شب سیه سپید است من تحملم نتیجه داده بود و سایلم اومده بود  و زندگیم جور بود حالا وقت رفتن و دیدن بقیه بود دیگه بچم حسرت هیچ چی رو نداشت .. وقتی رفتم خونه برادرم سنجد به وسیله های دختر برادرم دست نزد اخه این دفعه وسایل خودش خیلی خوبتر بود ... .. با خواهر م قهر بودم خواهرم هنوز خونه من ندیده بود جهازم ندیده بود. .ولی خوب امان از دست فضولیهاش .. خواره شوهرخواهر من تو محله ما تو مشهد زندگی میکردو وانگار شوهرش چند باری من  رو بچه به بغل دیده بود تو محل که میرم . یعنی فقط میرم ها بچه هم بغلم هست حالا این کجاش اشکال داشت من نمیدونم نه یک بار نه دوبار  بارها و بارهاخواهرم خونه پدرم برگشته بود گفته بود .. تابالاخره یک بار پدرم گفته بود مگه سانیا تو ماشین کسی بوده ؟ مگه تو بغل کسی بوده ؟ مگه شب با وضع خراب از جایی میومده صبح بچش بغلش میبرده مهد کودک عصر هم بچه به بغل برمیگشته خونه . خواهر شوهر تو و خانواده شوهرت اینقدر بیکارند ؟؟؟ البته مقصر خواهرم بود و شوهرش که من رو به عنوان زن خراب نشون داده بودند که مثلا دیگران بگند اخی چقدر تو خوبی و سانیا بده . تو خوب هستی ولی ... عقده خود کم بینی خواهر م رو من جواب میدادم ... بعد اومدن وسایلم تو مهمونی خونه دختر داییم دعوت شدم میدونستم خیلی ها هستند یک لباس مرتب خودم پوشیدم سنجد هم تیپ زده بردمش دختر داییم دراغوشم گرفت و گفت عزیز دلم میدونم همه چیز دروغه تو رو من بزرگ کردم خواهرت ابروی مارو هم برده خندیدم و گفتم پایان شب سیه سپید است . گفت اره از داداشت شنیدم وسایلت گرفتی و کسی نتونسته جیک بزنه شنیدم خیلی محکم داری تو خونت زندگی میکنی عزیزم خدا با توست . تو اون مهمونی خالم بغلم کردو گفت بوی صبوری خواهرم میدی ..

خواهر خودم رفت سمت سنجد که ناخوداگاه سنجد اومد پشت من قایم شد و ترسید دختر داییم هم گفت بچه زرنگه هرکس بدی کنه میفهمه و یادش مونده ...

روزهای بدی نداشتم کم کم موقعیت کاریم خوب شده بود مدیر عقده ای بیخیال من شده بود اعتراف به قابلیت هام میکرد حقوقم رو افزایش داده بود دیگه نیازی نبود شبها تا صبح ترجمه کنم دیگه ترجمه هام کمتر کردم ولی هنوز هم پروژه متفرقه میگرفتم تو خونه انجام میدادم وزندگیم بهترشده بود ...طوری که گوشیم عوض کردم وبرای سنجدک لپ تاپ خوشگل خریدم پسرکم تپلی شده بود ومامان قربون اون دست و پاهای گردو قلمبه اش میرفت خودم تحت نظر روانشناس بودم سنجد هم میبردم و از نظر اون ما عالی بودیم عالیه عالی .....

نزدیک عید بود عید این سا ل خیلی فرق میکرد سال قبل من مثل کلفت بودم اما امسال من لباس نو برا ی خودم و سنجد خریدم وبهترین هفت سین رو چیدم . قبل عید خواهرم زنگ زد و های های گریه کرد. تمام نقشه هاش نقش براب شده بود .... باز هم من خراب نشده بودم پیش دیگران بازهم همه من رو دوست داشتند باز هم دیگران من رو زن صبوری خونده بودند و با اینکه تنها زندگی میکردم ومشکلات زیادی داشتم اما نجابتم رو دیگران قسم میخوردند.. خواهرم زنگ زد دلم برای سنجد تنگ شده بذار بیام ببینمش به خدا فقط یک لحظه ادرس بده تادم درتون بیام ..گفتم تو میخواهی به شوهرم ادرس بدی گفت نه باور کن کاری باهاش ندارم و... جواب ندادم تا زنگ زد که من مشهدم پیش خانواده شوهرم ابروم داره میره که خواهرم ادرس بهم نمیده .. دلم سوخت گفتم ولش کن ادرس دادم . وخواهرم و شوهرش و بچه هاش اومدند . خواهری که اسباب بازی از دست سنجد یک ساله من گرفت که دختر دوسال به بالاش اذیت نشه .. حالا سنجدکم میرفت در کمدش باز میکرد و وسایلش میریخت تو دست و پای  بقیه . این بچه عجیب داشت انتقام میگرفت با بچگیش . این بچه حسادت بلد نبود به رخ نمیکشید فقط مهربان بود همین و بس..

از راهی خبری نبود ما عید رو با سنجد سفر رفتیم خوش گذرونیدم و کلی عکس با همه گرفتیم ... زندگی من  وسنجد جریان داره ما سختی زیاد کشیدیم من خیلی اذیت شدم ولی خدا رو شکرمیکنم تو این تنها زندگی کردن ها من خیلی اذیت شدم خیلی ازار دیدم .

با اینکه خانوادش خیلی وسایلم ندادند اما توکل بهخدا نجاتم داد . بهتر از تلویزیونی  که برداشته بودند نصیبم شد بهتر از انچه برداشته بودند خریدم بهترین چیزها از قبل دستم اومدو من فهیمدم عجب خدایی داریم بس بزرگ بس کریم .. از ازار و اذیتها تو وب قبلیم تو بلاگفا خیلی گفته بودم حتی گذشتم رو تیکه تیکه گفته بودم اما بلاگفای نامهربان خورد اونها رو ... الان دیگه روز مره مینویسم ... الان دیگه زن تنهایی هستم با سنجدکم  و هزار بار خدا رو برای داشتنش شکر میکنم.

الان موقعیت اجتماعی دارم موقعیت مالیم خیلی بهتراز روز اول هست من تو سه سال گذشته تجربه زیاد داشتم ،سختی زیاد ولی خوشی هم داشتم غصه نداشتم ...

خدارو شکر تصمیم گیرنده اصلی زندگیم خودم هستم و مشورت دوستان بهترین راه برام راهی هرسال یک پاتک بهم میزنه .. میترسم از اینکه روزی سنجدکم بگیره این ترس رو قبلا هم گفتم .. ما میدونم همیشه خدای مهربان پشت من هست حامی من هست . خدایی  که هیچ کارش بی حکمت نیست خدایی که لحظه لحظه زندگی من همرام بوده و توتموم امتحان های زندگی دستم رو گرفته و کمکم کرده .. خدایا خدای مهربون من شکر میکنم تورو برای داشتنت برای همه چیز. برای سنجد مهربون خوش خنده من که جدیدا شیطون شده برای همه چیز خدایا چه جوری شکرت کنم که بتونم کم یاز طلف هات رو جواب گو باشم

خدایا دستهای من به سوی تو هست خودت همیشه نگه دار من باش ...

پایا ن گذشته من

مروری برخاطرات گذشته من 6


پسرم دیگه داشت سه ماهه میشد . دخالت خانوادش ادامه داشت منم دیگه ترجیح میدادم سکوت نکنم . به خاطر کاری که با شوهر خواهرش داشت انجام میداد رفته بودند یک شهر دیگه پروژه برداشته بودند و عملا نبود خونه . یعنی رضایت ما زمانی بود که کلا خونه نبود . ولی خوب من مجبور بودم همه کار خودم انجام بدم و این وسط بچه کوچیک که نمی تونستم همرام بیرون ببرم اون هم برای شرکت کوفتی شون کسی رو نمی تونستند حقوق بدهند من مجبور بودم کارهاشون بکنم و از طرفی هم نسرین یک سری کارهای اداری بکنه . نسرین بچه نداشت ولی من بچه کوچیک داشتم و مصیبت فراوان . بچم کم کم شیرم رو نمیخورد و بیشتر شیر خشک میدادم بهش. یک روز که از شب قبلش رفته بودم خونه مادر شوهرم تا صبح بیرون کار دارم بچه بذارم اونجا ، صبح بیدار شدم بچه رو عوض کردم شیرش دادم خوابوندم  و7 از خونه بیرون رفتم . این رو بگم که پدر شوهر من سن و سال بالایی داره خیلی بالا و خوب الزایمر محدود داره ،پارکینسون و... کلی مشکلات واز اونجایی که با کارهاش رو اعصاب بود بچههاش خیلی محلش نمی دادند و من بیشتر بهش میرسیدم مبادا که پیر مرد دلش بشکنه . البته الان میفهمم اشتباه کردم همشون از یک قماشند... حول و حوش ساعت 9 صبح اومدم خونه که سنجد بردارم برم خونه خودم کارهام تمام شده بود. دیدم مادر شوهرم گفت بیا ببین چرا این پیرمرد باز ادا اصول در میاره . رفتم نبضش گرفتم و .. دیدم نه حالش خیلی بده به مادر شوهرم گفتم بمون پیش بچه من ببرمش بیمارستان با آژانس رسوندم بیمارستانو اونجا تشخیص سکته قلبی دادند به خاطر سن بالاش اگه یکم دیر تر رسیده بودم ممکن بود بمیره ...

بردمش بیمارستان واونجا تو سی سی یو بستریش کردم زنگ زدم به بچه هاش که بیاین پدرتون بیمارستان هست .. شوهرم که اون شهر بود و باخواهر بزرگش سحر تا راه افتادند و اومدند کلی طول کشید یک جورهایی شب دیر وقت رسیدند حالا کلا 3 ساعت راه بود ها . ولی مادرشوهر و بقیه بچه ها که تو شهر جنوبی بودند عصری اومدند اون هم عصر واسه ملاقات که من گفتم سنجد بیارند پایین بیمارستان . اومدند ملاقات و من رفتم بیرون سنجد شیر دادم و بعد مجدد دیدم مادرشوهرم گفت سانیا جان من که میدونی اعتیاد دارم خودم نمیتونم جمع کنم بچه ها هم بلد نیستند ولی تو خود تمریض داری زیاد کردی بمون حالا دامادها اومدند میگم بیان کمکت به همین سادگی رفتند و من موندم بیمارستان تا حدود نیمه شب که شوهر نسرین رفته بود خونه دیده بود سنجد بی قراره گفته بودند مادرش بالا سر پدر راهیه . اومد بهم گفت تو برو خونه من میمونم بیمارستان . رفتم خونه فجالب اینجا بود نه راهی نه شوهر سحر(خواهرشوهربزرگه)حتی زحمت ندادند بیان دنبال من واسه اینکه ببرند خونه . رفتم اونجا و گفتم من میرم خونه خودممیخوام دوش بگیرم ...مادرشوهرم راضی نمیشد نه خسته ای اینجا بمون و.. بعد هم یک جورهایی فهموندند صبح تو باید بری بیمارستان ... خلاصه بگم من تو یک هفته مریضی پدر شوهر عموما بالای 14-18 ساعت تو بیمارستان بودم و اکثرا زود میومدم خونه فقط لباس عوض میکردم به سنجد شیر میدادم ومیرفتم و البته برای مرخص کدنش هم هیچ کس نرفت خودم رفتم مرخص کردم اوردمش خونه...دریغ از یک دستت درد نکنه . البته بگم تو این مدت مادرشوهرم غذا برام درست میکرد چون میدونست من غذای بیمارستان بدم میاد بخورم و البته بهم نمی دادند چون فقط به بیمار میدادند غذا . برام غذا درست میکردو من میرفتم خونه دیگه اماده بود واسم . البته سنجد هم ترو خشک میکرد. بعد از یک هفته اوردم  خونه . و رفتم خونه خودم حالا هر شب زنگ میزدند سانیا بیا این حالش خراب شده . رفتم دستگاه فشار سنج هم گرفته بودم . از اول یک سری دوره کمک های اولیه رفته بودم و یک جورهایی درمان های خود درمانی داشتم . تو بیمارستان هم دکتر به پدر شوهرم گفته بود عروست پزشکه . چون خوب میرسه . اینم ول نمی کرد دیگه زنگ بزنین سانیا بیاد ... اینها رو گفتم یادم رفت بگم که من مجبور شدم به خاطر هزینهها و بارداریم دوسال مرخصی از دانشگاه بگیرم . دوره دکتری از بارداری تا دوسال مرخصی میدهند به خانم ها که سنوات محسوب نمیشه ولی باید شهرهی بپردازی من واقعا نداشتم دیگه بدم و از طرف دیگه اعصاب درس خوندن نمونده بود که عطای دکتری به لقاش بخشیدم ....

