X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

شده یک جایی از زندگی برسید به نقطه ای که بگید خدایا بقیش دیگه دست رو دست میذارم من حرکت نمیکنم برکت میخوام 

من رسیدم به نقطه ای کاری از دستم برنمیاید واقعا هیچ کاری برنمیاد من ناتوانم و فقط منتظر خبر خوش 

شکر گذارم برای خبرهای درراه خبرهای خوب زندگی و....همه چیز خوب خدایا ممنونم ولی سپردم به خودت 

دیشب مهمان بودم خونه یکی از دوستهام سنجد خوابش می اومد قرار بود شب بمونیم اونجا . دوستم صورتش رو داشتم درست میکردم (ریخته بودم پایین از نو میساختم )زیبایی صورت . بعد تموم شد کارم سنجد گفته بودم تو اتاق برو بخواب . هی رفت و اومد ...

اخرش من داشتم میوه میخورم اومد با جدیت گفت من میگم خوابم میاد بعد تو میشینی میوه میخوری . خوب فکر بچت باش 

صدای خنده ما نصف شبی رفت به اسمون .میگم برو خودت بخواب میگه اتاق خودم نیست تنم صاف میشه 

بچم میترسید انگار رفتم خوابوندم اومدم صبح بیدار شده بغلم کرده میگم چیه مامان میگه تو پیشم میخوابی تنم صاف نمیشه ....وروجک زبون دراز

من عاشقتم پسرم اینو با تموم وجودم میگم این رو مطمینم هیچ ی نتونسته و نمیتونه این عشق رو از من بگیهر حتی ذره ای وسوسه داشتن چیزی ور درقبال تو ندارم که تو خودت برام همه دنیایی

[ سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ] [ 13:31 ] [ sania ]

اخر هفته و تعطیلات تمام شد تولد تمام شد . تولد دیگه ای بود دیشب که خوب با توجه به راه دور بدون حضور من برگزار شد . به قول یکی از دوستان هرجای دنیا تولد باشه سانیا میره .

من و سنجد روزهای ارومی رو داریم میگذرونیم و خداوند رو شاکرم به خاطر همه چیز خدایا من بنده بدی هستم مبینم تو داری کمکم میکنی میبینم و باز گلایه میکنم خدای دستهایم رو ببین من اینبار فقط به شکرانه دست برداشته ام برایت خدایا شکرت شکرت برای همه چیز برای وجود سنجد برای خونه . کار شرایط و موقعیت و هرامچه تو به من دادی و من با نگاه کم خودم ندیدم خدایا تو میدانی من ممنونتم من مسیری تو من رو قرار دادی رو شاکرم خدایا انچه داده ای و نداده ای رو شکر 

کلی کار دارم عقب افتاده خیلی کار خیلی و من نشسته ام و باید بجنبانم خود رو .من باید فعالیتها رو از سر بگیرم کارهای نیمه تمام رو تمام کنم .دارم خودم رو اماده میکنم برای تحولی عجیب من نیازمند راهنمایی خدایی هستم که هرروز داره روز به روز بیشتر من رو به ساحل ارامش نزدیک میکنه 

کرامتت عجیب و بی بدیل خدای مهربان من 

سنجد داره بزرگ میشه و من دارم میبینم قد کشیدنش ور هرروز به این میاندیشم روزی که اومدم و این مسیر انتخاب کردم چه بود و امروز

فقط میتونم بگم خدای مهربونم شکر

[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ 09:16 ] [ sania ]

یک روزهایی هست پر از گلایه ای و روزهایی هست پر از تشکر 

خبری در راه هست خبری خوب روزهای خوب و من منتظرم نمیدونم چی بگم دست تقدیر داره سمت خوبی میره و من همش دعا میکنم اخر  وعاقبت ماجرا ختم به خیر بشه 

شما هم دعا کنید برای هر انچه خیری که باید در مسیر ما قرار بگیره من منتظر هستم و میدونم این انتظار پایان داستان هست 

روزهای خوب میرسه من مطمئنم خبر های خوب را مطمئن ام 

خدایا برای همه چیز شکر برای روزهای خوبت برای لحظه های خوبت شکر

مجدد این هفته رفتم ماهشهر پدرم در اومد رسما 5 صبح از خونه رفتم بیرون و یک بعد از نصف شب برگشتم سفری به غایت سخت 

البته کلی هم کار کردم تو اون بازه و تو اون شهر

سنجدک خونه یکی از دوستان گذاشتم و چون خونشون دور هست به خونه ما شب برگشتم نرفتم دنبال سنجد و با نزدیکی خونه ما به فرودگاه رفتم خونه خوابیدم .میتونم بگم نخوابیدم فکر کردم اولین شب بود سنجد پیشم نبود .هر نیم ساعت میرفتم اتاقش و جای خالیش میدیدم .

