X
تبلیغات
زولا

نوشتن از روزهایم
 

اهنگ رو پلی میکنم ساعت دیگه داره به اخر تایم میرسه هرچند جایی که من هستم هنوز شب پایان نگرفته 

بعد مدتها دارم مینویسم 

اول ممنونم از همه دوستان عزیزی که تولد سنجد رو یادشون بود و بهم تبریک گفتند واقعا این صفحه رو برام ساختند و بعد اینکه دارم فکر میکنم به خودم به ادمهای اطرافم به همه چیز 

به اینکه هرکدوم از ماها تو زندگیمون ممکن اشتباه کرده باشیم و گاهی اشتباهاتمون بزرک بوده خیلی بزرگ و قاعدتا اونی مضیبت داشته خود ما بوده ایم تا تونستیم اشتباهمون رو جبران کنیم ولی چیزی که ناراحتم میکنه قضاوت ادمهاست ادمهایی که میشناستند تورو و قضاوت میکنند و خودشون رو نیمزارند جای تو که اگر د راون شرایط بودند ایا چه تصمیمی میگرفتند 

از اون مهم تر اینکه اگر طرف مقابل رو اونقدر میشناسیم که میدونیم هرگز از دایره اخلاق و انسانیت خارج نمیشه و اگر در شرایطی مونده قطعا دار راه نجات به سمت اخلاق و انسانیت پیدا میکنه نیاز نیست قضاوتش کنیم بلکه میتونیم فرصت بدیم تا طرف مقابل حداقل دفاع کنه از خودش و یا اینکه بزاریک ببینیم چقدر زمان میبره خودش ور پیدا کنه اگر خودش رو پیدا کرد مسیرش  ذو هم پیدا میکنه یا نه؟

در اخر اینکه تا با کفش کسی راه نرفتیم قضاوتش نکنیم 

فعلا ایران نیستم یک جای دورم جایی که حس تعلق ندارم جایی که معطل چند تا کار اداری ام جایی که میخوام فریاد بزنم از دلتنگی هام بگم از بازی روزگار بگم اما نمی دونم چرا سکوت رو ترجیح میدم سکوتی که منو در خودم فرو برده و نمی دونم کی میتونم یان سکوت رو بشکنم و ایا اصلا میتونم بشکنمش یا نه با همین سکوت ادامه خواهم داد و ......

چقدر سخته نتونی حرف بزنی 

یک روز میام و مینویسم از تمام مسیرم از تمام سختیهام تا اون روز ازتون انرژی مثبت و دعا میخوام دعایم کنید 

برایم دعا کنید مصلحت را برایم برای سنجدم خیر بخواهید 

ستجدک من که همگام من قدم ها بر داشته برای ما دعا کنید دعایمان کنید  


[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 23:57 ] [ sania ]

همیشه راهی هست برای هرچیزی همیشه راهی هست برای هرکاری برای هر اتفاقی غیر از مرگ 

گاهی اونقدر بد شرو ع میکنی که برای همیشه حس مسیکنی باختی یک باخت همیشگی نیم دونم شایدم دارم اشتباه میکنم و نباختم وقتی تصوزات اونی که باید میشد یست وقتی هیچ چیز اونی که باید میشد نیست وقتی حس میکنی باید یک تصمیم بگیری و نیم تونی وقتی نفسی برات نمی مونه که بجنگی 

من امروز برای اولین بار دستانم رو در مقابل روزگار گرفتم و گفتم تسلیم نمی دونم چرا انچه که فکر میکنی و در رویای توست با انچه که باید فرق داره اینکه میگم رویا نه رویایی خاص نه یک چیز معمولی که طبق معمول غیر معمول تعبیر میشه و گاهی انگشت به دهان میمونی 

من فقط میدونم یک قول دادم به سنجد که تمام زندگیم تلاش رو بکنم برا خوشبختی و خوب بزرگ شدنش و این تعهد در من هست و هرز نخواهم گذاشت سنجدم اذیت شه 

سنجدک مهربون من اونقدر عاقل شده که میخوام براش بمیرم برای پسری که دنیایی عشق و محبت در اون موج میزنه رفته کلاس و من دلتنگشم هنوزم دلتنگش میشم هنوز هم غصه دار چند ساعت نبودنش میشم 

سنجد مامان بهت قول داده  اینو فراموش نکن 

من شاید تصمیماتم تو زندگی اشتباه باشه اما جسارت جبران رو همیشه دارم اینو مطمینم 

[ پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 ] [ 21:17 ] [ sania ]

یک جایی از زندگی همه ما میمونیم و هنگ میکنیم از اتفاقاتی که یهویی افتاده و داره می افته و چاره ای نداریم گاهی جز رفتن با مسیر ررود 

مدتهاست نمی نویسم شاید چون هنوز نمی دونستم کجای زندگی ایستادم چه بایدبکنم ترجیح دادم سکوت کنم .

بعد تمام شدن درس و جداشدن رسمی تصمیم مجدد برای رفتن گرفتم و اینبار اقداماتی انجام دادم ازمون دادم و از طرفی رفتنم با شناخت بیشتر فردی شد که البته در حال حاضر با قبول شدن در تخصص کلا برای انتخاب فرد افتادم تو شک و از طرفی مسیر جدید زندگی من شده درس و کار و سنجدک تو کشوری دیگر و البته گاه خوشحالم از اینکه می تونم شرایط رو بهبود ببخشم و گاه ناراحتم که هنوز انچه باید باشد نشده است 

چالش عجیبی دارم من با خودم و دنیای خودم غمگین نیستم درمانده ام در خودم و کارم کاش که راه و مسیر زودتر باز شود و بدانم چه باید کرد

و همچنان کرامت خدای مهربان رو خواستارم  

[ پنج‌شنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 23:32 ] [ sania ]

گاهی توزندگی ما ادمها روزها و صحنه هایی پیش میاد که هرگز فکر نمیکردی تو اون شرایط قرار بگیری شرایطی که قدرت تصمیم گیری نداری و فقط میمونی چه کار کنی !؟؟؟؟

نمی دونی کجای راه رو اشتباه رفتی که اینجور شدی نمی دونی چی شد به اینجا رسیدی 

شایدم مقصد درسته راهت اشتباه تمام اینها هست و باهمه بودن ها نیست 

منم میان ماندن نمانرن رفتن و بودن خودم گیر کردم گاهی دلم میخواد یک بازه زمانی رو بگیرم و نذارم جلوتر بره چون ترس دارم شایدم شجاعت ندارم و شاید اونقدر شجاع بودم دیگه پای رفتن ندارم فقط کاش بعضی روزها بمون حرکت نکنه و ثابت باشه .....

از گذر روزها میترسم خیلی 


[ دوشنبه 21 اسفند 1396 ] [ 02:00 ] [ sania ]

حال من حال اسیری است که هنگام فرار دید کسی منتظرش نیست نرفت 

دوست دارم از این روزهام بنویسم ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره خیلی تلاش میکنم اما نمیشه دستم نمیاد بنویسم 

خوبم 

سنجد خوبه ‌ابله مرغون گرفته میدونم طبیعیه ....

اما چیزی درون من خوب نیست درمن چیزی شکسته و درست نمیشه منم و روزهای بی سراتجامی منم و دستهای بی پایانی 

دعایم کنید 

[ سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ] [ 16:41 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    59    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 65331