با این وضعیت پدر شوهر صاحب خونه زنگ میزنه به همسرم برای تمدید اون هم یک طرفهمیگه میخوام خالی کنم . خانواده خودش هم مستاجر بودند و اونها هم صاحب خونه میخواست خونه رو خالی کنند . حالا من مونده بودم دست تنها و دنبال دوتا خونه مجزا میگشتم مدتی گشتم فایده نداشت که نداشت ... خونه مناسب که اجاره کمتر بدهند نبود که نبود اخرش شوهرم اومد رفت یک خونه قدیمی و بزرگ دید خونه ای با 4 اتاق خواب و پذیرایی و اشپزخونه و حیاط  و کم کم زمزمه کرد با مادرم برین اینجا البته اونم صاحب خونه رهن خواسته بود و مادر شوهر و شوهرم میگفتند برو از پدرت بگیر . جالب اینجا بود من میدونستم پدرم همچین پولی نمیده به من و از طرف دیگه خودم دلیل نمیدیدیدم بگم همچین چیزی ...و در نهایت رفتم با صحب خونه صحبت کردم اونم قبول کرد تبدیل به اجاره کنه ...سعی کردم مقاومت کنم ولی خوب متاسفانه زورم نمیرسید ....ومجبور شدم برم تو ویک خونه بامادر شوهر زندگی کنم ... بدترین تصمیم زندگیم....رفتن اونجا همانا و مشکلات ماهمانا . خوب مادر شوهرم زودتر رفته بود مستقر شده بود جهیزیه من خیلیش رفت توکارتن و انچه اومد رو دست بعد مدتی داغون داغون بود . فرشها رفت زیر پا که در اثر بی احتیاطی سوخت و... اینها فقط ضرر ظاهری بود ضرر اصلی برجا بود. من کم کم باید میرفتم سر کار از اول تصمیم به گرفتن پرستار داشتم گشتم یک پرستار پیدا کردم زن بدی نبود حقوقش میدادم میومد و لی خوب تو زندگی مشترک مادر شوهرم نظر میداد. این هم هرروز میدید اینها خونه اند زود بچه رو میگذاشت میرفت اینجوری بود که به اجبار مجبور شدم بچه بسپارم دست اونها . نسرین حامله بود سحر هم حامله بود  . شوهر نسرین با راهی تو شهر دیگه تو پیروژه بودند ونسرین هم اومده بود پیش ما نسرین اعتیاد داشت مادرش و همسر من . و البته کم کم  رو شد که سحر هم اعتیاد داره .....من خیلی تلاش میکردم سر ناسازگاری نذارم .هزینه دانشگاه به نسترن میدادم . برای خونه همه وسایل میخریدم و طبابت پدر شوهرهم سرجاش . اوایل بد نبود من سعی میکردم کارهای خونه بکنم ولی کم کم دیدم نه شوهر من از اون ادم به درد نخور به دردننخور تر شده و حسابی با هم کنتاکت میکردیم . من دیگه خسته شده بودم دیگه بریده بودم . دیگه تحمل نداشتم .اولینبار بعد از جابجایی ما دوهفته بعدش جنگ بین ما شروع شد و همسر من وقتی میومد از اون شهر میرفت تو اتاق دیگه میخوابید من تو یک اتاق تختم گذاشته بودم با تخت بچه و بقیه به مادر شوهرم داده بودم و البته مشترک استفاده میشد ... رفتارهای شوهرم اصلا خوب نبود من همون یکم تسلط از دست دادم و زندگیم تحت الشعاع قرار گرفت ...

شوهرمن وقتی میومد یا دامادشون میومد من براشون غذا درست میکردم و میفرستادم برای چند وعده کاری که نسرین هرگز نمیکرد برای شوهرش و یا برادرش . اینجوری بود که فاصله بین ما خیلی زیاد شد بیش از اندازه .. تو این وسط مادرشوهر من مرتب پشت پسرش میگرفت و من روز به روز به هم ریخته تر میشدم تااینکه باز هم تولد من به فراموشی سپرده شد و من اونشب به شوهرم پیام دادم چرا باید همچین زندگی تحمل کنم وقتی اتسقلال ندارم و تو حتی یادت نمیاد زن یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجوری بود بهش گفتم میخوام با بچم از زندگیت برم بیرون فقط من و بچم . دیگه کوتاه نیومدم و بهش اجازه ندادم خوردم کنه و باعث بشه که من معذرت خواهی کنم . بعد چند روز زنگ میزدو... از سفر اومد کادو خریدهبود وماقهر بودیم ودرستنشد هیچی درست نشد. البته من همزمان که سر کار میرفتم کارهای اونها هم انجاممیدادم و شوهرم میدونست بدون من نمی تونه کاری بکنه . این وسط اگه قهری مید منم کارهاشون میذاشتم کنار تا فشار بیاد که مادرشوهرم به نسرین و بقیه میگفت انجام بدهند که انگار شوهرم به من نیاز نداره .....

نسرین هم خوب کنار مادرش بود و هرروز داستان ما دامه داشت دیگه خسته شده بودم ... اولتیماتوم دادم که من دیگه باهات زندگی نمی کنم دیگهخسته ام میخوام بچم خودم بزرگ کنم میخوام پرستار بگیرم میخوام بزارم مهد . من اختیار هیچ چی ندارم .. لباس بچم همون که سیسمونی خریدم دیگه پولی نداشتم شوهرم هم درامد انچنانی نداشت فقط سرشون گرم بود به همه بدهکار بودند و هرروز ماجرا داشتیم .. خواهر شوهر بزرگه اومد واسه زایمان من همه کار براش کردم وبچه مریض بردم دکتر که دکتر گفت بچه معتاد بدنیا اومده و مادر بچه اعتیاد شدید داره مغزم سوت کشید من داشتم چیکار میکردم بچه من تو اینها هست کم کم بچم بیشتر سمت خودم میاوردم سعی کردم وابستگیش کمتر کنم . برای عید مادرشوهر با سحر رفت اون شهر و من تنها موندم و نسترن که کار خونه بلد نبود اصلا تمام خونه ها خودم تمیز کردم وخونه تکونی کردم خرید ها کردم و همه جا مرتب دیدم نسرین هم نیاز به کمک داره خونه اون هم جابه جا کردم و مرتب دیگه نایی نداشتم . بعد مادرشوهر و شوهر من چند ساعت قبل سال تحویل زحمت کشیدند اومدن منناراحت بودم از شوهرم دست تنها بودم و باهاش سر سنگین بودم کهماردش معترض شد چرا با بچه من اینجور میکنی بعد مدتها برگشته و.... همسر من از یک ماه قبلش بهم قول داده بود همه چیز رو جبران کنه همه بی احترامی به خانوادم و.... البته بگم که تو زمستون پدر منباز اومد بهمون سر بزنه ...و من اصلا راضی نبودم بیاد ببینه من زندگی مشترک دارم با خانواده شوهرم که پدرم با اصرار اومد و دید البته قبل اینکه بیاد به شوهرم گفتم اگه میخواهی به پدرم بی احترامی کنی ترجیح میدم نباشی .....من دیگه ادم مظلوم دوسال پیش نبودم هنوز سکوت میکردم ولی یک جاهایی دیگه غصه من رو میبرید من هنوز افسرده وبدم هنوز داغون بودم هنوز به هم ریخته بودم تا اینکه قبل اومدن پدرم . همسرم دید نه من اولتیماتومم واقعی هست گفت میمونم تا بهت ثابت بشه که من از قصد نبوده و.... اون هم زنگ زدند که بیلشون اتیش گرفته تو پروژه و بیل مکاننیکی داغون شده . پدرم اومدو اون مرد نبود . حتی ما ابه م قهر بودیم و پدرم فهمید که من خیلی ناراضیم از همه چی .. ولی رفت تو راه که بود راهی بهش زنگ زده بود که ببخشید و من سعی میکنم جبران کنو عید میام پیشتون دیگه...

عید اومد و شوهر من به جبران تمام بدیهاش گفت میبرم مسافرت هم پیش خانوادت هم اینکه بریم سفر خودمون و تو فراموش کن همه چیز رو ......

منم گفتم باشه . اومد به عید رسید گفت نسرین و شوهرش هم بیان بریم شمال ..ن سکوت کردم اومدیم راه بیافتیم دیدم مادر و خواهر کوچیک و برادرش هم راه افتادند من دیگه نایی نداشتم مادرشوهرم بااون همهزحمتی که منبراش کشیده بودم با من حرف نمیزد و همش چرتو پرت میگفت اونوقت حالا من پاشم برم مسافرت ... واقعا چرا مگه دیوانه ام پای رفتن نداشتم از اون طرف بابا م زنگ میزد مگه قرار نبود بیاین اینجا دروغ های اینها داشت روانیم میکرد تو زندگیمن خیلی دروغ ها بود یک سریش رو گفتم ولی تعداد زیادی باقی بود من داشتم میدیدم دروغ ها رو از سمت نسرین و مادرش که بهدروغ انتقال پیدا میکرد. البته این روبگم پدر شوهرم یک بار دیگه سکته کرد که نصف شب به جای اینکه کسی دیگه بیدار کنه پرید تو اتاق خواب و گفت سانیا حالم بده منم بردم بیمارستان  ومجدد همون پروسه یک هفته ای تکرار شده بود . من دیگه خسته بودم .من دیگه اعصاب نداشتم حالا هم شوهر من بدون اجازه من خانوادش داشت میاورد سفر .... من کریر بچم برداشتم وپتو ...همه اینها با هماهنگی خودش بود حالا مادرش و بقیه هم میومدند قطعا وسایل زیاد میشد ... من نم یخواستم برم . همش با خودم میگفتم بچم بردارم و برم بلیط مشهد بگیرم برم بهترین راه هست ولی باز سکوت کردم من و بچم تو ماشین ما عقب نشستیم و مادرش جلو نشست با من حرف نمیزد حتی یک کلمه ولی مینشست تو ماشین ما . و جالب بود دخترش نسرین با شوهرش میومد تو ماشین شوهرش خودش نشسته بود جلو راحت میرفت جلو من باید تحملش میکردم ..رفتیم و شب بعدش جایی اسکان کردیم . شب خسته بودم و خوابیدم. التبه خواب نبودم فقط چشمهام بسته بود دیدم مادرشوهرم به این فکر که من خوابم داره شوهرم پر میکنه . زنت سفر بلد نیست بره نرفته تاا لان ببین واسه بچش سطل برداشته (کریر رو میگفت ) کی بچه تو سطل میذاره و این جور چیزها ... دیگه تا دلتون بخواد دری وری هاش ادامه داشت .

روز بعد که بیدار شدیم تا راه بیافتیم وقتی داشتم وسایل جمع میکردم دیدم شوهرم برگشته میگه این سطل رو برای چی اوردی فقط بار اضافی برداشتی ....در صورتی خودش بود و موافقت کرده بود .... هر شب این بساط رو داشتم من دیگه حتی غذا نمی خوردم تا اینکه یک روز تو سفر بابام زنگ زد و داشت گریه میکرد . گفتم چی شده گفت خواب مادرت دیدم رفتم حالش بپرسم پشتش به من کرده و گفته بچم سانیا به تو سپرده بودم این بود قولی دادی بهم بچم داغون شده چرا نجاتش نمیدیدن . البته این رو بگم تو حرف کلا مادرشوهرم و شوهرم و کل خانواده خانواده من رو مسخره میکردند چون ما یم زبون خاص داریم اونها زبون ما مسخره میکردند لهجه مارو مسخره میکردند درصورتی درامد پدر من خیلی بیشتر بود موقعیت اجتماعیش و خیلی چیزها اما اونها فقط کارشون مسخره کردن بود . تو اون سفر توهین ها شنیدم و .... دیگه خسته شده بودم دیگ توان داشتم همه جور توهین کرده بودند همه جور ادا اطوار دراورده بود مادرش و دخترهاش هم بالتبع مادرشون همین کارها میکردند . البته خواهر عزیزش نسرین با شوهرش دعوا کردند که من نفهمیدم سر چی هست و حسابی توسط خواهرش زهرمار شد به همه دیگه نیاز ینبود من بخوام کوفت کنم . بهشون . ما برگشتیم و شوهرم گفت میرم سفر گفتم برو خونه بگیر من رو از اینجا ببر بعد هر جهنمی میخواهی بری برو. مادرشوهر من خیلی اذیتم میکرد دیگه اذیتش زاید شده بود . یکبار سنجد داشت گریه میکرد من دستشویی بودم بچه داشت گیه میکرد اومدم بیرون دیدم مادرشوهرم جلوش وایستاده میگه اون ننه فلان شدت چیه که حالا بچه بخوام بغل کنم . سنجد هم دستهاش دراز میکرد که یکی برش داره از زمین اومدم بچه رو برداشتم دیگه سکوت کافی بود . شورم با خانوادش میرفت تو اتاق مینشستند به مواد کشیدن و پشت سر من حرف زدن و بعد هم تلافیش سرمن دراوردن ... بچم رو بردم مهد کودک گذاشتم ودیگه دست واونها ندادم که دیدم بچه مریض شد حال زبونشون دراز که بچه میبره مهد مریض میشه . بردم دکتر اول سرما خوردگی تشخیص داد. ولی ادامه داشت اخرش دکتر فرستاد ازمایش دنیا تو سرم خراب شد بچه من معتاد بود و این مریضی برای این بود .یک شب که حالش بد بود و این بچه اسهال در حد اب شده بود و اصلا خوب نمیشد شوهرم تو اتاق بود هرچی گفتم بیا بچه ببریم دکتر نیومد و من تنها بردم شب بیمارستان وفرداش هم بردم متخصص و تشخیص دادند که این بچه چون در معرض دود بوده معتاد شده و حالا دیگه میذارم مهد برا همون مریض میشه دوماه تمام درد کشیدم پا به پای بچم و البته اونها زیر بار نرفتند و میگفتند تو دروغ میگی شوهرم هم یک روز صبح که دید من دارم بچه میبرم مهد و بچه هم صبح دل درد گریه میکنه مادرش گفت از صبح مثل سگ صدای بچه در میاره .. منم قاطی کردم اومدم تو اتاق گفتم خاک برسر من به اینجا برسه کارم که هرکس از جاش بلند شه بیاد اینجور بگه به من . شوهرم از خواب بیدار شد وایستاد به سرو صدا که تو نمیفهمی بچه اوردی جا پات محکم کنی تو زندگی من گفتم تو زندگی تو ؟ من اومدم دنبال تو ؟ تو چی هستی که جای پام محکم کنم جنا ب رییس جمهور شب ب ود قدرتتون ندیدم تو در حد من نبودی و جنگ ما شروع شد از در رفتم بیرون گفتم دیگه نه من نه تو تا خونه مجزا نگیری ..و اینجور بود که من شب رفتم و خونه هم نیومدم تو شرکت با بچم خوابیدم دیگه داشتم روانی میشدم دیگه تحمل فشار نداشتم .شوهرم پیام داد بیا وسایلت جمع کن خونه گرفتم امشب میریم ...