یا یهو بیدار میشدم و دنبالش میگشتم اشفتگی رو تموم کردم و اومدم سرکار یکم کارهام کردم و رفتم دنبالش اوردم بردم مهد گذاشتم 

گفتم دلت برا مامان تنگ نشده بود گفت چرا من که یک مامان بیشتر ندارم دلم برا کی تنگ میشه .

ای من فدای تو دردونه مامان قشنگ من زندگی من ....

کلی کار عقب افتاده دارم باید انجام بدم از دارو سازی بگیر تا جمع و جو ر کردن خونه و...

اخر هفته مهمان هم خواهم داشت  کلینیک هم باید برم از طرفی تولد بچه دوستم دعوتم 

که به خاطرش یک سفر 2-3 روزه خارج از کشور رو کنسل کردم سفرم تفریحی نبود کاری داشتم در کشوری همسابه که خوب کلا برنامم عوض شد . هرچند باید برم ولی یکم زمان میبره برم 

خسته ام اما هنوز بنزین تمام نکردم دلم خواب میخواد اما از اون بیشتر دنبال خواب ارامش هستم 

مرداد ماه زیبایی خواهد بود من شک ندارم .....

به پیشوازش میرم .

[ چهارشنبه 28 تیر 1396 ] [ 14:39 ] [ sania ]

دارم حساب میکنم شاید دو هفته ای هست من خوب نخوابیدم .واقعا نخابیدم ها .دقیقا از اواخر خرداد بود دقیقا از روزهایی که دنبال تصمیمات مهم ززندگی میرم دقیقا از همان موقع خواب من فقط به بیهوشی از خستگی معطوف ده بقیه اش رو که یا توراه ولایت بودم و یا رفتم اونجا دادگاه و...هه این وارد اعصابم به هم ریخت و خواب رو از من گرفت از روزی هم برگشتم استرس شرکت و سرشلوغ خودم و فکر و خیالم باعث د کلا نخوابم .اخرهفته رفتم سنندج یک روزه رفتم و برگشتم سفر اخر هفته ای محسوب شد حسابی هم خسته شد اما خوب بود رسیدم شنبه صبح تهران و یک شنبه تشریف مبارک بردم ماهشهر وای خدای من 

جهنم یعنی چی یعنی همین یعنی روزهای سخت .واقعا من از گرما پختم پختنی با غایت سنگین .دیگه اونجا تو گرما بهترنی اتفاق زندگی افتاد که دوتن از دوستان رو دیدم و بعدم پرواز و رسیدن به تهران اخر شب رسیدم و ررفتم خونه دوستم و همونجا موندم صبحم مثل یک عدد خرس قطبی در خواب زمستانی اومدم شرکت فقط از ترس پاره ششدن مانتوم سینه خیز نیومدم وگرنه حتما اینکارو میکردم .وای دلم میخواد عصر بشه برم یک دوشش بگیمر یکم بخوابم اعصابم یکم اروم شده مسایل یکم سبک شده من میخوام بخوابم .......

خدایا ممنونم که همیشه صدام رو میشنوی بم میگی صبوری کنو من بنده بدی که صبوری بلد نیستم خدا یا ممنونم برا همه چیز

[ دوشنبه 19 تیر 1396 ] [ 10:08 ] [ sania ]

وسواس گرفتم وسواسی شدم خودم میدونم .به خودم گیر میدم و خوب خوب نیستش از قیافه ام باز ناراضی ام دماغم برام شده معضل از طرفی دلممیخواد عمل کنم از طرفی به خاطر یک سری اقدامات نمی تونم مشکل هزینه یک طرف زمان و مرخصی داستانش جداست 

تو محل کارم به خاطر موضوعی خواستم استعفا بدم و خوب خداروشکر خیلی بقیه جدی نگرفتند گویا .مدیرعامل محترم تقریبا نمیخواد از جلو چشمش کنار برم دلیلش هم حماقت خودش 

