X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

امروز تمام شد همه چیز تمام شد.

مدت زیادیه درگیرم درگیر طلاق از راهی درگیر لج کردن هاش درگیر ازارو اذیتهاش که تا لحظه آخرم ادامه داشت حتی تو دفتر خونه کشید

برگه حضانتی پرنشده بود و من آنروز قبل دفترخانه طلاق گرفتم برگه رو 

دادگاهی که دیروز رفتم و.قاضی که تا عادلانه تمام حق پنج ساله من و این همه مصیبتم رو زیرپا گذاشت و.گفت باید حق دیدار داشته باشه منی که بخشیدم هرآنچه بود و نبود .من همه رو بخشیدم فقط جوانی و اشک هام رو نبخشیدم و نمیبخشم .پنج سالی که آزار داد.اونقدر آزار که حد نداشت 

اما آومد اینبار آومد به اجبار،زنش چون میخواست از صیغه تبدیل به عقد بشه 

درگیری من با زنش و بدو بیراه شنیدنم 

امروز ساعت 11 صبح وقتی صیغه طلاق جاری شد تمام قدرتم رو.تو دست هام جمع کردم و مشت کردم که مبادا قطره اشکی بریزم. اون آدم و.اون زندگی حتی لیاقت یک قطره اشک رو نداشت نریختم و.صبورانه از دفتر خونه بیرون زدم بدون کلمه ای خداحافظی بی هیچ نکته ای فقط اومدم بیرون ........

اومدم تا بسازم آینده ای که از آن من و سنجدکم هست .آینده ای که خدا این چند روز ثابت کرد برای من بهترین هست .من بهترین تصمیم رو گرفتم. ....اون مرد با اون عدم شعور،اجتماعی لیاقت ما رو نداشت 

این رو.من نمی گم تمام اونهایی دیدنش این روزها گفتند ......

من آنروز رها شدم صفحه دوم شناسنامه رو حتی نگاه نکردم .طلاق نامه و حضانت محضری و شناسنامه رفت تو پاکت 

من اینبار پرونده های نیمه تمام زیادی رو.تموم کردم .استخوان لای زخم در آوردم حالا زخمم ترمیم میخواد 

بعدش مرخصی ساعتی تمام شد اومدم سرکار به همین شیرینی 

نمی دونم چه حسی بود ولی تلخ بود تلخ تلخ .....

داخل آژانس وقتی داشتم برمی گشتم ناخودآگاه فقط صورتم خیس شد ّ....او ندید هیچ کس ندید 

سانیا قوی هست همیشه قوی 

برایم دعا کنید .من جاده را هموار خواهم ....

[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 14:42 ] [ sania ]

گفته بودم بهتون نمی نویسم تا اخبار خوشایند نیاد. خوب واسه خبر دادن باید برگردم به چند ماه قبل  راهی و من درگیرو دار بودیم اون. وکیلی معرفی کرده بود تو شهر ما که از من به جرم آدم ربائی شکایت کنه و خوب نتیجه نگرفت و نقشه اش نقش برآب شد که ماجراش بس طولانیه اینجا کوتاه میگم. از طریق آشنایی متوجه شدم و با تهدید و ....راهی بیخیال شد بعد پروسه طلاق رو سپرد به اون وکیل که اونم یک آدم خونسرد و البته ناکارآمد و با کلی اطلاعات غلط،من رو کشوندن و هیچ کاری انجام نشد چون عملا حضور هردونفرمارو تو جلسات دادگاه میخواست و این غیر ممکن بود تقریبا. تو اوج همه این موارد به پیشنهاد دوستی که وکیل هست به راهی پیشنهاد دادم وکالت طلاق به من بده .و بعد پنج سال بهش زنگ زدم صداش رو شنیدم. انگار با یک غریبه حرف میزنم هیچ چیزی در من وجود نداشت راهی موافقت کردکه وکالت طلاق به من بده اما از اونجایی این بیمار روانی رو همه دیگه شناختیم .چند بار گفت فرستادم درصورتی دروغ بود .هرروز دعامیکردم فقط وکالت رو بفرسته و البته که اون نمیفرستاد و.من و این دوست بینوا دیگه مونده بودیم چیکار کنیم دراین حد بیمار که به وکیل پیام میداد آدرس بده فردا شب وکالت دستت بعد دیگه نمیفرستاد یک بار تهدیدش کردم که اگه وکالت و حضانت ندی برمیگردم سر زندگی البته فقط تهدید بود که گفت باشه وکالت میدم و البته باز،نداد این ماجرا دو ماهی ادامه داشت تا اینکه صبر من سر اومد و پیام دادم الهی بمیری که من دیگه طلاق نخوام .اگه اینبار وکالت ندی و .....منم دیگه کار ندارم و برات دردسر درست میکنم. اینجوری بود که پیام داد فردا دست وکیل و البته من و دوست عزیزم ( وکیل ) باورمان نشد و در کمال تعجب واقعا فردا دست وکیل بود .پیش نوش،حضانت هم برام فرستاد و بالاخره تمام استرس ها تمام شد .دادن وکالت طلاق بعد پنج سال برای من یک رویا بود رویای باورنکردنی، بالاخره غول ماجرا شکست .اینگونه بود که دادخواست طلاق داده شد و حالا منتظر نتیجه دادگاه یک طرفه ایم درسته که خیلی اذیت شدم ولی تاهمین جاش هم باورم نمی شد راهی کنار بیاد طبق قرار با دریافت لایحه طلاق حضانت دست وکیل میده و من نفس راحت می کشم .تمام آن نشانه ها همین بود رهایی و آزادی که براش جنگیده بودم آواره شدم و......مصیبت های بسیار. ممنونم برام دعا کردید میدونم با دعای خیر شماها تا اینجا رسیدم و باز هم ممنون اینم منو از دعاهاتون بی نصیب نگذارید .خداروشکر برای همه چیز برای داشتن دوستانی اینچنین مهربان. ....

[ سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ] [ 12:07 ] [ sania ]

نشسته ام به نشانی که این نشانی برامد زنشانی به نشانم ....

چندی است منتظر و سردرگمم یک سری کارها دارم میکنم که همشون مستلزم رسیدن چند خبر و خدایی که داره میبینه من شکر گذارش هستم و مطمین که کمکم میکنه خدایا من منتظرم

میخوام این روزها تموم شه و بعد بنویسم بعد بیان بگم .تا خبر خوب نیاد دیگه نه مینویسم نه میگم

[ دوشنبه 9 مرداد 1396 ] [ 14:44 ] [ sania ]

شده یک جایی از زندگی برسید به نقطه ای که بگید خدایا بقیش دیگه دست رو دست میذارم من حرکت نمیکنم برکت میخوام 

من رسیدم به نقطه ای کاری از دستم برنمیاید واقعا هیچ کاری برنمیاد من ناتوانم و فقط منتظر خبر خوش 

شکر گذارم برای خبرهای درراه خبرهای خوب زندگی و....همه چیز خوب خدایا ممنونم ولی سپردم به خودت 

دیشب مهمان بودم خونه یکی از دوستهام سنجد خوابش می اومد قرار بود شب بمونیم اونجا . دوستم صورتش رو داشتم درست میکردم (ریخته بودم پایین از نو میساختم )زیبایی صورت . بعد تموم شد کارم سنجد گفته بودم تو اتاق برو بخواب . هی رفت و اومد ...

اخرش من داشتم میوه میخورم اومد با جدیت گفت من میگم خوابم میاد بعد تو میشینی میوه میخوری . خوب فکر بچت باش 

صدای خنده ما نصف شبی رفت به اسمون .میگم برو خودت بخواب میگه اتاق خودم نیست تنم صاف میشه 

بچم میترسید انگار رفتم خوابوندم اومدم صبح بیدار شده بغلم کرده میگم چیه مامان میگه تو پیشم میخوابی تنم صاف نمیشه ....وروجک زبون دراز

من عاشقتم پسرم اینو با تموم وجودم میگم این رو مطمینم هیچ ی نتونسته و نمیتونه این عشق رو از من بگیهر حتی ذره ای وسوسه داشتن چیزی ور درقبال تو ندارم که تو خودت برام همه دنیایی

[ سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ] [ 13:31 ] [ sania ]

اخر هفته و تعطیلات تمام شد تولد تمام شد . تولد دیگه ای بود دیشب که خوب با توجه به راه دور بدون حضور من برگزار شد . به قول یکی از دوستان هرجای دنیا تولد باشه سانیا میره .

من و سنجد روزهای ارومی رو داریم میگذرونیم و خداوند رو شاکرم به خاطر همه چیز خدایا من بنده بدی هستم مبینم تو داری کمکم میکنی میبینم و باز گلایه میکنم خدای دستهایم رو ببین من اینبار فقط به شکرانه دست برداشته ام برایت خدایا شکرت شکرت برای همه چیز برای وجود سنجد برای خونه . کار شرایط و موقعیت و هرامچه تو به من دادی و من با نگاه کم خودم ندیدم خدایا تو میدانی من ممنونتم من مسیری تو من رو قرار دادی رو شاکرم خدایا انچه داده ای و نداده ای رو شکر 

کلی کار دارم عقب افتاده خیلی کار خیلی و من نشسته ام و باید بجنبانم خود رو .من باید فعالیتها رو از سر بگیرم کارهای نیمه تمام رو تمام کنم .دارم خودم رو اماده میکنم برای تحولی عجیب من نیازمند راهنمایی خدایی هستم که هرروز داره روز به روز بیشتر من رو به ساحل ارامش نزدیک میکنه 

کرامتت عجیب و بی بدیل خدای مهربان من 

سنجد داره بزرگ میشه و من دارم میبینم قد کشیدنش ور هرروز به این میاندیشم روزی که اومدم و این مسیر انتخاب کردم چه بود و امروز

فقط میتونم بگم خدای مهربونم شکر

[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ 09:16 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    57    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55957