رفتم یک کارگر گرفتم و وسایل جمع کردم دیدم نه فایده نداره این فقط خواسته من رو بکشه خونه دیگه واقعا خسته شده بودم  از طرف دیگه من دیگه خونه غذا هم نمی خوردم بچم براش سوپ درتس میکردم و با هم همون رو میخوردیم .... مادرشورهم به تلافی اینکار به شوهرم چند باری غذا نداد و گفت بگو زنت برات درست کنه . و شوهرم فهمید نه انگار مادرش هم یک جاهایی مقصره ..ولی باز هم اصرار داشت که همون جا بمونیم انگار میخواست یکی بمیره بعد جد اکنه از هم این داستان ما رو.. از اون طرف خواهر شوهر بزرگه بچش اورد واسه ختنه کردن اونجا و مادرشوهرم اینقدر پررو بود گفت من که نمی تونم بیام ولی سانیا میتونه بگو سانیا همراهمون باید حالا ما باهم قهر بودیم ها ولی من باز هم دلم نیومد بچش بردم و ختنه کردیم وبرگردوندم و حسابی به هم ریخته بودم تا اینکه یک شب شوهرم هم خونه بود دست و پام یخ زد و توبهار جنوب بدنم بی حس  و لمس شد نصف شب تا اومدم از تخت بلند شم با صدای بدی خوردم زمین شوهرم در رو باز کرد دید من نقش زمینم . برد بیمارستان . من تو نمیه هوشیاری بودم که دکتر بالا سرم اومد معاینه کردو گفت مرد نیستی نه ؟ نمیخواهیش ولش کن بره . کس و کار نداره بی پدر مادره کلفت گرفتی یا زن ؟ برگشت به من گفت تحصیلاتت چیه قیافت به بیسواد ها نمیخوره . ولی زندگیت از یک روستایی بدتره .بله خطر از بیخ گوش من گذشته بود شوک عصبی که باعث اسیب به یکی از مویرگ های مغزی شده بود و.... جواب ام ار ای اومد . شوهرم بیمارستان بود ولی من دیگه باهاش حرف نمیزدم غصه میخوردم و فقط همون جا اشک میریختم رفت بیرون اتاق به مادرش زنگ زد گفت سانیا سکته مغزی رو رد کرده .....

روز بعد از ای سیو مرخص شده دکتر میگفت بچش بزارین ببینه اینجوری فشارش کمتر میشه تمام حرفهای دکتر تو سرم نقش میخورد مادرش رفت شهر دیگه با دخترش من موندم و اون خونه . البته من نامرد نبودم غذای بچه هاش درست میکردم . به پدر شوهرم غذا میدادم ولی دیگه غمگینبودم و افسرده تو اتاق مینشستم با ا بچم بازی میکردم . ....بغض بدی داشتم من هنوز سی سالم نشده بود که اینجوری داغون بودم .خودم رفتم دنبال خونه . شهورم هم دنبال خونه می گشت تااینکه اومد گفت یک خونه پیدا کردم فقط یک ماه طول میکشه تا خالی کنند اشکال نداره منم گفتم نه رفتیم دیدیم . شوهرم زیادی خوشحال بود این مشکوک میزد باز هم اعتماد کردم وگفتم باشه . گفت مادرم زودتر میفرستم از این خونه بره . من چون قهر بودم کاری نداشتم و مادر شوهرم وسایلش جمع کرد ورفت ما موندیم تنها اون مدت بچم نمی ذاشتم ببره و البته شوهرمن از رو نمیرفت که بچه میبرد به بهانه اینکه میرم خیابون میبرد خونه مادرش ..یک روز برادر شوهرم یک ربع بعد رفتن شوهرم اومد در زد (از برادر شوهرم کم گفتم چون واقعا بچه بدی نبود  خوب بود . حتی چند بار به من پیام داده بود سانیا چرا راهی نمیاد خونه خودتون چرا همش اینجاست چرا زندگیتون اینجوریه . من نمیذارم زنم اذیت بشه ) این برادر شوهر از اول چون من رییسش بودم من رو دوست داشت و حسابی هوام رو داشت ..بچه رو اورد گفت چرا بچه میدی دست راهی گفتم مگهخ چی شده ؟ گفت ساده این بچه خیابون نمیبره که راست میاره خونه ما . میندازه خودش میره بیرون اینم اونجا بی قراری میکنه این نامردها هم نمیارند بهت بدهند  تا خودش نیاد این بچه هلاک میشه اونجا .... گذاشت و رفت. شوهرم زنگ زد که ما داریم میایم خونه .. منم خندم گرفته بود بچه پیش من بود . یهو زنگ زد قاط یکرد رفته بود خونه مادرش دیده بود اونجا نیست زنگ زد میام ببرمش پدرم ببینه گفتم تو بیخود میبری بچم میندازی خیابون نمیبری تو اینقدر بی انصافی فقط میخواه یبچه از مادر جد اکنی و جنگ کردیم . زمان اسباب کشی ما با یانکه با مادر شوهرم مشکل داشتیم اومده بود و به کارگرها دستو رمیداد تو حرفهاش میگفت عرضه ندارند زندگی جمع کنند من باید بیام هیچی نگفتم ورفتم خونه جدید وسایل ها چیدم ویک جوری دست و پای همه از تو زندگیم جمع کردم تو خونه جیددی دیگخ کلید نداشتد ادرس هم نمی خواستم بدم .که دو سه روز بعد دیدم بله شوهر من خوشحایش بی دلیل نبود مارد شوهر من همسایه هست و خوه بغل دستی خونه من یک جورهایی صدای ما بلند میشد میشنید . قاطی کردم گفت چیکار داری خونت جداستو .... یک شب به شوهرم گفتم بیا خونه فایده نداشت باز همون داستان همیشگی برقرار بود مادرش هم حمایت میکرد حالا با من هم مشکل داشت قشنگ به پسرش میرسید که مبادا بیاد خونه پی شما ... نصف شب میومد گاهی همون رو هم نی اومد یک شب زنگ زدم گفتم منتظرتم بیا کارت دارم اومد شام گذاشتم جلوش و گفتم به همین برکت قسم میخورم اگر فقط یک بار دیگه بری خونه مادرت نهمن نه تو . گفت مادرم تنهاستو... گفم به من ربطی نداره دیگه زیادی تحملتون کردم .تو ده روز نرو خونه مادرت ده رو زنکش تو که میگی معتاد نیستی هر وقت خواستی میکشی هروقت نخواستی نمیکشی حالا ده روز نرو خونه مادرت کن مطین شم بعد قبول کرد بهش گفتم ببین راهی من بزنه به سرم برم دیگه برنمی گردم ها فکر نکن میرم دوروز بعد قهر میکنم میام فکر نکن پدر و مادر ندارم کسی ندارم . مجبورم بمونم نه اینجوری نیست . من ببرم از این زندگی دیگه بریدم . گفت باشه ...خوابیدم صبح ساعت 8 دیدم مثل دزدها داره میاد خونه یعنی بعد حرفم رفته بود خونه مادرش ... این دیگه زیادی ظلم بود بیدار شدم رفتم دیدم رو پلهها داره میاد بالا همنگ کرد من رو دید . بچه رو اماده کردم ورفتم بیرون یک ماه مرخصی گرفته بودم خسته بودم داغون بودم دیگه نمیکشیدم وضعیت مالیم هم افتضاح داشت میشد ...

چند روز گذشت دیدم نه فایده نداره و این ادم هیچیش عوض نشده . به شوهر نسرین که باهاش صمیم بود گفتم اون هم گفت بیخیال اون فقط مغروره و و.... از اینجور داستان ها .. بچه نسرین مرده به دنیا اومد و من هم خبر نداشتم چون قهر بودم کسی بهم حرفی نزدو من فقط تماس گرفتم به خودش و شوهرش تسلیت گفتم ...

مدتی گذشت نسترن خواهر کوچیکه هنوز با من خوب بود و میومد میرفت . وشهرم میرفت خونه مادرش و اونجا حسابی تحریک میشد . من عادت داده بودم سنجد زود شبها بخوابه تا خسته نباشه . شئهرمن هرشب میومد بهاین بهانه که بچه ببره خیابون و من میگفتم خوابه اینقدر نامرد بود میخواست تو خواب ببرتش چون مادرش میگفت زنت بچه از قصد میخوابونه زود که تو نبینیش یا ما نبینیمش ....

یک روز با نسترن بیرون بودیم سنجد بیقرار بود خوابش میومد و تو راه خوابید شوهرم زنگ زد کجایی زود بیا خونه میخوام سنجد ببرم دور زدن گفتم سنجد الان از خیابون داره میاد دور زدن نداره که . گفت بچمه میخوام ببرم خونه مادرم به تو چه . نسترن هم شنید . همون جا گفت ببخشید منم قبلا فکر میکردم تو میخوابونی الان میبینم بچه تو خیابون خوابش میاد میخوابه ....ولش کن من میرم خونه میگم  که خودش خوابید . اینجور یمادرش فهمید نه با من جنگ نمیشه کرد چون دیگه ادم بی منطقی نیستم که کارم رو منطق و حساب و کتابه . به شوهرم اش میداد بیاره خونه . من نمیخوردم میریختم دور. برای سنجد تولد یک سالگی گرفتم و تمام دوستان  هم کارانم دوعوت کردم . اونجا یک جورهایی گود بای پارتی بود تو اون شهر. ...

چندروز گذشت و ماه رمضون شروع شده بود شوهرم به هیچ کدوم از وعده هاش عملی نکرده بود و من همچنان تنها بودم میرفتم پیش مشاور گفت سابقه این سکته که رد کردی دیگه ازت چیزی نذاشته قیافت به 40 ساله ها داره میخوره خودت نجات بده . چند تا مشاور رفتم وضعیتم توضیح دادم متفق القول نظرون این بود ایا این زندگی فایده  داره ؟؟؟؟؟؟؟

پدر شوهرم میومد در میزد ما خونه نبودیم میرفت میگفت من دیدم تو خونه بوده در باز نکرده  و... چرتو پرت ها ادامه داشت این مرد با خودش نمی گفت همین دختر بود شبه تا صبح تو بیمارستان بالای سرمن بوده انگار نه انگار اون همه زحمت کشیده بودم براشون ....

یک روز نسترن اومد که نیم ساعت بده سنجد ببرم خونمون. نامرد نبودم که ندم ببره گفتم باشه از خواب بیدار شد زنگ میزنم بیا ببرش منم به کارهام برسم . اومد بچه رو برد شب که اورد به پاش مواد چسبیده بود واقعا اعصابم به هم ریخت چرا اینجور میکردند با بچه من . من به زحمت ترکش داده بودم و حالا....

شوهرم رفت سفر واسه اون پروژه شهر دیگه . من تو خونه تنها بودم با بچم مشغول بودم . تا اینکه یک شب سنجد خوابونده بودم چند تاپیام از شوهرم اومد از قضا پیام ها اشتباهی داده بود پیام ها مربوط به نسرین بود و شهر من اشتباهی فرستاده بود انگار راجع به من حرف میزدند که چه جوری قاطی شده بود . دیدم تو پیام ها شوهرم زده بود اون کس و کار نداره دلم میسوزه از خونه بندازمش بیرون باید بره گدایی و.... وگرنه کی همچین زنی نگه میداره ؟؟؟؟؟؟؟ چشمهام گرد شد به من همچین چیزی میگه اون هم تو جواب خواهر ش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه حقی مگه من چقدر پست وبی مقدار بودم . براش پیام دادم خدارو شکر که خدا همراه من هست تو پست ترین و نامرد ترنی مردی هستی که دیدم . من به گدایی میوفتم یا تو و خانوادت و... اینجور ی ما جنگ اساسی کردیم . روز بعد یک پیام دادم من در اویلن فرصت میرم مشهد . گفت برو گفتم پول باید بفرستی گفت پول رفتن درای برگشتم نمیخواه ی.... گفتم باشه .... تو اون بازه تا بلیط گیر بیارم به مشاور قبلی زنگ دم و گفتم میخوام بیام مشهد کار میخوام زندگی میخوام و برای مدیر اونجا تعریف کردم که زندگیم به چالش خورده . گفت من جای پدرت هستم و تو دخت رمن یک صندلی خالی برای تو همیشه هست....

تا اینجا بود زندگی مشترک من ... اینجا خیلی خلاصه گفتم خلاصه خلاصه . از تحقیرها نگفتم از توهین ها نگفتم از اینکه همه چیزم به مسخره میگرفتند از اینکه شوهرم میوه میخرید میخورد و بقیش میبرد خونه مادرش تا توی خونه نمونه ....

از اینکه با خانوادش من رو به مسخره میگرفتند و ... از اینکه تو دانشگاهی که من استادش بودم ابروی من رو برد ... از اینکه زنگ میزد امور اموزش دانشگاه  و هرچی بدو بیراه دلش میخواست بارم میکرد با صدای بلند و من خفه خون میگرفتم ....

از اینکه پیش خیلی ها ابوری من رو برد ...

از اینکه اینقدر تنها بودم وقتی با مادر شوهرم زندگی میکردیم یکی از همسایه ها فکرکرده بود من دخترشونم و برام خواستگار اومده بود . چون هیچ وقت شوهرم کنارم نبود . از اینکه من تنها تو اون شهر بار خودم و بچم و گاها خانوادش به دوش کشیدم و سکوت کردم .....از اینکه شبهای مریضی پسرم تا صبح هیچ کس نگاهش هم نمیکرد. از اینکه به بچه شش ماهه پسته داده بودند و من فقط یک مدت داشتم سیستم گوارش زخم شده رو درمان میکردم . از اینکه یک بارهم نیومد خونه پدر من انگار زن به اسیری گرفت....

