X
تبلیغات
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

برا نوشتن واقعا احساس خجالت دارم و عذر میخوام از اینکه نیستم

من دوستان خوبی تو این دنیای وبلاگ یافتم هرچند با توجه به معضلات زیاد و البته شبکههای مجازی دیگه حضور اینجا کم شده اما همه تلاشم اینه که دوستانم رو داشته باشم

حالا دوستانی اینستا نیستند یا تلگرام ندارن بالاخره حق اب و گل بیشتر دارن

من همچنان در دوی ماراتن زندگی حرکت دارم

اگر خدا بخواد با سرعتی که دارم پیش میرم خیلی سریع میتونم درسم تمام بشه

من همه عملیها رو میرم و با فشردگی فراوان

تمام مقالاتی باید ارائه بدم رو اماده میکنم و پایان نامه این جان جانان حسابی داره من رو میخوره از تو . موضوع کاملا تایید شده و من مموندم و دنیایی کار سنجدک من نفر ائول زبان شده و هی هرروز میخواد زبان رو برا من بگه من باهاش کار کنم

گوشیم پوکیده و قشنگ رو اعصابم

کارم زیاد شده و مجبورم خودم رو برسونم حتی دیگه به مهمونی و مهمون و رفت و امد نمیرسم میدونم خیلی بد ولی واقعا فرصت ندارم

یکی از استادها پیشنهاد داده برا ادامه تحصیل که رها کن خودت رو استعداد داری ادامه بده نمیدونم من رو چی دیدن گوله فسفر ؟؟؟؟؟؟ولی واقعا من توان رو در خودم نمیبینم حداقل تو ایران نمیبینم

امتحان دادن و درگیر پژوهش و درس تو مقطع بعد دکتری واقعا انرژی میطلبه  و من نمیتونم این رو داشته باشم

شاید هم اشتباه میکنم مدتی استراحت کنم خوب میشه ازمون برااردیبهشت هست و همه اصرار دارند من اماده باشم

نمی دونم شاید هم شدم فعلا درحد پیشنهاد و فکر هست اهان یادم رفت بگم چند تا پیشنهاد کاری دارم خوبه شاید انجام دادم

منتظر تحولی بزرگ تو زندگیم هستم یک تحول پررونق

تا اطلاع ثانوی قصد ازدواجم ندارم گفته باشم

اینم بگم باز سیل پیشنهادات سرازیر بشه . والا نمیگیم کسی پیشنهاد نمیده بگم قصد درس خواندن دارم شاید فرجی شد

روز همه دوستان بخیر

فروهر جان اگر اینجا رو میخونی ممنون زا پیشنهادت عزیزم عالی

در تمام این روزها و هرروز واقعا شاکر و سپاسگذار خدایی هستم بس مهربان که همیشه یارو یاور من بوده و هست خدایا ممنونم برا همه چیز

[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ 13:40 ] [ sania ]

اینکه ساعت چهار صبح پست میدارم خنده داره 

ولی مسئله اینه واقعا درگیرم .دانشگاه نفس های آخرش رو میکشه بهتره بگم داره منو مجبور،به نفس های آخر میکنه. نه که آخرش باشه نه افتادم به عملی و مقاله و پایان نامه جوری که هرچقدر بدو بدو داشته باشم همون قدر زودتر جمع میشه .وقت کم میارم سنجد پیش دبستانی میره و طبق ضوابط مشق و درس داره هرچند من مخالفم ولی سفت و سخت هست خودش علاقمند و ترس دارم از بی تفاوتی خودم که اگر محل ندم به درس و مشقش بعدها اونم تو اصلی ترین بازه بی تفاوت بشه مجبورم کج دار و مریض طی کنم و پا به پاش بر م 

کارم تو مرحله بدو بدو هست. 

و زندگی از اون بدو بدوتر.تقریبا شرایط روحی نرمال و حالا احساس رهایی میکنم احساس اینکه زنجیری از پا بازشده و با خودم فکر میکنم من چطور این زنجیر رو پنج سال بستم و همه جا رفتم و اشک ریختم دیگه راهی تابوی من نیست و شکسته و تمام شده 

سنجد هنوز راجع به پدر چیزی نمی دونه و تلاش دارم به زودی طبق برنامه خودم سوق بدم

برنامه زیاد دارم که هر کدوم زنجیره ای به دیگری هست 

و خدایی که همیشه یاریگر من بوده و هست 

دوست دارم یک روز بشینم از حس غریبم بنویسم اما نمی تونم نوشتن از یک سری چیزها سخته و گاهی ناممکن ....باید رمان بگذره تا حس غریب رو بنویسم 

من خوبم شلوغم درگیرم ،درد شانه هام برگشته وومیدونم برا فشار زیاد هست 

به شونه های من کیف مدرسه سنجد اضافه شده چون خودش،برنمیداره 

و شاید دردش برای تمام مسئولیت زندگی هست ...نمی دونم درد بدیه جوری که من بعد درس خوندن شبها از دردش نمیخوابم

و میدونم خدایی هست همین حوالی که دست های به دعا رو میشناسه میگیره و بلند میکنه. 

