X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

اخر سال ملت کجا بدو بدو میکنند من نمیدونم چراش رو هم نمیدونم ولی میدونم در تکاپو هستند من کههیچ کدوم رو ندارم خیالم راحته .

خوب باید عرض کنم از هرچیز در برم از خرده فرمایشات مهد کودک ها نمیشه دررفت که مجبور شدمبلوز شلوار قرمز برا سنجد بگیرم وروجک امروز نرفت مهد و پیش دوستم موند که اومده بود خونمون

دیشب چهار شنبه سوری بود و همه تلاش من برای بیرون نبودن بینتیجه موند چون تو سوپر مارکت سرکوچمون رفتم شیر بخرم 20 تا ترقه انداختن زیر پام که داشتم سکته میکردم من نمیدونم تودو ثانبه چه جور اماده کردن که دقیق زیر پا من بد بخت خورد و ترکید سنجدک توماشین بود از ترس جیغ کشید دیگه من بماند ... به زور رسیدم خونه و خوب بوی گوگرد و این باروت ها از دیروز عصر سردرد عجیبی برام گذاشته در حد تهوع که دیشب تاصبح بخاطرش نخوابیدم ....

امروز اومدم سرکار . یکی از اقوام اومده تهران البته خونه بنده نیست ولی قرار برگشت داره و من هم باهاش برمیگردم میرم خونه پدری چند وقتیه گفتم اینجام حوصله سوال جواب ندارم 1 هفته رو چه جور تحمل کنم ایا؟؟؟؟؟؟؟

خستم تنم خسته هست هیچ کار نکردم ولی این مریضی از من دست یبردار نیست سرما خوردگی و... همش هست

چشمم بهتره این هفته اخر همش 12 شب رسیدم خونه یا کلاس بودم یا کلینیک و یا شرکت و....

امروز میخوام برم تو کار پیچش و کلینیک رو یک ساعت برم و بقیش برم خونه استراحت کنم یکم.

خدایا ممنونم برای لطف بی اندازت خدایا ممنونم برای این همه لطفی که درحقم کردی خدای شکرت خدایا ممنون و سپاس

خدایا 95 پرمخاطره ات داره تموم میشه .96 اارم و دوست اشتنی رو ارزومندم خدایا راهی و نگاهی از تو جاده سلامنت است

عید پیشاپیش به همه دوستان مبارک .

احتمالا بعد عید بنویسم

شاید اینبار دیگه روزمره ننویسم نمیدونم باید استراحت کنم باید فکر کنم بعد ببینم چکار میخوام کنم

[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 09:32 ] [ sania ]

اخرش من نفهمیدم صداقت خوبه یا بد!!!!!!!!!

من نمیدونم پزشکان محترم مثل ادم بگن فلانی به فنا میری بعد اینکار ادم تکلیفش بدونه بهتره یا نه که اینجور میکنند

حالا روده درازی نکنم .

از قبل میدونستم کیست شبکیه چشم دارم و خوب اذیت هم میکرد افتادگی شدید پلک و خستگی بیش از اندازه چشم ها عوارضش بود با خشکی که دیوانت میکرد

من برا هرچیز درمان داشته باشم دندون و چشم رو واقعا مستاصل میشم ..چشمم میسوخت شدید مجبور شدم برم دکتر متخصص شبکیه و...

نظر دکتر این بود باید عمل کنی چرا دست دست میکنی .حقیقت هزینه عمل هم برام مهم بود میدونستم تو این شرایط واقعا سختمه ..دکتر گفت این عمل لازمه سعی کن یک کاریش کنی ...

بالاخره با دودوتا چهارتا کردن راضی به عمل چشم شدم .

قبلش از دکتر پرسیدم مشکلی پیش نمیاد گفت نه خیالتون راحت دوساعت بعد عمل مرخص میشید میرید خونه

یکی نیست بگه مردک روانی میرم خونه ولی چه جوری میرم مهم دیگه

با سنجدک تو مرکز چشم بستری شدم ..وقتم برا 7 شب بود ازمایش داده بودم و گفتن 6 هم اینجا باشی خوب . سنجد بینوا تو پذیرش نشست ..