ز اینکه یک شاخه گل نخرید و...همیشه من احساس کلفت بودن کردم تو اون خونه ..... از اینکه این مرد تمام بلاهای ممکن به سرم اورد و من سکوت کردم سکوتی تلخ که به یک باره برام شد کوه اتشفشان .

رفتم پیش وکیل گفت هیچ احد الناسی نمی تونه بچت تا 7 سال ازت بگیره .. بردار و برو ولی واسه وسایلت باید بری دادخواست بدی . تصمیم گرفته بودم دیگه فایده ای نداشت من بریده بودم توان مقابله نداشتم ..... دادخواست دادم صورت برداری کردم وتمام بلیط هواپیما خریدم و رفتم مشهد ..........

این روزهای من


این روزها که دارممرور میکنم خاطرات گذشته ام رو تو تموم نوشتن ها اشک میریزم و بغض دارم یک بغض سنگین... گاهی هم بغضم میشکنه ... و با خودم میگم چرا ...

مرور این خاطرات یک جورهایی تو تصمیماتم متزازلم میکنه . اینکه برم بندر و به اون مرد بگم چراباهام اینکارهارو کرد. با خودم میگم چه فایده ولش کن چرا بری؟ چی بگی بهش... اصلا لیاقت داره اینهمه صبوری و نجابت تو رو ...؟؟؟؟؟؟

با اصرار دوستم و اینکه میخواستم قیافم عوض بشه رفتم هاشور کردم وای هنوز ابروها و چشم هام داره میسوزه . هنوز درد دارم دوروزه اینکا ر کردم اما نگار بیست روزه دارم درد میکشم . هنوز مشکلات مادی حل نشده و بغض دارم از این شرکت مبلغی گرفتم این جا که جدید اومدم ولی خوب همون به هزینه های جاری و یکم بدهیها گذشت . مهد سنجدک مونده بود ،اجاره خونه و... هزینه های مازاد . البته یکم خالی شدم ولی باید تلاش کنم هنوز کلی بدهی دارم چک دانشگاه و... همه چیز مونده همه چیز بههم ریخته . به اسمون نگاه میکنم خداای من بارها کرامت تو رودیدم بارها کرامت کردی در حق من و بارها محبتت برام بوده و هست خدایا خودت بهفریادم برس خدای مهربونم خودت کمکم کن ......

خدایا دست دعا برداشتم به سوی تو خودت یاریگرمن باش.

برای عید بلیط پیدا نکردم از دوستان و همکاراتن قدیم که اونم اومده تهران ساکن شده . زنگ زد بلیط چیکار کردی گفتم هیچی هنوز گفت ماداریم میریم مشهد . خواستی بیای بیا ماشین ما خالیه ... اولش جدی نگرفتم اما دیشب مجدد اومدند خونمون و گفتند بی تو نمیریم تعارف نکن . احتمالا با اونها برم .خدا خیرشون بده کلی هزینم پایین میاد ...سنجدک کلی خوشحاله که چند روز دیگه میخواد بره پیش باباجونش و عزیزش منم خوشحال نیستم حوصله ندارم .الان زنگ زدند باید جلسه بمونم . سنجد مهد میام میگم

مروری برخاطرات گذشته من 5

حالا از ماجرای عروسی خواهر شوهر وسطی بگم که خودش ماجرای جالبی داره من با همه ناراحتیم و حرفهایی که از اینو اون شنیدم باز هم با خوشحالی عروسی خواهرش رو رفتیم البته عروسی تو شهر دیگه ای بود و عروس همراه ما داشت میومد روز قبل عروسی . مادر شوهر من فکرمیکرد من پسرش رو ازش گرفتم . و این رو تو رفتارهاش نشون میداد در صورتیکه شوهر من تو کوچکترین وظایفش هم برای من کوتاهی میکرد . من اونموقع حدود 7 ماهه باردار بودم و خوب با اینکه شکم نداشتم باز هم تو ماشین نشستن سختم بود وقتی میخواستیم بریم به شهر دیگه مادر شوهرم پرید جلو نشست تو ماشین و عقب من ،به همراه دوتا خواهر شوهر که از من چاق تر بودندو یک برادر شوهرم که انصافا لاغر بود جمعا 4 نفر نشستیم . من واقعا اذیت بودم ولی حوصله جنگ و دعوا نداشتم . تو راه حس کردم بچه بینوا تو این فشار ها اونم جایی گیر کرده . خواهر شوهر وسطی به دادم رسید و گفت مادر من که شعورش پایین برادرم از اون پایین تر فکر نمی کنند زن حامله همراه خودشون دارند میبرند . خوب نمی میری که بیا عقب بشین این بره جلو هم ما رو هم نمی شینیم از ترس اینکه به این فشار بیاد هم این دختر راحت میشینه حالا هرچی (نسرین خواهر وسطی- مستعار)میگم ول کن میگه نه .. مگه میخواهی با راهی چیکار کنی خوب .. اینموضوع قبلا هم تکرار شده بود ولی واسم مهم نبود اما این دفعه دیگه نه من واقعا اذیت داشتم میشدم با حرف های نسرین نزدیک اون شهر که شدیم شوهرم نگه داشت چند دقیقه ای من پیاده شدم حس کردم بچم و خودم  جون گرفتیم اصلا ..

البته مادرش باز هم نیومد عقب بشینه و مابعد استراحت کوتاه رفتیم بالاخره رسیدیم ...

اونجا رفتیم خونه خواهر شوهر بزرگه .که اون هم وقتی دید رنگم پریده گفت سانیا چته ؟ چرا رنگ به رخسار نداری . دیگه خواهر شوهرهام جفتشون شروع کردند که مادر و برادر ما شعورشون همین قدره که مادرمون جلو بشینه زن حامله میفرسته عقب هم ما رو اذیت میکنند هم این زن رو... که اونهم بنده خدا سرش تکون داد و گفت دیوانه هست سانیا که با شما میاد زنگ میزد شوهر من میومد دنبالش وقتی شماها اینقدر بی عارید.

اونجا با خودم گفتم چرا من سکوت میکنم درصورتی الان حق با منه ؟ و من هیچی باز هم نگفتم . شب عروسی رسید شوهرم گفته بود نباید کسی بفهمه تو بارداری . جالب اینجا بود حتی پدر شوهرم نمیدونست من باردارم چون اینقدر شکم کوچیک بود . منم لباسم جوری بود واقعا دیده نمیشد.تمام فامیلهای همسرم اولین بار من رو میدیدندو همشون اون شب نظرشون متفق این بود . عروس به این خوبی رو از کجااوردین ..این رواز زبون خیلی ها شنیدم و تبریکی که به مادرش میگفتند به خاطر همچین عروسی .

جالب این بود خیلی هم به تناسب اندام من اشاره میکردند البته واقعی نه که  مسخره کنند ، من و خواهر شوهر کوچیکم خیلی میخندیدیم ... اخرهای عروسی بود که بین فامیل عروس و داماد دعوا شد تو تالار همدیگه رو میزدند نمیدونید چقد ربد بود دلم برای خواهر شوهرم سوخت عروسیش به گند کشیده بودند مادر شوهر من هم پا به پای فامیلهاشون داشت دعوا رو گسترش میداد که من و مادر داماد افتادیم وسط به جدا کردن جفتمون داشتیم اروم میکردیم با اون وضعیت دست چند تا اغتشاش گر گرفتم و بردم بیرون و همه جا رو ساکت کردیم. از سمت عروس من بودم که صلح میکردم از سمت داماد هم مادرش بقیه دقیقا داشتند موهای همدیگه میکشیدند....

جو اروم شد وقتی میرفتیم خونه داشتم به این فکر میکردم با چه ادمهایی وصلت کردم که مادر شوهر من اونجور داره جیغ و داد میکنه تو مراسم عروسی دخترش وای خداای حتی باورش هم سخت بود و تنم میلرزوند . تو مراسم های ما اگه دعوا و دلخوری هم باشه همه تلاش میکنند که جو اروم بشه اینجا خود مادر عروس پا به پای بقیه  دارهبی ابرویی میکنه .انگار میمیرند سکوت کنند کمتر فحش بدهند. به هر ترتیبی بود نصف شب اومدیم خونه  خواهر شوهر بزرگه . صبح اول وقت عروس بیچاره اومد اونجا همه داشتند سرزنشش میکردند این چه خانواده ایه و... دیشب باید میومدی اینجا تا ما میفهموندیم بهشون عروس یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟

خدارو هزاربار شکر میکردم من عروسی نگرفتم وگرنه بین فامیل خودم ابروریزی میشد که نگو....

زیادی داشتند اذیتش میکردند شوهرم رو کشوندم تو اتاق گفتم مارو ببر ... شهر جنوبی(0محل زندگی خودمون) گفت من بی مادرم جایی نمیرم . دیدم اینها روانی اند به خدا گفتم نسرین من میرم تو هم میای جمع کن بریم . بیچاره خوشحال شد گفت بریم عروس بیچاره که دیشبش هنوز صورتش نشسته بود و با اون وضعیت رفته بود خونه مادر شوهر و اونجا هم کلی بد و بیراه شنیده بود . حالا تو این وضعیت نجاتش بهترین موقعیت بود با هم دیگه اماده شدیم هیچ کس مارو نرسوند و مادرشوهرم نذاشت کسی بیاد . انگار م اموظف بودیم بشینیم اونجا به دری وری ها گوش بدیم. به داماد خبر دادیم گفت من روم نمیشه بیام اونجا دنبالتون برین تو مسیر میام میبرمتون. دیگه ما هم راه افتادیم رفتیم. تو خیابون داماد اومد ماروورسوند به شهرجنوبی البته تو راه کلی جنگ و دعوا داشتیم و کلی انتقاد کردیم ولی خوب.... ما اومدیم و اونها رفتند خونه خودشون منم رفتم خونهخودم ...و دوروز بعد شوهرم با مادرش اومد ....

عید داشت نزدیک میشد دکتر رفتم و نظر دکتر این بود بچت خیلی کوچیکه ممکنه زایمان زودرس کنی باید به خودت برسی خوب شوهر من اصلا دکتر بامن نمی اومد حتی یک بار . ولی خواهرش نسرین یا نسترن (کوچیکه)میومدندهمراه من . اونبار که دکتر هم گفت نسرین همراه من بود اومدیم بیرون گفت داداشم خیلی در حقت داره ظلم میکنه . وگرنه نباید اینجوری بشی البته این رو بگم خواهر شوهر وسطی کلا بگیر نگیر داشت . گاهی کلی دلسوزو ومهربون بود گاهی هم میزد میترکوند من رو در حد تیم ملی و کلی بارم میکرد ...اومدیم خونه مادرش  نسرین برگشت عین حرف دکتر رو گفت .... البته این رو بگم سونوگرافی نشوننمیداد جنسیت بچه رو اقا پشتش به ما بود . کلا سنجد حوصله مارو نداشت انگار.

شوهرمن به جای عبرت گرفتن برگشته میگه اگه قراره بچه مثل موش باشه الان سقط کنه بهتره که...دنیا رو سرم خراب شد من زن 7 ماهه حامله بودم اونوقت شوهرم از سقط بچه ای میگفت که به خاطر بی توجهی اون و ازارو اذیتهاش اینجوری کوچولو مونده بود دلم خیلی شکست خیلی بی اندازه شکست ..بغضم زیاد بود . همون شب تنها رفتم خونه خودمون باز هم های های گریه میکردم به خاطر این بی عدالتی این زور گویی این بی توجهی ....

ماجرای دیگه هم تولد من بود که شوهر من من رو چند ماه قبلش مجبور کرد ماشینم بفروشم . من خیلی رانندگیم خوب نیست و ماشینم هم یک ماشین معمولی بود شوهرم بهش میگفت لگن . مجبور کرد بفروشم و گفتواسه تو تولدت یک دونه صفرش میخرم و البته تو تولد من با من قهر کرده بود و صبحش بدون تبریکی حتی بااینکه روز جمعه بود رفت خونه مادرش و نیومد تا شب بعدش خواهرش زنگ زد که ماشین رو برداشته و تصادف کرده و... شب که دیر وقت شوهرم اومد طلبکار من هم بود که ببین چه به سر ماشین من اومده . یک جایی تو دلم این بود حقته مردی که دل زنش رو بشکنه این ها حقشه .....

واسه عید مادرشوهرم با خواهرش جو گرفت که میخواهیم شیرینی عید رو بپزیم . من خودم دومدل شیرینی و کیک بلد بودم و گفتم خودم درست میکنم. نمی تونستم بگم من از بیرون میخرم چون متهم میشدم . صبح ها س کار بودم وعصرها میرفتم با مادرشوهر و خواهرش شیرینی پختم اینها هم بلد نبودندو خودمجبور بودم فررو روشن کنم بااون شکم خم میشدم روشن میکردم میومدم برش میزدم و کلی کار دیگه .خواهر شوهر وسطی ،با خانواده شوهرش اشتی کرده بودند و رفته بود اونجا گفته بود این موضوع رو ... مادرشوهرش گفته بود چه جور دلتون میاد عروستون بشینه پای فر یا کمک کنه بزارین استراحت کنه شیرینی عید خونه برادرت رو من درست میکنم میفرستم.... اینجوری بود که بعد کلی شیرینی خراب کردن مادرشوهر....و اینکه تو تمام حرفهاش به منمیگفت والا ما حامله بودیم صدتا کار میکردیم شماها خونه میشینید . حالا من از صبح سرکار بودم تا عصر بعد ازظهرها هم یا خونه مرتب میکردم یا اونجا کمک حال اونها بودم اونوقت اینجوری بهم میگفت.... دلم میخواست بکشمش حیف نمیشد .

