X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

حال من حال اسیری است که هنگام فرار دید کسی منتظرش نیست نرفت 

دوست دارم از این روزهام بنویسم ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره خیلی تلاش میکنم اما نمیشه دستم نمیاد بنویسم 

خوبم 

سنجد خوبه ‌ابله مرغون گرفته میدونم طبیعیه ....

اما چیزی درون من خوب نیست درمن چیزی شکسته و درست نمیشه منم و روزهای بی سراتجامی منم و دستهای بی پایانی 

دعایم کنید 

[ سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ] [ 16:41 ] [ sania ]

دفاع انجام شد توشرایط حاد و افتضاح جسمی من مریض و ناتوان بودم بدجور،یک هفته تب سرماخوردگی استخون درد و استرس دفاع یک طرف سنجد مریض یک طرف دنیای من هم این وسط به هم ریخته .وسط دفاع دیگه از ضعف توان ایستادن نداشتم نشستم ولی بالاخره تمام شد 

یک سری مقاله ها کارشد یک سری کارها انجام شد و........

حالا من موندم و دلی که میگه ادامه تحصیل بده و شرایط بد خودم همه حوزه به هم ریختگی هست امیدوارم به زودی زود اوضاع خوب بشه طوری من بتونم خودم جمع و.جور کنم بتونم کاری از پیش ببرم 

امروز یلدای سنجد بود کلی پدر من درآورد برا یلداش و بعدم عکس و آتلیه پسرک توسط پیش دبستانی 

و حالا من موندم و یک دنیا تصمیم 

برام دعا کنید بیام بگم بیام بنویسم وبیام شاکر باشم 

تا یادم نرفته راهی و زنش هروقت دعوامیکنند اولین واکنش،زنش،پیام به من هست که خدا لهنتت کنه و..... انگار من گفته بودم راهی برو بگیرش 

و خود راهی هم که چهارتا بار من میکنه نه حوصله جفتشون  دارم نه وقت کل کل 

فقط،میدونم خدا خوب جایی نشسته 

ازش میخوام خودش،اینبار هم مثل همیشه یاورم باشه نیازمند مهربانی و کرامت خداوندم

[ شنبه 2 دی 1396 ] [ 19:58 ] [ sania ]

واقعا وبلاگ برا من حکم خونه رو داره حتی اگر نباشم کم باشم ولی باز خونه من هست 

بدجور درگیرم نیازمتد دعاهستم 

هرچند خدای مهربان همیشه توخوب موقعی به دادم میرسه ولی کلا جون منو میگیره تا کاری انجام میشه باهمه بدو بدو وفریاد و بخون و بشین و.....بالاخره من هفته دیگه دفاع دارم 

لازم بگم هنوز چند تا مقاله دارم باید ارایه بدم گزارش ها مونده و... اما پایان نامه بالاخره تواین مراحل داره روندش رو طی میکنه و هفته بعد دفاع دارم برام دعاکنید میام میگم چی شد و چه کردم اونجا ولی نیازمند دعای وافرم 

میتونم بگم مدت زیادی خواب نداشتم چون همش دارم کارهام انجام میدم و امید دارم که زودتر تموم بشه 

سنجد هم حسابی با پیش دبستانی مشغول و کار و کار و کار همچنان میگذره 

خدای نهربکنم یک بار دیگه مثل همیشه نیازمند یاری ات هستم نیازمند اینکهدمنو بگشی بالا ببری و خودت از ارامش جنس خودت بهم بدی خدایا دستهای نیازمند منو ببین مثل خمیشه 

خدای مهربانم 

[ یکشنبه 12 آذر 1396 ] [ 21:23 ] [ sania ]

برا نوشتن واقعا احساس خجالت دارم و عذر میخوام از اینکه نیستم

من دوستان خوبی تو این دنیای وبلاگ یافتم هرچند با توجه به معضلات زیاد و البته شبکههای مجازی دیگه حضور اینجا کم شده اما همه تلاشم اینه که دوستانم رو داشته باشم

حالا دوستانی اینستا نیستند یا تلگرام ندارن بالاخره حق اب و گل بیشتر دارن

من همچنان در دوی ماراتن زندگی حرکت دارم

اگر خدا بخواد با سرعتی که دارم پیش میرم خیلی سریع میتونم درسم تمام بشه

من همه عملیها رو میرم و با فشردگی فراوان

تمام مقالاتی باید ارائه بدم رو اماده میکنم و پایان نامه این جان جانان حسابی داره من رو میخوره از تو . موضوع کاملا تایید شده و من مموندم و دنیایی کار سنجدک من نفر ائول زبان شده و هی هرروز میخواد زبان رو برا من بگه من باهاش کار کنم