منم رفتم اتاق عمل .اول اینکه بیهوشی بود و من نمیدونستم گفتن 1 ربع طول میکشه و من ی ساعت بیهوشیم زمان برد بعد هم ریکاوری و...

البته تو تمام مراحل موبایلم کنارم بود .

سنجد بعد یک ساعت اومد پیشم خونه خاله اینجور نبود والا بچه رو راحت گذاشتن ...

وای امان از درد که داشتم دیوانه میشدم دکتر اومد نشست کنارم برگشته میگه طبیعی گفتم تو که گفتی میرم خونه .گفت الانم میگم مرخصی برو خونه رعایت کن مسکن هم تزریق میدم بزن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خونه 12 شب عمت رو از سر قبرم بیارم بزنه گفت بلد نیستی گفتم چرا گفت خودت بزن ..

بله دکتر جان زیادی راحت گرفته بودن بعد غمل یکم این ور اون ور کرد و گفت سریع بیا اتاق رفتم دوباره شبیه اتاق عمل بود با بیحسی تزریق داخل چشم بود نمیدونم چه کوفتی انجام دادن چشمم خونریزی کرده بود .

بله بنده مرخص شد رفتم خونه و دوروز تمام چشمم باز نشد و ناله کردم و اموات دکتر مورد عنایت قرار دادم

دیروز رفتم میگم دکتر من هنوز یکم درد دارم ولی ورم چشمم بهتره و...

گفت طبیعی خوب میشی ورم و این بخیه ها و جای عمل 15 روز دیگه خوب مبشه ...انگار نه انگار عید هست .

یهو دستمرودید جای عمل رو گفت چی  شده گفتم جای عمل ..گفت چند سال پیش گفتم 8-9 سال پیش چرا نگفتی وگرنه عملت نمی کردم پوسست کلویید سازه .....

چشم هام گرد شد . دارو عوض کرده و ترمیم کننده قوی داده گفته باید کورتون تزریق کنم وگرنه بالا چشمم ممکنه گوشت اضافه بیاره

اخه مرد حسابی روز اول گفتی تو یکروز خوب میشی الان من بینوا .........................

دلم میخواد خفش کنم به هرروش میتونم ...

دعا کنید اینجور نشه که داستان دارم ...

خدایا ممنونم برای همه چیز برای هرانچه دادی و من ندیدم .

خدایا برای سنجدک ممنونم برای وجود مهربونش و اون زبون درازش

خدایا ممنونم توان کار کردن دادی بهم

خدای ممنونم بابت تمام معجزه هات

[ چهارشنبه 18 اسفند 1395 ] [ 10:01 ] [ sania ]

داریم به روزهای پایان سال 95 نزدیک میشیم. نمیدونم چرا امسال حس و حال عید ندارم حس و حالم فرق داره

خوشحال نیستم ولی منتظر تحولی بزرگم

95 برای من پر از فراز و نشیب بوده و تاالان حسابی خود نمایی کرده من تو دریای 95 غرق شدم و خدای مهربون من رو به ساحل رسوند

همیشه معتقدم من بنده هیچ کاره ام خدایی هست بس مهربون که داره حمایتم میکنه

این روزها برام شادی ،غم  استرس نمیدونم چیه ؟ فقط میدونم هست و میگذره

خوب مدت زیادی از خودم نگفتم بزارید بگم

من دی ماه بالاخره رفتم و با شرکتی کار کردم ولی از اونجایی که اصولا یک سری کارفرماها حسابی زرنگ تشریف  داند جناب کارفرما هم حسابی نقره داغ کرد و بعد مدتی راحت گفت من قرار داد نمیبنده جالب اینجا بود به بهانه های مختلف هم میخواست بگه شما خوب کارنمیکنید که از زیرش در بره منم واقعا به هم ریختم مجدد دنبال کارو رزومه فرستادن

همزمان با من بقیه بچه ها هم خوب گفت قرار داد نمیبنده پخش شدن و رفتن...دوباره دنبال کار گشتم من حتی  شده بود روزی 5-6 جافقط حضوری مصاحبه میرفتم و 20-30 تا رزومه ارسال میکردم این روال ادامه داشت تا یک شرکتی زنگ زدن برم برای مصاحبه رفتم و مدیر پروژه که باهام مصاحبه کرد گفت کار پاره وقت هست منم گفتم این نوع کار پاره وقتش فقط مصیبت و.......