با هر مصیبتی بود عید رسید . من عادت دارم هفت سین رو هر سال یک مدل خودممیسازم اونسال هم رفتم و کلی پارچه حریر گرفتم و شمعدون و... غیره برای هفت سین اما سبزه من رشدش خوب نشدهبود و کوچیک بود منم گفتم میزارم اخر وقت اگر وهنوز کوچیک بود یک دونه از بیرون میخرم ....روز قبل عید خواهرشوهرم بیرون بود زنگ زد هفت سین نمیخواهی گفتم نه چیدم هفت سینم رو خوب دروغ نگفته بودم من معتقد بودم سرکه باید باشه تو سفره هفت سین ،سماق و سنجدو سکه و سیرو سین و ساعت هم از این شماطه ای ها خریده بودم. فقط سبزه بود که میخواستم ببینم حکایت سبزه خودم کجا میرسه....

قبل سال تحویل دی م سبزم خوب نشده منم به شوهرم گفتم پاشو بریم سبزه بخریم انگار منتظر بود منفجر بشه برگشت گفت اره دیروز که نسرین زنگ زده چرا گفتی نمیخواهی لیاقت محبت نداری و... برو ببین خواهر من چه هفت سینی میچینه گفتم من سبزه میخوام اونم دارم ولی کوچیکه گفت اره سرکه ریختی تو ظرف کی میزاره سرکه برای هفت سین یا سیرو.. بالاخره بهانه ها اورد گفتم باشه نیا خودم میرم میخرم هرازانسی زنگ زدم ماشیننداشت بااون وضعیت نمیخواستم ماشین بردارم گفتم پیاده میرم راهی نبود میدونستم تا دور میدون برم سبزه گیر میارم دید نه من عزمم جزم شده پاشد اومد با غرغر .... رفتیم و خریدیم اومدیم که خوب هنوز سال تحویل نشده بود و سبزه ما نشست تو سفره هفت سین ما .... بعد سال تحویل پاش رفت خونه مادرش بدون من که مادرش زنگ زد تو هم بیا این چرا خودش اومده گفتم بهمن حرفی نزده ... رفتیم نهار اونجا . تو همون عید خواهر شوهر بزرگه اومده بود از اون شهر و من قرار بود دعتشون کنم. خونه مادر شوهرم بودیم شوهرش جو گرفتمن میخوام برگردم منم مجبور شدم شام دعوتشون کنم. و خوب فکر کنید ساعت 4 عصر راهافتادم رفتم خونم تا 12 شب مشغول اشپزی بودم تا مهمونها بیان و من چند مدل غذا و دسر و سوپ و.. درست کرده بودم براشون ...

البته مهمونی زیاد بود تو اون عید حدودا 4-5 مهمونی که تو همه اونها من دست تنها بودم ..وجالب اینجا بود هرکس میومد کلی از سفره هفت سین منتعریف میکرد و همه عکس میگرفتند با هاش سفه ای که شوهرم گفته بود برو ببین خواهرم چی گذاشته... وقتی رفتیم خونه نسرین بهش گفتم نسرین کو 7 سینت گفت رو اپنه دیگه نگاهش کرد گفتم راهی کلی تعریف میکرد که  ... رنگش پرید و گفت خوب خونه مادرم بود منم یکم بلوف زدم که من اینجور چیدم واونجور...... فایده ای نداشت اینها خانوادگی درست نمی شدند.

کم کم من باید به زایمانم نزدیک میشدم. بالاخره به پدر شوهرم گفتند اونم فکر میکرد یکی دوماهه هست بچه .. بس کهمن تغییر نکرده بودم.

کلاس میرفتم براس زایمان بی درد و تو برگشتن اولین حرفی که به راهی میزدم موقع زایمان باشی هاول نکنی بری. من زایمان طبیعی یخواستم تاهیکلم به هم نریزه.. مدتی گذشت یک شب تو خونه مادرشوهرم راهی نشست به حرف زدن و شروع کرد چرا سهم الارثت از برادرت نمیگیری اگه من یک روز تو روبندازم بیرون از خونه جایی رو نداری. واونها 24 ساعت تو رو نگه نمیدارند ... سرم پایین بود چشم هام پر اشک خدایا مگه من گونی سیب زمینی ام کس یسبزارتم جلوی در . خدایا من زن تحصیل کرده و کارمند که تمام حقوق و پولم تو این زندگی خرج شده چرا اینجور میکوبند تو سرم ؟ چی رو می کوبه ؟ مگه خواهرهاش سرکار میرند ؟ یک بغض سنگین نشسته بود تو دلم .قسم خودم خودم رو مستقل کنم قسم خوردم پس انداز کنم. تااون روز من خرجی برای این مرد نداشتم حتی یک تکه لباس برای من نخریده بود هیچ کار ی نکرده بود اونوقت چی داشت میگفت واسه خودش ...

اخرین بار رفتم دکتر گفت دیگه بچت باید دنیا بیاد و خداروشکر موشه یکم چاق و چله شدهبه خودت برس منم سعی میکردم به خودم برسم. البته تو خوردن وگرنه از نظر روانی دلم خون بود . شوهرم بامادرش رفتند خونه خواهر شوهر بزرگه و به من گفتند دردت گرفت زنگ بزن ما میایم 200 کیلومتر رو میاین ؟ تا بیاین که بچه راه میره . مادرش گفت نه تو زنگ بزن ما میایم. مندردم گرفته بود شدید خودم با نسترن رفتیم بیمارستان گفتند درد شدید تر شد بعد بیاین و.. اینماجرا یک ماهی ادامه داشت تو این مدت شوهر من هیچ قدیم بر نمیداشت همش با مادرش میرفت خونه خواهرش و من کمتر میدیدم . از اداره نامه اخراجش اومده بود و اون دیگه کارمند نبود اینقدر نرفته بود که اخراجش کردند . حالا با دوستش هم که مشکل پیدا کردهبود با شوهر خواهرش مثلا کار میکرد میرفت شهر دیگه اونجا تا ظهر میخوابید و بعد درسر و غرغرهاش واسه من بود . اینجوری بود که ما نزدیک زایمان من میشدیم . از یک طرف دیگه هم من هزینه زایمانم جور کرده بودم .پیرو حرفهای چرت و پرت قبلی خودش من یک پروژه برداشته بودم وتو اونبازه واسه خودم کار کردهبودم و پولش رو دادم دوستم از مشهد سیسمونی خرید کامل و فرستادو من گفتم خانوادم خریدند ... بقیش هم برای زایمانم نگه داشتهبودم چونشوهر من عرضه پول داشتن نداشت این رو من میدونستم ... و خوب اون از این پول خبری هم نداشت ..البته یکم هم از یکی از دوستانم گرفتهبودم که در موقع حاد تو دستم باشه ... دردهای من ادامه داشت تا اینکه رفتم دکتر گفت فردا صبح برو بهت امپول فشار بزنند و بعد طبیعی زایمان کنی . منم از دکتر اومدم رفتم خونهمادرشوهرم که با همسرم بریم خونه خودمون چون همیشه باید از اونجا جمعش میکردم اصلا خونه نمی اومد... اونجا گفتم میخوام زنگ بزنم بابام بیاد واسه فردا راه بیافتند برگشت گفت من دوستندارم باباتن بیاد بذار بعد چند روز بهشون میگیم گفتم که چی بشه ؟ مگ چرا نباید پدر من باید و ... اینجوری ماحسابی قاطی کردیم برای هم ماردش هم حمایتش کرد .. که نه چه نیازی هست بیان و ما هستیم گفتم پدرمه نوه اونهم هست من میخوام کسی پیشم باشه ... و اینجور یبود که با دعوا رفتیم خونمون خدایا نمیدونم چی بگم ولی واسه اونمدت قبل و بعد زایمانم هرگز نمیتونم ببخشمشون خیلی اذیت شدم .

شب تا صبح من رفتم خونهمرتب کردم  وهای های گریه کردم اون هم رفت گرفت خوابید 5سبح دوش گرفتم و به نماز وایستادم اینقدر قلبم درد میکرد نا نداشتم بشینم یک ساعت منتظر موندم بیدارش کردم برمی بیمارستا ن خودم قران رو بوسیدم وتمام هیچ کس از زیر قران ردم نکرد. به خدای خودم گفتم اگه قراره زنده نمونم بچم با من باشه اگرم زنده موندم بچم با من باشه چون این بچه فقط واسه من مهمه نه کس دیگه . رفتیم در خونه نسرین که برش داریم بریم بیمارستان . نسرین گفت چرا رنگت پریده گفتم نمیدونم لابد از استرسه . یک شیرینی دادو رفتیم بیمارستان تو راه نسرین گفت راهی پول بده بریم گفت من پول ندارم گفت پس زنت چه جوری میره بیمارستان خصوصی زایمان میکنه . گفت خودش فکرهاش باید میکرد. نسرین گفت چه جوری میری گفتم از کسی قرض کردم میرم بعدش بیمه تکمیلی میده میدم بهش ... سرش تکون دادو مارفتیم بیمارستان راهی مارو دم در گذاشت و رفت . کارهای پذیرش کردیم ومن امپول فشار رو دریافت کردم تو سرم ... درد شدیدی داشتم پرستار اومد بالاسرم.. نواز قلب من و بچه رو چک کرد . هردو در حال مرگ من با فشار 20 و ضربان پایین بچم هم ضربان قلبش پایین بود به دکترم زنگ زدندو اتاق عمل اماده کردند پرستار اومد به نسرین گفت زنگ بزن شوهرش از پایین بیاد برگه عمل امضا کنه . نسرین گفت پایین نیست که رفت خونه . پرستار قاطی کرد الان وقت خونه رفتنه زنگ بزن بیاد دارند جفتشون میمیرند . هرچی زنگ میزدند گوشی جواب نمیداد که نمیداد. بالاخره خونه مادرش زنگ زدند مدرش گفت ای بابا جواب نمیده زایمان کرد ما میایم دیگه نسرین قاطی کرد . مرده شورتون ببره دارند میمیرند باید بره اتاق عمل اون پسر گوربه گوریت کجاست... همین ها رو میشنیدم و حالم بدتر میشد دکتر رسید گفت خانم من نمیتونم برای رضایت شوهرش نگهش دارم میبرم اتاق عمل با مسئولینت خودم .. نسرین گفت بزارین من امضا میکنم هرچی که میخواهین .. اماده میشدم واسه اتاق عمل . بغض داشتم خدا یاپیمان من یادت نره بچه بی من زنده نمونه ... بردنم اتاق عمل باویلچر من پاهام حس حرکتی نداشت تو اتاق عمل میخواستن در اتاق ببندندو من رو بی حس کنند به خاطر شیرینی که صبح خورده بودم بی هوشی نمیشد و البته فشارم بالا بود. گفتند شوهرش اومد یک لحظه بیا بیرون من نا نداشتم تو ویلچر دم در فقط گریه میکردم و اون مرد نفهمید ازبی کسی منه گریه هام ...تو اتاق عمل وقتی صدای بچه اومد گفتم سالمه خانم دکتر گفت بله یک پسر کچل و خوشگل و من نگاهش کردم خوشگل نبود ولی کچل بود ...بچه رو بردندو من رفتم ریکاوری . و اونجا خود به خود بیهوش شدم . وقتی به هوش اومدم میخواستند ببرنم اتاق خودم هرچی صدا کردند هیچ کس نبود تا بیاد کمک من و بخواد همراهم باشه بالاخره یک بهیار رفت دونفر اقا رو برداشت اورد و من منتقل شدم به اتاقم که دیدم بله راهی و مادر و خواهر هاش دارند به بچه نگاه میکنند و یادشون رفته  منم هستم .. اون دوتا اقا گفتند که یادتون رفته کی این بچه رو زاییده انگار .. شوهر من اومد کمک کنه برای انتقال من به تخت تو اتاق که اون اقا نذاشت گفت خودمون انجام میدیدم . و خوب تخت برقی بود و من انتقال داده شدم با هیچ کس نمیخواستم حرف بزنم به بچه نگاه کردم که داشتدستهاش میخورد گشنش بود پرستار اومد و بچه رو اورد شیربدم نا نداشتم ولی شیرش رو خورد وروجک مادرشوهرم بیست و چند سال بود بچه کوچیک ندیده بود بقیه هم اصلا نیدده بودند . خودم بااون حال خودم کلی کارها رو مجبور به انجامش بودم ...

یکم حالم بهتر شد به خواهر پیام دادم من سزارین شدم بگو بابا بیاد همین و بس دیگه نا نداشتم حرف بزنم بعدش شروع شد سل تماس ها و اینکه چرا اینجوری ؟ باابم گفت مگه چی شده که خبر ندادی و ... و پدرم گفت راه میافتم میام ...نمی خواستم کسی رو ببینم دلم میخواست فقط گریه کنم افسردگی من اغاز شده بود . روز بعد رفتم خونه و پدرم گفت که با یک روز تاخیر میرسند نیازی ندیدم به شوهرم خبر بدم همه میدونستند و در جریان بودند دیگه اختصاصی گفتن بهش معنی نداشت از اون طرف هم من قهر بودم باهاش نمیخواستم تو دست و پام باشه . خانوادش خونه ما بودند اصلا استراحت نکرده بودم و اونها بالا سر بچم فقط مواد کشیده بودند و تمام ... حوصله هیچ کدوم نداشتم صبح بابام زنگ زد که رسیدیم ترمینال . راهی نرفت دنبالشون و من گفتم خودشون اژانس بگیرند و بیان خونه . اونها ااومدند فقط نسرین خونه ما بود بقیه بساطتشون جمع کردند رفتند ...

پدرم و همسرش اومدند ومن رو دیدند که چقد رداغونم داغون داغون . شوهرم تا شب خونه نیومدو شب با مادرش اومدندو اخر شب رفت ..من دیگه باهاش کاری نداشتم من مریضی بودم که همه بلا سرم اورده بودند دیگه بس بود غصه داشتم بابام روز بعد قاطی کرده بود که چرا این نمیاد خونش حوصله بابام رو هم نداشتم گفتم میخواهی رحف بزنی برو بیرون حرف بزن من حوصله ندارم پدر من . وقتی اونقدر بی ارزشم که تاالان یک بار اومدی خونه من اونوقت چه توقعی داری...