خدایا ممنون آغوشت هستم 

خدایا ممنون بلند کردنم از،زمین هستم 

خدایا کرامتت ثابت شده 

ممنون و سپاس گذارم برای تمام آنچه داده و نداده ای 

[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 04:10 ] [ sania ]

بگم کمبود وقت یا بگم تنبلی نمی دونم هرچی هست افتادم تو یک دوره روزمرگی که توش وبلاگ و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی سهم زیادی نداره .قبلا صبح به صبح بیدار میشدم و نیومدن سراغ وبلاگ ها اما الان نه .

البته باید بگم متاسفانه تلگرام زیاد وقت میگیره هرچند هیچ چیز و هیچ جا برا من وبلاگ نمیشه .

بعد جدایی که شاید فصل جدیدی لز زندگی من باشه چند روزی افسردگی داشتم ولی خوب اونقدر،سرم شلوغ بود که فرصت حرص خوردن نداشتم.و خوب بیخیال شدم.و زندگی برگشت به روال عادی 

از ناگفتهدهای اون روزها باید تماس خواهر و مادر راهی رو بگم که برا عذر خواهی و حلالیت طلبیدن بود .اینکه گفتن ما کوتاهی کردیم  و نباید میداشتیم کار به اینجا برسه. البته خوب یک مقدار،زیادی دیرررر فهمیدن  .برخورد من باهاشون بد نبود فقط گفتم خدا به دل آدم ها نگاه میکنه و به دلشون روزگار میده .

پرونده زندگی مشترک من بسته شد و البته تلاش من باید بیشتر،بشه حس میکنم مسئولیت من در مقابل سنجد بیشتر از این حرفهاست وباید تلاش بیشتری برای آینده خویش بکنم 

همچنان کار دوشیفت دارم و البته باز مهر شروع شده و امسال دیگه دانشگاه نفسهای آخرین میکشه و تمام  تلاش من اینه زودتر سرو سامان بدم بهش که بتونم تمام کنم .

از ژرفی سنجد امسال پیس دبستانی هست و مسئولیت اموزشش بیشتر یک مرکز،مناسب گذاشتم .هنوز،برا سال بعدش،برنامه ندارم فعلا تصمیمات زیادی باید بگیرمباید دست به زانو بزنم و.یک یا علی بگم و راهی رو بر م که مسیرش قطعا روشن .

خدایا ممنونم برای همه چیز خدایا ممنونم برای رهایی برای نجات برای وجود سنجد 

خدایا میدانم که میدانی و من دل به کرامات تو دارم .

پاییز قشنگ فارغ لز رنگ هاش،کلا خس،عشق داره بوی نم اشک مونده از کودکی ......

پاییز رو دوست دارم و اینبار،ازش لذت میبرم 

[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 02:43 ] [ sania ]

امروز تمام شد همه چیز تمام شد.

مدت زیادیه درگیرم درگیر طلاق از راهی درگیر لج کردن هاش درگیر ازارو اذیتهاش که تا لحظه آخرم ادامه داشت حتی تو دفتر خونه کشید

برگه حضانتی پرنشده بود و من آنروز قبل دفترخانه طلاق گرفتم برگه رو 

دادگاهی که دیروز رفتم و.قاضی که تا عادلانه تمام حق پنج ساله من و این همه مصیبتم رو زیرپا گذاشت و.گفت باید حق دیدار داشته باشه منی که بخشیدم هرآنچه بود و نبود .من همه رو بخشیدم فقط جوانی و اشک هام رو نبخشیدم و نمیبخشم .پنج سالی که آزار داد.اونقدر آزار که حد نداشت 

اما آومد اینبار آومد به اجبار،زنش چون میخواست از صیغه تبدیل به عقد بشه 

درگیری من با زنش و بدو بیراه شنیدنم 

امروز ساعت 11 صبح وقتی صیغه طلاق جاری شد تمام قدرتم رو.تو دست هام جمع کردم و مشت کردم که مبادا قطره اشکی بریزم. اون آدم و.اون زندگی حتی لیاقت یک قطره اشک رو نداشت نریختم و.صبورانه از دفتر خونه بیرون زدم بدون کلمه ای خداحافظی بی هیچ نکته ای فقط اومدم بیرون ........