گفتم اگر استخدام نمی کنند لااقل راهنمایی بکنم خداحافظی کردم و اومدم بیرون و ماجرا از نظر من تمام شد

تا اینکه یک کارخونه ای که فاصله داشت با تهران  رزومه رو قبول کرد رفتم و خوب مدیر عامل گفت خوش امدی فردا 7:5 صبح منتظرتونم

منم روز بعد رفتم ولی دوری مسیر و.... بالاخره رسیدم ..محیط خوبی بود و حسابی سرم شلوغ بود حقوقش هم مناسب

که از مهد کودک زنگ زدن سنجد مریض شده منم روز اول مرخصی گرفتم و رفتم . و اینجوری بود که من 4-5 روز کامل توخونه موندم و سنجدک من مریض شد عفونت روده شدید .

چندین بار دکتر بردن و.....  تا بالاخره یکم بهتر شد کارخونه من رو درک کرد و گفت بیاید سرکارتون .

روز بعد صبح رفتم سرکار و خوب 6 صبح سنجد رو میبردم مهد و ساعت 8 شب میرسیدم دنبالش هرجور حساب کردم واقعا این تایم درگیرم میکنه .از درگاه خدا ناامید نشدم .تو همون مدت هم چند جایی زنگ زدن برا مصاحبه تاااینکه از شرکتی که پاره وقت میخواست زنگ زدن بیا مصاحبه دوم

رفتم اقای جوونی بود باهام مصاحبه کرد و چیزی نگفت منم اومدم .باز هم امید نداشتم تا 3 روز بد زنگ زدن بیا مصاحبه مجدد شاکی شدم .ولی باز رفتم .رسیدم شرکت خانم منشی منرو هدایت کرد به یک اتاق و گفا بفرمایید رفتم 3 نفر غیر من بودند مدیرپروژه اومد و گفت کدوم میز رو میخواهید .....بله بالاخره از 7 خوان رستم گذشتم و استخدام شدم...

با اقای جوون اون روز مجدد صحبت کردم از قضا مدیر عامل هست .

از مزایای این شرکت باید بگم که مسیرش تا خونه ما عالیه و البته نزدیک من حتی 8 صبح راه بیوفتم 8:30 محل کارم حاضرم و این مزیت بزرگی هست

خوب مزیت بعدیش اینه به کلینیک هم نزدیک و من عصرها راحت میتونم کلینیک رو برم .مریض های کلینیک شرق هم که محلی پیدا کردن میان غرب ...

واقعا نمیدونم چه جوری خدارو شکر کنم برای این همه لطف و رحمت نمیدونم واقعا هزاربار هم شکرکنم کمه.

مهد سنجدک تواین چند وقت با شرایط مالی من حسابی اذیتم کرده بود واقعا دیگه عاصی شدم از طرفی سنجدک رو هم اذیت میکردند هرروز به این بچه چیزی میگفتند .طوری که بهانه میگرفت ومهد نمیرفت  هربار هم با گریه میفرستادم بعد از ماجرای عفونت روده واقعا شاکی بودم اما دنون گذاشتم رو جیگر و هیچ چیز نگفتم . هفته پیش از محل کارم رفتم کلینیک و طبق روال تماس گرفتم سنجد با اژانس بفرستن کلینیک . مریض دال اتاق بود که یهو سنجد با پیژامه پرید تو اتاق . چشمهام 4 تاشد من صبح تن بچه شلوار لی  و پیرهن مردونه ست ابی سورمه ای کرده بودم الان پرا با لباس توخونه و خواب اومده ... مریض که رفت زنگ زدم مهد گفتن اره ما اشتباهی لباس تن بچه دیگه کردیم ........واقعا ناراحت شدم .از طرفی دیدم نه اینها فقط پول میشناسند و با این همه هزینه بالایی که میگیرند خدماتشون در حد 1 ستاره هم نیست و بیشتر هب مهد روستا میمونه تا مهد سه ستاره با هزینه گزاف که هرروز برا هر چیزی یک بامبول سوار میکنند ..