شوهر من دیگه نیومد خونه و پدر من عصرروز بعدش برگشت رفت... و. خانمش موند اونجا . ماجرای ما ادامه داشت که اقا شب بعد بابام اومده و میگه ااااابابات رفت ؟ من اصلا جواب ندادم خواهر بزرگش و شوهرش میخواستند بیان خونه ما واسه اونها ومده بود . بیاحتررامی نکردم ولی حوصله نداشتم  شام گذاشتم جلوشون . خواهر بزرگش بهش برخورده بود چرا وقتی ما اومدیم زنت تو اتاق بوده و بچه شیر میداد منم قاط یکردم تو اتاق بهش گفتم خوب کردم برای پدر من چه احترامی کردی حالا من چه احترام کنم . اشک هام میومد . من زن مریض یکه نووز خوب نشده بودم فقط دوروز بود از بیمارستان اومده بودم . به مادرش گفت میخوام برم سفر مادرش گفت وسایلش جمع کن میخواد بهر . اصلا حرف نزدم چمدونش بستم . وقتی مادرش اومد تو اتاق گفتم هرگز نمیزارم پسرم چنین بی تربیت باشه مثل پسر تو . مادرش از اشک و اه من ترسید گفت فقط نفرینش نکن . داره میره جاده خندم گرفته بود من هیچ کس رو نفرین نکرده بودم ونمیکردم . خواهرش کادو رو زیر تشک بچه تو اتاقش گذاشته بود و این رو فق طبه برادرش گفت من خیلی ناراحت بودم وقتی میرفت بیرون برشت بهبرادرش گفت یادت نره یک موقع اون رو برداری برای تو هست . حسابی بهم برخورد من خودم پول داشتم وقتی شوهرم بلند شد با مادرش بره . این پا اون پا کرد. به مادرش گفت سحر پول گذاشته زیر تخت بچه یکم به من بدین بقیش خونه باشه منم بی محل کردم و رتم کل پول رو اوردم انداختم جلوش به مادرش گفتم به دخترت بگو وقتی تو حتی اسم پول میومد چشمهات برق میزد من واسه امسال تو پول خیرات میکردم . رفتند و شوهر من رفت و دیگه نیومد....

من موندم یک بچه کوچیک میخواستم برم دکتر رفتم سراغ کارت بانک هام که دیدم بله تو اون روز که من بیمارستان بودم تمام پولهای کارتهام خالی شده ... مخم سوت میکشید از دست این ادم بااین بی غیرتیش ....

خوشبختانه یاد گرفته بودم که رو پای خودم وایستم به شرکت زنگ زدم وگفتم یکماز مطالبات من رو بریزین . گفتند ما با کادوی بچت امروز میریزیم برات خوبه گفتم اره . و تا 10 روزگی سنجد که همسر پدرم اونجا بود راهی نیومد خبر داشتم از طریق نسرین که اومده خونه مادرش هست حوصله نداشتم باهاش  کل کل کنم دنبال راهی برای فرار بودم از این منجلاب. میخواستم دورم خالی بشه . تا تصمیم درستی بگیرم ...سنجد رو بردیم حمام و روز بعد همسر بابام رو راهی کردم بره شهرمون... سسنجد هنوز بچه بود و شناسنامه نداشت . پدر شوهرم بد و بیراه میگفت که اسم به سلیقه اون باشه من 9 ماه به جون خریده بودم و ... حالا .. همسر باابم که رفت راهی روز بعد فهمید . وپیام داد میخوام بیام خونه جواب ندادم شب از نیمه گذشته بود اومد خونه بچه بغلم بود رو مبل تو هال نشسته بودم . برق رو روشن کرد. گفتم خاموش کن .. دلم نمیخواست صورت پر اشکم ببینه ... اومد نشست کنارم حرف نمیزد تااومد دستم بگیره دستم کشیدم . گفتم برام تموم شدی اینقدر تموم که حتی ننگم میاد اسمت بگم ...نرفت وایستاد عذر خواهی بچه بردم گذاشتم تو تختش میدونستم اون بیاد تو اتاق نمیذاره بچم بخوابه بس سرو صدا داره ... بالشت اوردم گذاشتم توهال که اونجا بخوابه وایستاد عذر خواهی که من ناراحتم من فلانم من بهمانم . گفتم شاید تو این 10 روز ادم شده باشه زهی خیال باطل من زهی فکر مثبت من ...

دیگه برام تموم شده بود. بغض داشتم تو دلم نبخشیده بودمش ... کم کم زندگی رو روال بود سنجد خوب میخوابید . و من رو مجبور کردند برم پول بیمه تکمیلی بگیرم و بدم به اقا ک مثلا تو اون شرکت کوفتی بخواد  کار کنه ...

نه هدیه زایمانی نه چیزی هیچی به هیچی.... چند روز گذشته بود با خواهر ش اومدند خونه . نسرین خونه ما زیاد میومد .من تنها بودم اونم شوهرش نبود . رو مبل دراز کشیده بودم ... برگشت گفت نسرین باید برم زن دیگه بگیرم سانیا دیگه زیمان کرد داغون شده ببین حتی نا نداره . این بار به جای سکوت گفتم اره خدا خیرت بده برو ببینم کی رو بهت میدهند من یک پولی هم میدم شرت از سرم کم کنه ... خواهرش هم گفت رف حساب بی جواب . گفت حالا میرم میگیرم . خندیدم و گفتم خوش اومد ی... تو دلم بهش خندیدم هیچ زنی اینقدر راحت نمیره تو زندگی کس دیگه . هیچ زنی اینقدر ارزش خود ش پایین نمیاره من اشتباه کرده بودم الان هم چشمم باز شده بود که خیلی دیر بود

سنجد یک ماهه بود که باز رفت دیگه حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم گفتم من بچه رو باید ببرم برای ختنه بیای تااون روز گفت باشه میام و واینجوری به من قول دادو رفت بعد روز مقرر نیومدو تو جواب منم میگفت من نمی تونم بزار یک روز دیگه .. دیگه نه ؟ نمی خواستم بچم مسخرش بشه اون بچه عروسک نبود و سلامتیش و زندگیش واسم مهم بود به مادرش گفتم به جهنم نمیاد من بچم میبرم . مادرش همرام اومدو بچه ختنه کردیم برگشتیم . اقا بعدش زنگ زده بود به ماردش که چی شدو.... اینبار مادرش برگشت جلو من گفت تو خجالت نمی کشی الان مثلا با زنت قهر هم کردی ؟ بس نیست خدایی خجالتم داره . نیومدی الان اینجوری میکنی . شب اول مادرش بود و از شب بعد خودم تنها بالا سر پسرکم بودم . چند روز گذشت اومد باز هم رفت خونه مادرش من دیگه حوصله نداشتم . انگار اونجا حالش گرفته بودند اینبار که نصف شب باز اومد خونه اینبار بیدار بودم ولی قبل رسیدن اسانسور بچه رو تو تختش مرتب گذاشتم و خودم هم رو تخت خوابیدم اومد دید نه این حنا از اون حناها نیست تو تابستون پتو رو خودم کشیدم وجوا بندادم ...دیگه حرفی نمی خواستم بزنم اومد گرفت خوابید .روز بعد هم رفت . من چند بار بیدار شدم بچه رو شیردادم عوضش کردم وخوابیدم کارهرروز و رو انجام دادم واینبار صبحانه هماماده نکردم . رفت پیام داد اگه میخواهی بیرون بری بیام پیش بچه . مثل اینکه مادرش گفته بود سانیا به نسترن گفته بیا پیش بچه یک ساعتی بمون من برم دکتر . حالم بد بود خونریزی شدیدی داشتم قرار بود برم دکتر. جواب ندادم .و خودش برگشت خونه . منم لباس پوشیدم وقبل از خونه بیرون رفتن گفتم من حوصله ندارم بیام بچم مثل خودت از این ور اون ور جمع کنم . تا میام بچه رو جایی نبر خواستی بری زنگ بزن نسترن یا نسرین بیان پیشش بعد برو.... در ضمن این رو جدی میگم. من تا 40روز بچه رو از خونه بیرون نبرده بودم مگر برای دکتر . البته دلیل اصلی این حرفم این بود که مادرشوهرم جدیدا یک بچه شاهین خونه داشتند و ممکن بود به سنجد اسیب برسونه ..

رفتو برگشت من کلا 1 ساعت شد 100 بار زنگ زد بیا دیگه ..تا رسیدم رفت واقعانمی ددونستم واسه چی اینکار میکنه ..تا نزدیک دوماه ما کج دار مریض بودیم دوماهگی سنجد گفتم میخوام برم شهرمون با سنجد گفت بچه نمیزارم ببری و کلی ماجرا داشتیم از طریق ماردش تهدیدم کرده بود اگه بچه ببر  خونه رو پس میدم وسایل میریزم خونه مادرم میرم بچههم ازش میگیرم دیدم نه زیاد دم دراورده و چون با یک وکیل حرف زده بودم و حکم قانونی برای خروج با بچم به اسم اظهارنامه گرفته بودم تا در موقع زوم بزنم تو دهنش . به مادرش گفتم از قول من به راهی بگین هرکاری میخواد بکنه دریغ نکنه بعد ببینه من چی جواب میدم بهش زیادی شاسگول فرضم کردین شماها .... بلیط گرفتم و این پیام من بهش رسیده بود فهمیده بود نه این حنا از اون حناها نیست و سانیا قرار نیست دیگه سکوت کنه . میدونست کی بلیط دارم نسترن خواهرش پیشم بود شب قبلش و من وسایلم جمع کردم . صبح روز بعد پیام داد که مواظب خودت و بچه باش اونجا زود ماشین بگیر برو خونه . اذیت نشی... موضعش تغییر کرده بود ... دیدم نه انگار گاهی تهدید من جواب بهتری میده تا سکوت و نجابت . منو سنجد اومدیم شهر خودمون بعد دوسال سرخاک مادر رفتم وهای های گریه کردم سنجد گذاشتم خونه خواهرم تاتوی قبرستون نبرمش و خودم چندساعت تو قبرستون موندم و بالاخره برادرم اومد دنبالم . دوهفته شهرمون بودم و تو این مدت یک بار با سنجد رفتیم مشهد خواهرم هم اومد بچه پیش اون گذاشتم  ورفتم پیش یک مشاور خانواده که از قبل میشناختمش .... گفت سعی کن ببخشی الان یک بچه داری و خوب اگه بخواهی زیاد هم سربه سر بذاری ممکنه راه به جدایی ببری بیا برگرد برو خونت و یک بار دیگه فقط یک بار دیگه به این مرد فرصت بده . گفتم تولدش نزدیکه گفت سعی کن یک شروع دیگه تو این تولدش داشته باشی گفتم باشه و ادامه سفرم رو ادامه دادم هدیه تولد خوبی خریدم و بلیط گرفتم و زودتر از مدتی که میخوایتم برگشتم فقط برای اینکه بتونم تولدش تو شهرجنوبی باشم .

تو شهرمون که بودم چند باز زنگ زد و حال ما ر پرسیدو.. کی میای و اینها . روز یهم برگشتم سوغاتی برای خواهرهاش و خودش و خانوادش خریدم وبرگشتم . چند روز بعد از برگشتنم رستوران رزرو کردم  وزنگ زدم بیا اون هنوز تو شهر دیگه ای بود .... خانوادش در جریان بودند هم کادو رو هم تولد توپی که قرار بود بگیرم . ما زودتر هرکدوم رفتیم به رستوران و قرار شد مادرش بکشونه بیاره که اون هم توراه نتونسته بود خودش کنترل کنه و گفته بود زنت برات تولد گرفته فلان رستوران پاشو بریم . اومدندو خودش باور ش نمیشد چند مدل غذا و دسر سفارش داده بودم با کیک  وپک میوه و..... به همراه یک کادو خوب...

بهش هم گفتم دیگه تموم میخوام شروع مجدد کنم البته شروع مجدد به حرف بود وگرنه که چه شروعی . اون ادم عوض نمیشد

مروری برخاطرات گذشته من 4


یاداوری خاطرات گذشته خیلی ازارم میده هرچند نمیتونم کامل نگم چون نکات ریزی تو همین خاطرات دردناک هست که بعدها برای من مشکلات زیادی بوجود اورد .

با رفتن راهی و خانوادش ،خانواده منم یک جورهایی دلشون به این بود که من زودتر ازدواج کنم . خونه مامان فروش رفته بود سهم الارث من دست داداشم بود چون قرض و بدهی داشت و خواهرم داده بود به شوهرش و خونه خریده بودند. من خیلی اذیت شده بودم هیچ امیدی نداشتم . دوستانم پیشنهاد زندگی تو مشهد رو میدادند یکم به مغزم زد که بیخیال ازدواج بشم و ازدواج نکنم . ولی یک روز که سر خاک مادرم رفته بودم و خاله ها اومده بودند با اینکه سال مامان گذشته بود من هنوز سر خاک جیغ میزدم حتی الان با گذشت 7 سال باز هم من جیغ میزنم سرخاک مادرم . یک خاله پر ادعا دارم که از قدیم و زمان زنده بودن مادرم بدش نمی اومد من عروسش بشم . ولی از اونجایی من کلا خوشم نمی اومد ازش ترجیح میدادم روابط بهتری نباشه اندازههمون خاله و خواهر زاده هم زیادی بودواسم . سرخاک پیش بقیه برگشت گفت خواهرم دق تو روکرد بس که لجباز بودی و ازدواج نکردی کم خواستگار داشتی . خواهرم چشم باز از دنیا رفت... این زمزمه دل دیگران بود که از زبون خاله جان میشنیدم .البته زن داییم حالش گرفت که مادر سانیا بارها گفته من از این دختر راضیم این دختر کوتاهی در حق مادرش نکرد ... ولی میدونستم این زمزمه ها و شایعات خاله ادامه داره سر دوراهی بودم . پروژه چند ماه بعد تموم میشد دوتا راه داشتم یا برمیگشتم مشهد و فعلا قید ازدواج میزدم چون همکار که خواستگار بود وقتی از من ناامید شد زنگ زد و گفت زن داداشم برام داره میره خواستگاری اگه جوابت مثبت باشه من امشب برمیگردم ولی من اون روز بهش گفتم برو دنبال زندگیت....

