X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

خدایا خدای مهربون چقدر هوات غم انگیزه یا نه ادمها غم انگیزش کردند 

خدایا صبر میدی؟ چه میکنی با من ؟ خدای من خدای مهربون من من منتظرم منتظر یک معجزه که تو برام بیاریش منتظر اینکه صدام رو بشنوی من به کرامتت امید دارم دل سپردم به مرامتت 

کمکم کن خدایا میدونم  الان میگی چقدر دیگه ؟ ولی خدایا میدون یکه نیاز مند عطوفت تو هستم میدونم همیشه کمکم کردی همیشه حواست بهم بوده همیشه یاری ام کردی همیشه حواست بهم بوده 

خدای ممنونم ازت برا همه چیز برا همه لطف هات خدایا میشنوی و میبین یمیدونم و من منتظرم 

من مطمئنم کمکم میکنی میدونم با زهم مثل همیشه لحظه اخر دستهام رو میگیری ولی ازت میخوام صبرم رو امتحان نکنی 

خدایا خدای من خدای مهربون من چشم به راهتم 

خدای دانه های اناز نظم اون دانه ها فقط کار توست نظمی رو ازت میخوام در های هوی روزگارم

[ دوشنبه 27 دی 1395 ] [ 15:38 ] [ sania ]

حرف برای گفتن زیاد دارم ولی دست و دلم به نوشتن نمیره ..بغض دارم اشفتگی در من کاملا مشهود 

خدارو شکر میکنم شرایطم از روز اول بهتره خیلی بهتر واقعا خدارو شکر میکنم .اما بغض لامصب همچنان تو گلو میمونه 

از خدایی که تا این لحظه نگهدار من بوده و هست ممنونم شکر میکنم ...

هرچند یک بخش عظیم مشکلم باقی است نمیخوام از یک سری راهها  حلش کنم ولی گویا ناچارام ...چاره ندارم ....

از خود خدا میخوام کمکم کنه ...کاش توان حل مسدله رو جور دیگر داشتم ولی خیلی راهها زدم نشد 

البته کار خلافی نیست ها ولی دوست داشتم اونجور که میخوام حل بششه نه یک جور دیگه ...اینجور مورد پسندم نیست که متاسفانه هرچی بالا پایین زدم نشده 

خدایا ممنونم باز هم شکر باز هم ممنون کهتوان دادی بهم ممنون که سرکار میرم ممنونم که پناهگاه یدادی بهم خدای شکرت برای سلامتی برای سنجدک مهربون من برای پسرک مظلومم خدای شکرت ..

[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 11:25 ] [ sania ]

خدایا میشه اینبار هم صدام رو بشنوی خدای من رو میبینی دستهام به سمت توست خداا یصدام بهت میرسه مگه نه؟ 

روزهای سختی دارم میگذرونم گاه یتوانم تمام میشه تحملم فرو کش میکنه خدای صبر بده توان بده خدای کمکم گن خدای دست دعای من رو میبین ی؟ کمکم کن 

[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ 09:35 ] [ sania ]

گفتم بغض دارم بغض سنگین خیلی سنگین....

حالا تو این مشکلاتو بغض همیشه هم دارم حلاجی میکنم خودم رو راههای زندگی رو ......

من ادم مغروری هستم قبول دارم اذعان دارم و بارها این غرور باعث شده که اسیب ببینم ولی چه کنم این هم خصوصیت بد من هست 

با یکی از دوستان حرف میزدم یهو گفت من پشیمونم از جداییم و کاش صبر می کردم ..با این حرفش پرت شدم به گذشته گفتم یعنی منم پشیمون میشم ؟ یعنی صبر نکردم .بعد قطع کردن تلفن دیگه فکرم کار نمیکرد ....مشغول درس خوندن بودم کاغذها ورق میخورد و هیچی 

تو همون فکر خوابیدم ..... با صدای جیغ خودم بیدار شدم اینقدر صدای جیغ زیاد بود سنجد تو اتاق دیگه پریده بود و گریه میکرد  اب بهش دادم و ارومش کردم 

اومدم تواتاق میخواستم بخوابم با خودم فکر کردم من از چی جیغ کشیدم کاملا گیج بودم یهو یادم اومد من خواب دیده بودم شاید خواب نه واقعیت زندگیم رو شبی از زندگی مشترک تلخ رو شبی که تو 6 ماهگی سنجد من گریه ها میکردم و میگفتم من دارم تصمیم به رفتن میگیرم اینقدر مرد باش نذار برم.حفظ کن زندگیت رو و اون بیخیال نصف شب میرفت بیرون دم در وایستاد برگشت و گفت سانیا تهدید نکن جایی نداری بری ........