اومدم تا بسازم آینده ای که از آن من و سنجدکم هست .آینده ای که خدا این چند روز ثابت کرد برای من بهترین هست .من بهترین تصمیم رو گرفتم. ....اون مرد با اون عدم شعور،اجتماعی لیاقت ما رو نداشت 

این رو.من نمی گم تمام اونهایی دیدنش این روزها گفتند ......

من آنروز رها شدم صفحه دوم شناسنامه رو حتی نگاه نکردم .طلاق نامه و حضانت محضری و شناسنامه رفت تو پاکت 

من اینبار پرونده های نیمه تمام زیادی رو.تموم کردم .استخوان لای زخم در آوردم حالا زخمم ترمیم میخواد 

بعدش مرخصی ساعتی تمام شد اومدم سرکار به همین شیرینی 

نمی دونم چه حسی بود ولی تلخ بود تلخ تلخ .....

داخل آژانس وقتی داشتم برمی گشتم ناخودآگاه فقط صورتم خیس شد ّ....او ندید هیچ کس ندید 

سانیا قوی هست همیشه قوی 

برایم دعا کنید .من جاده را هموار خواهم ....

[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 14:42 ] [ sania ]

گفته بودم بهتون نمی نویسم تا اخبار خوشایند نیاد. خوب واسه خبر دادن باید برگردم به چند ماه قبل  راهی و من درگیرو دار بودیم اون. وکیلی معرفی کرده بود تو شهر ما که از من به جرم آدم ربائی شکایت کنه و خوب نتیجه نگرفت و نقشه اش نقش برآب شد که ماجراش بس طولانیه اینجا کوتاه میگم. از طریق آشنایی متوجه شدم و با تهدید و ....راهی بیخیال شد بعد پروسه طلاق رو سپرد به اون وکیل که اونم یک آدم خونسرد و البته ناکارآمد و با کلی اطلاعات غلط،من رو کشوندن و هیچ کاری انجام نشد چون عملا حضور هردونفرمارو تو جلسات دادگاه میخواست و این غیر ممکن بود تقریبا. تو اوج همه این موارد به پیشنهاد دوستی که وکیل هست به راهی پیشنهاد دادم وکالت طلاق به من بده .و بعد پنج سال بهش زنگ زدم صداش رو شنیدم. انگار با یک غریبه حرف میزنم هیچ چیزی در من وجود نداشت راهی موافقت کردکه وکالت طلاق به من بده اما از اونجایی این بیمار روانی رو همه دیگه شناختیم .چند بار گفت فرستادم درصورتی دروغ بود .هرروز دعامیکردم فقط وکالت رو بفرسته و البته که اون نمیفرستاد و.من و این دوست بینوا دیگه مونده بودیم چیکار کنیم دراین حد بیمار که به وکیل پیام میداد آدرس بده فردا شب وکالت دستت بعد دیگه نمیفرستاد یک بار تهدیدش کردم که اگه وکالت و حضانت ندی برمیگردم سر زندگی البته فقط تهدید بود که گفت باشه وکالت میدم و البته باز،نداد این ماجرا دو ماهی ادامه داشت تا اینکه صبر من سر اومد و پیام دادم الهی بمیری که من دیگه طلاق نخوام .اگه اینبار وکالت ندی و .....منم دیگه کار ندارم و برات دردسر درست میکنم. اینجوری بود که پیام داد فردا دست وکیل و البته من و دوست عزیزم ( وکیل ) باورمان نشد و در کمال تعجب واقعا فردا دست وکیل بود .پیش نوش،حضانت هم برام فرستاد و بالاخره تمام استرس ها تمام شد .دادن وکالت طلاق بعد پنج سال برای من یک رویا بود رویای باورنکردنی، بالاخره غول ماجرا شکست .اینگونه بود که دادخواست طلاق داده شد و حالا منتظر نتیجه دادگاه یک طرفه ایم درسته که خیلی اذیت شدم ولی تاهمین جاش هم باورم نمی شد راهی کنار بیاد طبق قرار با دریافت لایحه طلاق حضانت دست وکیل میده و من نفس راحت می کشم .تمام آن نشانه ها همین بود رهایی و آزادی که براش جنگیده بودم آواره شدم و......مصیبت های بسیار. ممنونم برام دعا کردید میدونم با دعای خیر شماها تا اینجا رسیدم و باز هم ممنون اینم منو از دعاهاتون بی نصیب نگذارید .خداروشکر برای همه چیز برای داشتن دوستانی اینچنین مهربان. ....

[ سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ] [ 12:07 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    57    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 58222