چند روز بعد برگشتم اون شهر جنوبی . راهی باز من رو دید حالا از نظر خودش رسمی بود و مشکلی نداشت با خیال راحت حرف بزنه . داشت برنامه میریخت من اصلا درگیر برنامه هاش نبودم خالی خالی بودم ...

ماه رمضان تمام شد و مدتی گذشت راهی اصرار میکرد ولی خواستگاری مجددی در پیش نبود هنوز من داشتم پشیمون میشدم که مجدد شروع کرد .. تو لحظه ای که تصمیم داشتم تا پایان ماه بمونم و  برگردم مشهدو زندگی تازه ای شروع کنم قضیه قوت گرفت منگ بودم هنوز افسرده هنوز غصه هام تو دلم پوکیده بود ....

خواهرش زنگ زد و مجدد بامن صحبت کردو دعوت کرد شام برم خونشون . به بابام گفته بودم. عادت نداشتم چیزی رو مخفی کنم .بابام گفت مشکل نداره . رفتم و یک کادو خوب هم گرفتم با یک بسته شکلات رفتم خونشون . وضعیت ظاهری خونشون و ... خیلی بد بود اونجور که اونها کلاس گذاشتند موقع خواستگاری اومدن و اونجوری برخورد کردند من منتظر بودم با یک خونه خیلی شیک برخورد کنم. تو ذوقم خورده بود . سطح خانوادگی ما بالا نبود ولی اونها خیلی پایین بودند . گفتم خوب خودش کارمند رسمی ادارههست دیگه مشکلی نیست منم که کار میکنم .....

برخوردشون اینبار خوب بود ولی مادرش برگشت گفت مهریه دختر من 114 سکه هست توروخدا شما مهریه رو بگو بابات بالا نگیره و ... شام خوردیم و راهی من رو رسوند خونه و رفت.....

دست و پام داشت میلرزید همون شب خواستم بزنم به صحرای کربلا و همه چیز خراب کنم .بگم نه . راستی من اون شب هم برادرش ندیدم و فقط دوتا خواهرش و مادرش و خودش خونه بودند حتی پدرش هم نبود..

هفته بعدش گفتند میایم محرم نزدیک بود من رفتم خونه . با همه مشکل داشتم خودم راضی نبودم بابام هم راضی نبود مجبور بود . میدید من دیگه ادم قدیم نیستم . شب قبل از اینکه بخوان بیان خونه ما اومده بودند مشهد. بهم پیام داد که فردا شب میخواهیم بیایم و دیگه دوری من تموم میشه و من واقعا عاشق شدم و این همه مدت صبر کردم و......

من جوابی ندادم تا اینکه برگشت گفت اره میدونی یک چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده ناراحت نباشی آقای مقدم همکاری که بهت معرفی کردم برادر من هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مخم سوت کشید من از مقدم کارت ملی گرفته بودم البته کپیش رو برای شرکت  داده بودم یعنی دروغ بود؟ .... این دروغ واسم سنگین بود اخر شب بود همه کار کرده بودیم خونه تمیز شده بود خاله ها دعوت رسمی بودند خانواده همه بودند ساعت 2 نصف شب قبل مراسم بله برون انگاری من داشتم میفهمیدم دوسال با برادر شوهر ایندم همکار بودم من مدیرش بودم واون سکوت کرده بود چرا؟ اگر نمیخواست شرکت ما بفهمه حد اقل به من میگفت . مدت زیادی بود قرار بود من همسرش بشم. اونوقت ....

خدایا نه راه پس داشتم نه راه پیش ....

چیکار میکردم الان بگم نه که کل فامیل فکر میکنند مشکل از منه ..همه مطرودممیکنند من چیکار کنم الان خدایا.....

دیگه جوابش ندادم فکر کرد خوابم . روز بعد از صبح همه مشغول بودند غذا بزارند وکارها بکنند رفتم مزار مادرم های های گریه کردم ... خالم زنگ زد بیا برو ارایشگاه وقت رنگ مو برات گرفتم و...

رفتم تا شب هنگ بودم گوشیم از شب قبل خاموش بود به بابام زنگ زد و بابام مجدد ادرس دادو اومدند . یم چمدون لباس و سه تا دسته گل و یک جعبه شیرینی از شهر خودمون یکم سلیقه به خرج نداده بودند از شهر خودشون شیرینی بگیرند در صورتی شهرشون شیرینی خاص داره . .من باشم میرم جای دیگه سوغات شهرم میبرم ...

من چشمهام پراشک بود اصلا نمی تونستم حرف بزنم . بابام حرف میزد برای مهریه مادرش گفتو گفت تا باابی من خیلی اومد پایین ولی اخرش راضی نشد پدرم و گفت مهریه باید یک خونه بزارین و باز راضی نشد دلش و گفت مبلغی پو.ل هم باشه پشت پا دخترم و رسم جدید از باابا من یاد گرفتم . مهریه شد چند صد سکه و یک اپارتمان با مبلغی پول هم که باید موقع عقد میدادند. فرداش رفتیم ازمایش و.... عصرش قرار محضر داشتیم برای حلقه من ساده ترین حلقه رو برداشتم کلا درگیر خیلی چیزها نبودم . پدرم گفت من نمی تونم بدون مراسم دخترم عروس کنم باید یک عقد کنون بگیریم. ولی چون محرم هست زودتر میگیریم اگر فامیلی دارین واسه روز بعد از محضر دعوت کنید گفتند نه ما خودمون هستیم .کلا میشدند 10 نفر ..

خواهر و دامادشون با پدر و مادر دو دوخواهر دیگش و خودش و برادرش تمام . وقتی عقد میکردند دلم پر بود نمیخواستم حس ادم بازنده رو داشتم ولی دیگه جرات نداتشم چیزی رو تمام کنم ...بله رو که دادم اشک چشمهام روان شد و برادرم که زودتر از همه فهمید الان بیهوش میشم بغلم کردو من دیگه اشک نبود های های گریه کردم .محضردار بینوا فکر کرد منناراضی ام به زور شوهرم داند به بابام گفت اگه راضی نیست همین الان فسخ میکنم تو شناسنامه هم هنوز ثبت نشده ها . دامادمون و بابام بهش توضیح دادند به خاطر نبود مادرش هست . من ساده ترین عروسی بودم که تو محضر عقد شدم وتو هیچ عکسی لبخند نزد ... هیچ لبخندی بیشتر قیافم غصه دار بود تا شاد . بعدش شام رفتند خونه و ما هم رفتیم بیرون اون داشت میگفت من خیلی زحمت کشیدم بهت برسم ولی من زحمتی نمیدیدم . تو مراسم عقد هیچ کادویی بهمن نداده بودند . فقط چرا تو زمان عقد به عنوان هدیه خود راهی یک سفر حج عمره به من هدیه داد .. البته قید شد ها نه که نقدا بده . (البته پدرم قبل اینکه اینها بیان خواستگاری داشت میگفت اره یک سفر حج هم بگیم بنویسند شوهر خالم زد تو پر بابام گفت والا حاجی سفر حج رو برای عروس با 14 سکه مهر مینویسن نه شماها که میخواهیم سر سکه همدیگه رو لت و پار کنید )

بعد از عقد سیل عظیم تماس های دختر داییها شروع شد این رو بگمکه اسم از دختر دایی هام زیاد میبرم چون واقعا درحق منخواهری رو تموم کردند بخش عظیمی از خاطرات بچگی من بااونها هست و همیشه یاورنم بودند . قرار بود مراسم جمع و جوری باشه که دختر دایی بزرگم که صاحب منصب شهرمون هم هست تماس گرفت که برو لباس سفارش بده از مزون سفره عقد بچینید همه کار بکنید چون اینها راه دورند دوباره برای تو این شهر نمیان مراسم بگیرند شهرخودشونهم تو وضعیت اقتصادی نمیدونی چه جوریه اینجا یک نامزدی درست بگیر. و به بابام هم زنگ زده بود و همه موافق شدند ما روز بعد که کلی مهمون دعوت شام داشتیم با حرف دختر داییم مهمونها تا 200 نفر رفتند و ما از صبح ساعت 7 دنبال کارها بودیم این روهم بگم که یکی از خواهرهاش لباس نیاورده بود و اصرار که همراه من بیا بریم بخریم من عروس بودم و همه کار خودم کردم از سفارش سفره نامزدی تا لباس و ارایشگاه و خرید کفش وحتی خرید مواد سالاد وبردم دادم دوستان برامون درست کنند و... همه رو انجام دادم تا ساعت 2 بعد از ظهر و برادر بینوام دی جی و فیلم بردار و فرش و صندلی و ... سفارش داد  حتی ماشین هم برای تزیین فرستادیم . وقتی رسیدم ارایشگاه از صبح هیچی نخورده بودم و گرسنه بودم داشتم بیهوش میشدم وسط ارایش خودش برام غذا اورد و رفت . دیگه تو راایشگاه مناماده بودم داشتم باداداشم مدیریت میکردم که میوه اینجور باشه و... بالاخر رفتیم اتلیه و....

تو مراسم عقد کنون تمام فامیل ما هدیه دادند ومادرشوهرم فقط همون انگشتری که به عنوان نشوناورده بود مجدد داد بهم  وچمدونی که بیشتر فکر میکردی یک مشت روستایی خرید داخلش انجام دادند  یک کدون از تیکههاشون من تاهنوز که هنوزه تن نزده و البته خیلی هاش بخشیدم به دیگران چون واقعا شبیه لباس زن 40 ساله بود نه عروس 25 ساله

مراسم به هر مصیبتی بود تموم شد و البته از طرف خانواده من خیلی خوب بود . اخر شب خانوادش گیر دادند ما میریم مشهد و نیمه شب رفتند ولی خود ش موند که فردا کلی وسایل بود باید تحویل میدادیم . شب که ما خسته خوابیدیم و روز بعد همه کارها انجام شد و گفت بریم مشهد که منم برگردم باخانوادم تو هم همراه من بیا . من و راهی رفتیم مشهد و شب تو خونه ای که گرفته بودندموندیم و وتمام روز بعد اونها رفتند شهرشونمنم برگشتم . البته بگم جهیزیه کامل انداختند گردن ما و گفتند رسم ما هست بابای منم کهخونه و اون پول رو قید کرده بود گفت باشه البته باشه به حرف بود چون همه چیز من خریدم .برادرم سهم الارث من رو نداد وضعیتمالیم خوب بود و لازم نداشتم چند وقتی گذشت تو اون شهر کار بهم پیشنهاد شده بودولی من منتظر موندم ..باید میرفتم شهرجنوبی چون تتمه پروژه جمع میکردم . حدود دوهفته بعد رفتم شهرجنوبی و همسرم راضی نشد به خانوادش بگه من اومدم میومد خونه من اما میگفت که میره پیش دوستش فکر کنید زن شرعی و رسمی باشه . والبته بگم پدر من تو اون بازه رفت کربلا و همسرم هم نیومد دیدنش فقط تماس گرفت برای خداحافظی و خوش امد اصلا پاش رو نه مشهد گذاشت نه شهر ما بالاخره بعد از یک ماه رفتم خونه مادرش . جالب اینجا بود اون موقع فهمیدم که خانوادش به کسی نگفتند که ما ازدواج کردیم عملا هیچ کس از اون خانواده نمی دونست که من همسر راهی هستم و جالب اینجا بود من خونه مادرش بودم قرار بود دختر عموش بیاد مادرش بهم گفت اگه اومد تو باید بری و نباید تو روببینند ...

البته موضوع دیگه هم اینکه من فهمیدم خانوادش راضی به ازدواج ما نبودند و یک بار مادرشد گفت تو شهر ما دختر ب یمادر نمی گیرند من خیلی بغض کردم ولی باز هم سکوت ... به خودش هم گفتم چرا وقتی خانوادت ناراضی بودند اینقدر اصرار میکردی مرتب مینشستند و میگفتند فامیل هامون تصمیم داشتند دخترشون به راهی بدهند راهی نگرفت دختره چه قدی داشت چه قیافه ای و من سکوت میکردم من لعنتی سکوت میکردم  ویک جواب نمی دادم من لعنتی یک بار نگفتم میگرفتید خوب چرااومدین سراغ من یک جور برخورد میکردند انگار من دختر تو خونه مونده ای بودم که یک خواستگار هم از در خونم رد نشده بود ... همه اینها توهین بود به منی که اینقدر مغرورو بودم و تااون رو زاون همه خواستگار رو به رد کرده بودم .

اینها بهم برمیخورد ولی سکوت میکردم و تو صحبت مادرش فهمیدم که بله اون شب بعد مراسم قهر کردند اومدند چون میگفت خواهر تو برگشته گفته من میرم امشب و... یک سری بهانه که من به پدرم گفتم ما اخلاق خواهرم رو میدونستیم اینکه یکم حسادت داره اینکه اداب اجتماعی نداره و ... ولی خوب خانواده شوهرم هم دنبال بهانه بودند رفتارشون با من بد نبود ولی با حرفهاشون ازارم میدادند نزدیک عید نوروز بود و شوهرم یهوتصمیم گرفت که چرا باید جدا باشیم بزار تابستون مراسم میگیریمو الان بریم خونه خودمو.... منم گفتم عید مراسم بگیرو... نگو اقا اصلا پول نداشت . این رو هم بگم که من دیگه تو اداره اونها رفت و امد نمی کردم و تو اداهر هم کسی از ازدواج ما خبر نداشت عملا نگار من یک گناه کبره کرده بودم که کسی نباید خبر دار میشد. بالاخره منم راضی شدم واومدم برای خرید وسایل هرروز بس که خانوادش مخ من خوردند مااینجور جهاز میدیم و اونجور ..... من بیچاره جهیزیه کامل رو گرفتم پولی که دادم به جهاز میشد اون موقع یک اپارتمان 80 متری تو جای خوب مشهد خرید .....