تو محل کارم با اعصاب ناراحت بودم همکارم پرسید چی شده ؟ وقتی گفتم خندید و گفت خوب بیار مهد نزدیک شرکت . گفتم مگه اینجا مهد داره ؟ گفت نمی دونم من تو کوچه بغلی دو تادیدم  خدا پدر اینترنت رو بیامرزه . زدم و دیدم راست میگه کوچه بغلی یک مهد با سابقه طولانی هست چند تا سرچ کردم و رفتم سراغ مهدها . یک مهدی که اتفاقا دوزبانه هست و فرانسه و انگلیسی کار میکنند با شهریه ای به مراتب کمتر از مهد سنجد دیدم . والبته خدماتشون بهتر وبرخورد مدیرش خیلی بهتر

سنجد رو ثبت نام کردم و اینجوری شد که این هفته منو سنجد صبح ها باهم میایم میزارمش مهد دو دقیقه ای شرکتم و از این طرف هم سنجد رو زود از مهد برمیدارم یعنی 5 دیگه کنار سنجدم....

برای کلینیک رفتن و .. هم حرص نمیخورم میرم بچم برمیدارم و باهم میریم نه معطل میشم نه هزینه بیشتر بدم و یانگران دیر وز ود و اضافه کاری بشم .

واقعا خدایا نمیدونم چه جوری شکر کنم

خدای من بنده بدت رو ببخش بنده بدی که هرروز از تو گلایه میکنه و این همه نعمت رو نمیبینه خدایا شکرت .......

نکته بگم

پول صاحب خونه که باقی مونده بود با کمک خدا و معجزه وار درست شد از طلب های قبلی بگیر تا پروژه های الان دارم انجام میدم .

یک بخش از بدهی هام رو پرداخت کردم

هنوز بدهکارم هنوز خیلی کارها باید بکنم ولی باز هم خدارو شکر باز هم خداروشکر که تو 4 ماه من رو به شرایط استیبل رسوند

به همکاری یکی از دوستان که کلاس خصوصی برداشته بودند من کلاس زبان همراهشون میرم و البته این کلاس عصرها هست هم من و هم سنجد برامون عالیه

سرم حسابی شلوغ و دارم معجزه های خداوند رو دونه دونه حس میکنم

معجزه امروز ایننیست عصایی به اژدها بدل بشه وقتی دلی شاد میشه این یعنی معجزه

خدای به کرامتت قسم یاریگر تمام ادمهای تنها باش

خدایا نذار بدی بنده هات ببینم بلکه دلم رو رو به روشنایی ببر

خدایا شکرت خدایا ممنونم برای همه چیز

[ دوشنبه 16 اسفند 1395 ] [ 12:06 ] [ sania ]

باز هم ممنونم از خدای بزرگی که تو تمام شرایط زندگیم کمکم کرده و هرروز بیشتر داره  کرامتش رو نشون میده هرچند من اینقدر خطا کارم که یادم میره ..یک سری مشکلات باقیست بقیش داره حل میشه یک سری حل شده و من میخوام به شرایط استیبل برسم ....

از خدا میخوام مثل همیشه کمک کنه به خارج شدن از این بحران بحران عجیبی که حسابی دامن گیر شده

خدا یا میدونم کریمی میدونم رحیمی ازت میخوام رها که نمیکنن یولی هرگز من رو به حال خودم نگذار خدایا خدای مهربون من

[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ 10:08 ] [ sania ]

چقدردوست داشتم این مدت بنویسم ،ولی نمیدونم چرا دستم نرفت  اصلا از محیط وبلاگ دورشدم از کسی خبرندارم و هیچ پلن و برنامه ای تو ذهنم نیست تو این مدت شرایط سخت بوده و روز به روز سخت تر هم میشه هرروز ماجرایی تازه و ....ولی تو تموم این روزها مطمین بودم خدایی هست که نگهدار منه و نمیزاره بهم سخت بگزره ولی گاه میبرم کم میارم ولی بلز امید به کزامتش من رو زنده نگه میداره  ،حرف زیاد کاش بتونم حرف بزنم کاش از این خفه خون  گرفتن نجات پیدا کنم خدایا کلام بده بهم 

[ جمعه 6 اسفند 1395 ] [ 02:34 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    51    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 45030