گوشیم پوکیده و قشنگ رو اعصابم

کارم زیاد شده و مجبورم خودم رو برسونم حتی دیگه به مهمونی و مهمون و رفت و امد نمیرسم میدونم خیلی بد ولی واقعا فرصت ندارم

یکی از استادها پیشنهاد داده برا ادامه تحصیل که رها کن خودت رو استعداد داری ادامه بده نمیدونم من رو چی دیدن گوله فسفر ؟؟؟؟؟؟ولی واقعا من توان رو در خودم نمیبینم حداقل تو ایران نمیبینم

امتحان دادن و درگیر پژوهش و درس تو مقطع بعد دکتری واقعا انرژی میطلبه  و من نمیتونم این رو داشته باشم

شاید هم اشتباه میکنم مدتی استراحت کنم خوب میشه ازمون برااردیبهشت هست و همه اصرار دارند من اماده باشم

نمی دونم شاید هم شدم فعلا درحد پیشنهاد و فکر هست اهان یادم رفت بگم چند تا پیشنهاد کاری دارم خوبه شاید انجام دادم

منتظر تحولی بزرگ تو زندگیم هستم یک تحول پررونق

تا اطلاع ثانوی قصد ازدواجم ندارم گفته باشم

اینم بگم باز سیل پیشنهادات سرازیر بشه . والا نمیگیم کسی پیشنهاد نمیده بگم قصد درس خواندن دارم شاید فرجی شد

روز همه دوستان بخیر

فروهر جان اگر اینجا رو میخونی ممنون زا پیشنهادت عزیزم عالی

در تمام این روزها و هرروز واقعا شاکر و سپاسگذار خدایی هستم بس مهربان که همیشه یارو یاور من بوده و هست خدایا ممنونم برا همه چیز

[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ 13:40 ] [ sania ]

اینکه ساعت چهار صبح پست میدارم خنده داره 

ولی مسئله اینه واقعا درگیرم .دانشگاه نفس های آخرش رو میکشه بهتره بگم داره منو مجبور،به نفس های آخر میکنه. نه که آخرش باشه نه افتادم به عملی و مقاله و پایان نامه جوری که هرچقدر بدو بدو داشته باشم همون قدر زودتر جمع میشه .وقت کم میارم سنجد پیش دبستانی میره و طبق ضوابط مشق و درس داره هرچند من مخالفم ولی سفت و سخت هست خودش علاقمند و ترس دارم از بی تفاوتی خودم که اگر محل ندم به درس و مشقش بعدها اونم تو اصلی ترین بازه بی تفاوت بشه مجبورم کج دار و مریض طی کنم و پا به پاش بر م 

کارم تو مرحله بدو بدو هست. 

و زندگی از اون بدو بدوتر.تقریبا شرایط روحی نرمال و حالا احساس رهایی میکنم احساس اینکه زنجیری از پا بازشده و با خودم فکر میکنم من چطور این زنجیر رو پنج سال بستم و همه جا رفتم و اشک ریختم دیگه راهی تابوی من نیست و شکسته و تمام شده 

سنجد هنوز راجع به پدر چیزی نمی دونه و تلاش دارم به زودی طبق برنامه خودم سوق بدم

برنامه زیاد دارم که هر کدوم زنجیره ای به دیگری هست 

و خدایی که همیشه یاریگر من بوده و هست 

دوست دارم یک روز بشینم از حس غریبم بنویسم اما نمی تونم نوشتن از یک سری چیزها سخته و گاهی ناممکن ....باید رمان بگذره تا حس غریب رو بنویسم 

من خوبم شلوغم درگیرم ،درد شانه هام برگشته وومیدونم برا فشار زیاد هست 

به شونه های من کیف مدرسه سنجد اضافه شده چون خودش،برنمیداره 

و شاید دردش برای تمام مسئولیت زندگی هست ...نمی دونم درد بدیه جوری که من بعد درس خوندن شبها از دردش نمیخوابم

و میدونم خدایی هست همین حوالی که دست های به دعا رو میشناسه میگیره و بلند میکنه. 

خدایا ممنون آغوشت هستم 

خدایا ممنون بلند کردنم از،زمین هستم 

خدایا کرامتت ثابت شده 

ممنون و سپاس گذارم برای تمام آنچه داده و نداده ای 

[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 04:10 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    58    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 61006