گفتم خدا رو که دارک آسمون خدارو که دارم چرا فکر میکنی خریدی من رومن هم جایی ندارم .گفت هیچ کس نگهت نمیداره ......

اره من التماس میکردم که فقط 10 % شرایط رو عوض کن . خوب باش بذار من نرم.چون تو این وضعیت موندن خیانت به من و پسرم ولی کوگوش شنوا 

خدایا مگه میشد صبر با همچین کسی صبر تا کجا میخواست من رو بکشه .......

با بغض خوابیدم من راهی جزهمین راه نداشتم جدایی...

خدا یا امروز داری میبین من معجزهها از تو دیدم من کرامت ها دیدم و شکر گذارش هستم ممنونم به خاطر همه لطف هایی که در حقم کردی ولی خدای میبین ی همچنان دست نیاز به سوی تودارم

خدایا کمک کن دارم کم میارم توکل به تو دارمو هنوز راهی باز نشده خدایا نجاتم بده خواهش میکنم  

[ سه‌شنبه 14 دی 1395 ] [ 09:25 ] [ sania ]

گاهی اونقدر سخت میگذره که تعجب میکنی چطور گزشته .چرا گزشته و.....

من امروز دیگه دوماه هست که برگشتم .بعد از دوماه تقریبا نقطه بدی نیستم میتونم بگم .البته هرچند هنوز یک سری مشکلاتم به قوه خودش باقیه ولی توکل به خدا دارم

تو این مدت تونستم خونه بگیرمو خوب ماه دومی هست تو خونم ساکنم..البته بابتش کلی بدهکارم ولی همین که بالاخره خوه هست خودش نقطه امید هست

و البته بالاخره کار ثابت پیدا کردم و تونستم جایی مشغول شم ساعت کارم زیاد ولی باز هم بد نیست .دنبال کارعالی میگشتم وفعلا اینجا هست نمیدونم شایدم عالی باشه 

با یک شرکت دیگه هم همکاری میکنم. دوتا کلینیک کار میکنم .مریض خونه قبول میکنم ...دارو میسازم و......

هنوز نتونستم ضرری که تو رفتن کردم جبران کنم هنوز نه ولی امید دارم تو چد ماه آینده بتونم .گاهی خسته میشم میرم تو خودم و از خدا میخوام من و سنجد رو ببره به یک جای دور فقط ماباهم باشیم.گاهی از برگشتن به ایران خسته میشم و با خودم میگم میرفتی پناهنده میشدی و دیگه هم برنمیگشتی ....خوب موضوع اینجست با پناهندگی هم سختی های خودش رو داشت والبته اوضاع نابسامان ترکه الان 

ولی چیزی که بهم ثابت شده غرور ست که من همیشه سعی کردم این غرورم رو نگه دارم و البته الان خیلی جاها شکسته توا این کم اوردنها تو این تحقیرهایی که گاه و بیگاه از سویی میاد و طرف چهارتا هم بارم میکنه تو تموم اینها شکسته منم شکستم ولی باز نمیدونم چرا این اشک هام نمیان .

وقتی ترکیه بودم خیلی گریه میکردم اما از وقتی برگشتم نه نمیتونم گریه کنم بغض هست ولی گریه نه نمیتونم اشک هام خشک شده 

گاهی با خودم میگم اگه تو 7 سالگی سنجد دیدم بازهم اذیتم اینبار میرم پناهنده میشم .میدونید یک بار کندی دیگه کندن راحت تره ..شایدم نه اشتباه فکرم 

گاهی میگم فاند بگیرم از یک دانشگاهی تو یک جهنمی و برم و دیگه برنگردم اونجوری حداقل میگم من فاند گرفتم و درس میخونم....

نمیدونم چی میشه نمیدونم نمیخوام فکر منفی کنم .

گاهی کم میارم گاهی دلم هوار کشیدن میخواد ......من یک بغضم پر از جابرا ی ترکیدن که انگار نارسم باید برسه این بغض 

ومن میان تمام روزهام موندم 

به سال گذشته فکر مییکنم که کل فکر و خیالم این موقع امتحانام بود و البته مشکلات کاری و درسی و مالی و امسال تمام اونها هست بیشتر شده و یک موضوع بیشتر ازارم میده من فعلا پلنی برای اینده راهی ندارم 

پلنی که راهی داره جلو پام میذاره و من تو مسیر مجبورم باهاش برم .

خدایا کمکم کن خدایا میدونی امروز ازت شاکی شدم بغض کردم و با سکوت اومدم سرکار خودت نجاتم بده خدایا خدای مهربون من 

میدونم میبینی میدونم میشنوی میدونم تمام اینها رو فقط ازت کمک میخوام 

توکریمی میدونم و من دل به کرامتت دارم و بس 

[ یکشنبه 12 دی 1395 ] [ 10:47 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    50    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42037