یهو عصر 3 شنبه گفتن بیا برو ماهشهر و خداروشکر هرچی وزیر و کیل بود دنبال بلیط افتاد و خوب امکان پذیر نشد ومن رفتنی نشدم اما هفته بعد باید برم

ماه رمضان 4 کیلو کاهش وزن داشتم هم خوشحالم هم ناارحت خوشحالم چون کم کردم هم اینقدر وزن کم کردن برا یک ماه روزه گرفتن تق و لق یکم نامیزون 

البته بگم که کلا کم اشتها شده 

دوشب پیش مهمون داشتم پسرداییم که اومده بود و قرار بود صبح با پرواز بره .دوستی با همسر و بچه هاش شب نشینی چون دوست مشترک من و پسردایی جان و دوست مجردم که تاصبح مغز من رو ریخت تو فرغون 

و خوب بعدش من بینوا رفتم سرکار و تاشب ساعت 11 مریض داشتم .سنجد امروز از جاش بلند نشدگفت برو زودبیا .مجبور شدم بیام شرکت چند ساعتی کار داشتم 

عصر میخوام برم سفر .یک روزه و غرب.....

علاقمند به تغییر و تصمیمات بزرگ هستم ولی خوب قدرت ریسکم پایین اومده یکم دست و دلم میلرزه که براش دارم افکار مناسب میسنجم 

* چند ماجرا بگم 

بیمار افغانی دارم .لازم به ذکر ملت و دین برا من مهم نیست واقعا . لطفا پای نزاد پرستیم نزارید بعد اینها خیلی باحال هستند زنگ میزنه دکتر هستی بیام میگم باید منشی کلینیک هماهنگ کنی میگه نمیگیره خطشون .گفتم باشه بیا . اومده میبینم بدون کد تهران شماره کلینیک میگریه میگه ببین اشتباهه

گفته بود میام .رفتم کلینیک دیدم 6 نفر نشستند .منشی عصبانیه میگم چی شده میگه بدون هماهنگی با من 6 نفر نوبت دادید/   حرفی ندارم برا گفتن 

اومده داخل میگه سه بار از نسخه بنویس میگم برا چی میگه بقیه بگیرم ببرم افغانستان مادر و بقیه هم اینجوری حالشون خوب بشند میگم خوب یکی مینویسم سه بار بگیر ازش

تولدهای زنجیره ای سنجد تمام شد من هنوز تو اینستا عکس هاش میذارم و کلا فحش میشنوم از دوستان 

سنجد باید بره پیش دو نگرانم اینده اش و ....

میدونم حضانت رو به من دادند و اون زن تو زندگی راهی سنجد رو نمیخواد اما زمان و ..... گاه تنم میلرزونه .میدونم هرگز نمیخواد سنجد رو چون وحشتناک سنجد هزینه افرین هست ولی باز این نگرانی باعث شده کمتر منطقی فکر کنم ب این موضوع ....

با حضورم تو ولایت و البته مثل خودشون بی تفادت تقریبا راه رو به خانوادم بستم هرچند بسته بود ولی من دیوار رو کشیدم پدرم دوماه حتی تماس نگرفته با من و خوب توقع داره همیشه زنگ بزنم و التماس کنم میدونم سرش گرم زندگیش هست و اینها بهانه 

خواهرم حتی منتظر نشد من برم ببینه من رو رفتند سفر .خواهرم فرهنگیه  4ماه زمان برا سفر داره ولی پاشد رفت و من کلا ندیدمشون 

خوب دلشون نمیخواد من چیکار کنم 

سرم بیخودی شلوغ باید درست کنم خلوت کنم .

بینایی چشمم کمتر شده .خوب این طبیعیه ارثی هست و ما میدونیم و من نمیتونم هنوز لیزر کنم .با اینکه قبل عید عمل کردم و اون کیست مسخره رو دراوردم اما هنوزم من نتونستم برا لیزر اماده شم .

مشاور بهم گفته پرونده های نیمه تمام رو ببندم هرچی زور میزنم فقط پرونده جدید داره تو زندگیم تمام میشه از نیمه تمام بودن بقیشون میترسم ....



[ پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ] [ 09:46 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    56    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 52586