من خریدم و واسه شب عید شد اولین سال ورود ما بهخونه خودمون ولی کسی خبر نداشت ...اینبار به دامادشون هم نگفتند عید هم هرکاری کردم حاضر نشد بیاد مشهدو خونه خوابید و من فقط زن دایی و دخترداییهام اومدند از ما سرزدند و تمام .... عید تموم شد و ما خونه موندیم . من جای دیگه سرکار میرفتم ولی درکنارش یکی دوتا پروژه هم داشتم که شهر دیگه بود و شوهرم هم درجریان بود و هم راضی بود ولی به پای رفت و امد که میرسید اذیتم میکرد نه نمی خواد بری ایمیل کن .میگفتم کدوم کارفرمایی قبول میکنه من رو نبینه با این حساب من ضرر بزرگی کردم چون نتونستم پروژه هام تموم کنم و اسیب زیادی بهم رسید همسر من خونه مادرش زیاد میرفت و د مقابل اعتراض من میگفت با خواهرم کار دارم چند ماهی گذشت هیچ حرفی از عروسی نبود همسرم من نه میخواست ازدواج ما رو عیان کنه نه خونه رفتنمون رو هیچی من عاریه شده بودم تو این میان من یک سقط 1 ماهه داشتم که چون از پله ها خوردم زمین سقط شد و تمام . این برای من یک الارم بود من بچه دار میشدم بدون اینکه تو خانوادش به رسمیت بسناسند تا بالاخره واسه مراسم عروسی یکی از فامل هاشون دعوت شدیم و من رو هم بردند البته بگم فامیلشون رسما نمی دونستند وگرنه پدر شوهر من چون کلا سنش بالا بود هرچی میگفتی نگو هم میرفت میگفت و اینجوری بود که غیر رسمی بقیه خبر داشتندو مادرشوهرم حسابی تیکه بارون میشد . من قاطی کردم واسه مراسمو... مادرش گفت میدونی راهی پول نداره ما نمیتونیم مراسم بگیریم. اب سرد رو ریختند رو من ....زندگی م کج دار مریض میگذشت اخر تابستون بود من داشتم برنامه سفر میزاشتم برم خونمون که برا خواهر دومیش خواستگار اومدتو خواستگاری اون من همه تلاش کردم از اماده کردن شام و دسر و راضی کردن شوهرم برای ازدواج تا اینکه تو مراسم خواستگاری مادر شوهر من برگشت گفت مهریه دختر بزرگم 614 سکه هست این یکی باید 1000 تا باشه چشم هام گرد شد . به من دروغ گفته بودند چرا اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جهیزیه هم چند تکه به عهده داماد قرار دادند باز هم دروغ ؟

واقعا برخورده بود بهم ولی یک کلمه حرف نزدم خواهرش عقد کرد و باز حرف من شروع شد پاشو بریم خوه پدرم ولی فایده نداشت که نداشت مدتی بود مریض بودم عفونت کلیه هام برگشته بود و من حسابی به هم ریخته بودم تو این فاصله دو.ست شوهرم اومدند باهم دیگه یک شرکت زدند تا کار کنند که مشکل دار شدند و کار نکردند و خوب این وسط چون من خیلی کارهای ادار یبراشون انجام میدادم از هر دوطرف بده شدم براشون .. زمزمه شوهرم شروع شده بود نمیخوام برم اداره چرا خوب . میخوام ازدا کار کنم گفتم ازاد کار کجا بود اخه ؟؟؟؟؟؟؟ وضعیت مالی خوب ینداشتیم عملا من داشتم خرج خودم و خونه رو میدادم شوهرم کوچکترین هزینه ای نمی کرد هیچ روز خوشی هم نداشتم همش دعوا و جنگ بود خانوادم هم کم کم صداشون در اومد عروسی نمی گیرین چراو.......

حسابی به هم ریخته بودم کم کم متوجه شدم که مادرش اعتیاد داره دنیا رو سرم خراب شد ولی با زهم گفتم به من چه ...بدی ماجرا اینجا بود که دیدم خودش هم پا به پای مادرش میشینه . صبح ها بیدارش میکردم صبحانه میدادم  ومیفرستادم سر کار . بعد عصد میمدم میگفت من خونه مادرم هستم به عقلم جور درنمی اومد تااینکه یک روز حالم بد بود مرخصی گرفتم خونه خودمون دور بود رفتم خونه مادر شوهرم دیدم ماشینش اونجا پارکه بله فهمیدم اقا همیشه از خونهمیومده خونه مادرش و تمام ...... سر کار نمیرفته ... تو این وسط به صاحب خونه گفت میخوام خالی کنم برم نزدیک خونه مادرم خونه بگیرم من رو از جای خوب یکه قبلا خودم اجاره کردم بودم برد به محله معمولی شهر جابه جایی تموم شد و ...باز هم شوهر من هرروز داستان می ساخت سرکار نمی رفت تو خونه مادرش بود با دوستش که شرکت زده بودند به هم زده بودندو ماجراها داشتیم. پشیمون شده بودم این مرد مرد ارزووهای من نبود هیچ کار ینمی کرد زندگی فشار بیشتری بهم میاورد خودش و خانوادش سرخوش بودند . از تیکه انداختن به من دریغی نداشتند مادر و خواهرش تا میتونستند اذیتم میکردندو فهمیدم که خیلی دروغ میگند خیلی چیزها دروغ بود همه چیز دروغ بود . کم کم دیدم طلاهای مجردی خودم از تو خونه داره گم میشه به کی بگم حالا . به خواهرش گفتم گفت به برادرم نگی ها فکر میکنه خودت بردی فروختی ... اخه چرا باید همچین فکری کنه....

حسابی زندگیم به هم ریخته بود تااینکه یک روز فهمیدم که باردارم ............مخم سوت کشید تو این وضعیت اخه چرا من که رعایت میکردم حرف دکتر این بود امپول جنتا و داروهای عفونت کلیه خنثی کرده تمام قرص های جلوگیری رو....

حس ناشناخته ای داشتم تو اون زندگی خیلی اذیت داشتم میشدم شوهرم نبود و ماجرا از طریق مادرش به گوشش رسید به جابی حال منبپرسه بام نقهر کرد یک بچه سوسول مزخرف که به جای اینکه خوشحال باشه قهر کرد رفت خونه مادرش دلیلش رو من نفهمیدم . بعد میگفت اره میخواستم عروسی بگیرم یک بار مادرش گفت اره حامله ای چه جوری عروسی بگیریم گوشم سوت کشید اینها من رو احمق فرض کرده بودند اینها فکر کرده بودند من خرم ادمی که عروسی بگیره من 9 ماهه خونه خودم هستم میگرفت دیگه ....

میدونستم بهانه هست هرروز به یک روشی بهانه میگرفتند . من تو خونه تنها بودم و اون مرد هم قهر کرده بود رفته بود خونه مادرش جالب اینجا بود وقتی اولین بار سقط کرده بودم . شوهرم برگشت به من گفت تو مریضی وگرنه ادم سالم چراباید بچه سقط کنه . حالا به من میگفت چرا بارداری اینها بهانه بود و من احمق نمی فهمیدم . سه ماه تو شهر غریب تو خونه تنها بودم اون هم اوایل بارداری . سکوت میکردم تو خودم میرفتم ولی هیچ ... شوهر من هیچ پولی نمیداد منم چون دیگهخیلی نمی تونستم کار کنم پروژه ای هم نبود شده بودم یک کارمند معمولی حقوقم پایین تر بود و واقعا هزینه ا جواب نمیداد. یادمه چند روز تعطیلی رو با مادرش رفتند شهر نزدیک که خواهر بزرگش اونجا بود و من یک ریال پول نداشتم چون تمامشون پول دکترو وسیله خونه داده بودم شانس اوردم از جایی طلبکار بودم برام ریختندو من بااون روزگار میگزروندم . خیلی تنها بودم .. کسی نبود شهر غریب بودم .. زنگ زدم به داداشم گفت تحمل کن نیا بیرون حرف مردم چیکار میکنی گفتم داداش اون معتاد .گفت همه معتادند فهمیدم هیچ راهی نیست . حالا بچه ای تو شکم داشتم دلم نمی اومد بندازم ولی با خودم کنار اومدم اهل قرص خوردن نبودم گفتم کار سنگین میکنم افتاد افتاد نییوفتاد عمرش به دنیاست . پاشدم به خونه تکونی با اینکه تازه جابه جا شده بودم همه خونه به هم ریختم مبل ها جابه جا کردم چمدون سنگین برداشتم ولی هیچی به هیچی ... زعفرون دم کردم خوردم . تااینکه شب عید غدیر خواب مادرم دیدم که ازم ناارحته و گفت با علی چیکار داری ؟ چرا اینکار میکنی مواظب جوجت باش این علی منه ... اونجا بود بدون سونوگرافی فهمیدم بچم پسره و دیگه کار ینکردم روز بعد رفتم دکتر گفت بچه سالمه و مشکلی نداره تصمیم گرتم نندازمش به هیچ قیمتی . سفارشی مامان بود ...

من افسرده که زندگی جدید افسرده ترم کرده بود حالا بدترم شده بودم شب تا صبح گریه بود فقط برام. اومد بامادرش و گفت باید بچه بنداز یگفتم من نمیندازن ...مدتی در کشمکش بودیم تا اینکه گفتم باشه بچه میندازم ولی روز بعد هم از خونت میرم برای همیشه فراموشم کن ....

تصمیم نداشتم بندازم میخواستم با بچه بیام مشهد که ای کاش اون موقع اینکار میکردم و با بچم زندگی کنم گیر اوردن یک شناسنامه خیلی سخت نبود ... اخ سنجدک من فندق مامان تو دلم بود و مامانش تنهای تنها  فهمیدئم این مرد واسه من مرد نمیشه چمدونم رو بستم بهش گفتم میرم و جای دیگه میندازم .. مدارکم برداشتم هنوز چند تا تکه طلا داشتم ...میدونستم کار پیدا کردن واسم سخت نیست بعد هم بچمبه دنیا میومد تو 6 ماه میتونستم بیمه زایمان بگیرم سهم الارث از برادرم بگیرم و زندگی کنم بهتیرن راه همین بود چمدونم بستم وسایلم برداشتم روز بعد پرواز رزرو کردم . اون مرد از طریق خانوادش فهمید جدی ام از شب اومد و با ماشین دم در مجتمع وایستاد و نذاشت من برم .... و من موندم و اون مرد بعد از سه ماه زمانیکه دیگه بچه من تو شکمم رشد کرده بود دیگه داشت حرکت میکرد اومد خونه . ولی مشخص شد که دیگه سرکار هم نمیره و به قول خودش میخواد کار ازاد بکنه . کار ازاد واسه کسی که تا ظهر مخیوابه پولی هم نداره ...

کمکم زمزمه عروسی خواهر وسطی اومد وسط و جالب اینجا بود دامادشون گفت پول ندارم عروسی بگیرم انچنان غوغا کردند که من مونده بودم چی بگم .. .....من بی کس بودم بیکسیم بود که این بلاها سرم اومد هیچ کس از خانواده من از بارداریم خبر نداشت پدرم اومد بابرادرم یک هفته پیشمون بودند و رفتند رفتاز شوهرم اصلا گرم نبود یک رفتار معمولی میرفت خونه پدرش و به دروغ میگفت سرکار میرم . من اونقدر جمع و جور بودم که کسی شک نمی کرد به بار داری من .ولی مادر اون مرد به پدرم گفت که دارین نوه دار میشین... ممن لاغر شده بودم ومشخص بود چیزی تو دلم سنگینی میکنه ....

مدتی گذشت در تدارک عروسی خواهرش بودیم شوهرم با من جایی نمی اومد میگفت من خجالت میکشم تو شکمت بزرگ شده در صورتی اینجوری نبود و من اصلا مشخص نبود بارداریم .خیلی اذیتم کرد. هیچ کارنمی کرد که دلم خوش باشه نه محبتی نه نوازشی هیچی ....

حتی میدونست من ویار دارم که حتما کباب بخورم اما یک بار نخرید و من بوی کباب مستم میکرد و خودم توراه خونه همیشه میخریدم .اکثر مواقع تنها بودم خیلی تنها .. اما سکوت میکردم

شوهرم نبود اگرم بود حرفی از من و این بچه نبود من فقط سکوت میکردم . هیچ اینده ای نمیدیدم . منگ شده بودم باز هم افسردگی داشتم افسردگی شدید تر بود عروس یخواهرش اومدو من در تلاش بودم که طلاهای باقیمانده رو بدم و یک مقدار پول بزارم وطلا یجدی بخرم که یک روز دیدم هیچ طلایی تو خونه نمونده فقط حلقه ... همه رو برده بودند نه شوهرم نه خانوادش اصلا گردن نمی گرفتند من باز هم سکوت کردم عروسی خواهرش تمام شد اونقدر زحمت کشیده بودم برای عروس خواهرش ولی چه فایده همیشه طلبکار بودند واسه جهاز خواهرش کمک کردم واسه زندگیش کمک کردهم . پرده خریدم دادم دوختند برای خواهرش . چک دادم برای وسایلش و... تاجایی میشد کمکش کردم افسوس ...............