X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

نوشتن از روزهایم
 

این که بعد مدتها وبلاگت رووباز کنی و با حجم نگرانیهای دوستانت رو برو بشی واقعا شرمنده میشی من شرمتده ام شرمنده تمام دوستانی که نتونستم جواب بدم نظراتشون رو 

گوشیم مشکل داشت نمیتونستم بیام توسایت 

دوستانم یک عده گفتن چرا رفتی بک عده گفتن باید میرفتی نمیدونم  فقط میدونم راهی رو رفتم که اگه نمیرفتم هنیشه حسرتش میموند تو دلم من رفتم با یک ریسک بزرگ اشتباه کردم خیلی زیاد ولی چاره نداشتم شایدم داشتم و عجله کردم نمیدونم 

اما الانچمن تهرانم نمیتونم نباشم چون از ترم بعد داتشگاه دارم چون زندگیم رو دارم تهران پایه ریزی میکنم تا خدا چی بخواد 

اومدم تهران و درحال حاضر کمی جلو رفتم تو کارهام .فعلا خونه گرفتم و خوب با کمک دوستانی که خیلی ممنونشونم کمی تا قسمتی خونه رو وسیله گزاشتم  کارهای متفرقه دارم انجام میدم هنوز کارثابت رو نتونستم درست کنم ولی کلینیک میرم و مریض و ...رو انجام میدم ...ارامش دارم ةلی از درون نمیدونم چیه 

برام دعا کتید ممنون میشم .میدونم خدایی که تا اینجا دست حمایت گرش رو قطع نکرده باز هم قطع نمبکته .من بنده هستم که خیلی داغونم و کوتاه میبینم خدای من بزرگه بزرگ و مهربون خدای من یاریگر هست شک ندارم  و هم نان ملتمسانه دست به دعا دارم 

[ پنج‌شنبه 18 آذر 1395 ] [ 00:25 ] [ sania ]

بدترین قسمت بیماری های روحی روانس اونجایی هست که میدونی مریضی و کاری از دستت برنمیاد ... 

برگشتن من خیلی حسن ها داشته اولیش اینکه من قوی تر شدم و مطمین شدم دیگه چیزی رو به زور ازخدا نخوام.و بعدیش اینکه دیگه اعتماد نکنم به شنیده ها و .....

ولی خوب یک چیزی این وسط هست ،متلسفانه من علایم شدید افسردگی رو توخودم دارم میبینم همه تلاش میکنم اما نمیتونم کامل برطرفش کنم. تو خودم میرم به جایی خیره میشم و....

فعالیت میکنم ها دنبال کارم دنبال خونه و ......

اما هر فرصتی که مینشینم توخودم میرم .گوشی موبایل دستمه اما عملا فقط،دستمه که بقیه نگن چرا ساکتی ......

خدایا میدونم حکمتی هست و در پس اون رحمای اما ازت میهوام کمکم کنی لحظه ای از یاد تو غافل نشم 

[ یکشنبه 23 آبان 1395 ] [ 00:33 ] [ sania ]

گفتم که راهی شدم و رفتم 

کلی برنامه ریزی کرده بودم بیهبر از بازی روزگار .من راهی شدم بدون اینکع بدونم سرنوشت بازیهاش چه حوریه   من نه قصد پناهندگی داشتم نه چیزی .فقط میخواشتم اروم زندگی کنم .از لحظه رسیدن داستان هام شروع شد .از گم کردن سنجدک تو فرودگاه اتاتورک تا رسیدن با مصیبت به شهر مقصد .من شخص خاصی رو نمیشناختم و از لحظه اول تو اون شهر رفتم هتل   خوب هزینه هتل سرسام اور هست   یک عفته سخت گشتم دنبال خونه والبته با سختی فراوان یک خونه پیدا کردم .بزرگترین مشکل اینجا بود که اصلا خونه به ایرانی نمیدادن. نمیخوام اسیب شناسی کنم ترکیه و شعرهاش رو نه ...اما واقعا شرایط سخت بود .از اجبار اینکه دیگه هتل نمونم سریع خونه معمولی رو رفتم. ....

حالا ماجرای کار رو داشتم بیمارستانی که قبولرکرده بود دبه کردن. و هرجا رفتم براوکار یا بالای 12 ساعت کار بود و البته زمانش اونقدر ناموزون که سنجدکم رو نمیدونستم چه کنم .مهد کودکی هم مطابق شرایط پسدا نکزدم دیگه پولی هم اورده بودم همش به احاره و هال و وسایل و. ... تموم شده بود 

من حاضر شدم هرکاری بکنم ولی نشد درست نشد هر چع کردم. دیدم دیگه دووم اوردن فقط از یین بردن من و سنجدک هست. فرزندم داشت از دستم میرفت چون یا توخونه تنها بود و یا بدون امکانات به هم ریخته بود 

تصمیم به برگشت گرفتم که اونم شد معضل مشخص  شد سرم کلاه رفته و وسایل صاحب خونه رو مجدد بهم فروختن و .... 

من موندم دست خالی .بهم کار نمیدادن چون خارجی بودم یک ایرانی بینوا 

تمام قولهای حمایتی هم زدن زیرش .من موندم تنها و یکه جنگ با راهی رو ترجیح دادم چون پسرم اینجوری سختی بیشتری میکشید 

نمیدونم چه جور قضاوت میشم اما من یک بازنده که نه .یک اسیب دیده با مشکلات فراوانی که تو ترکیه پیش اومط واقعا میتونم بگم اسیب دیده بودم .برگشتم ایران. 

دو سه روز بیشتر نیست اومدم. حالا من نقطه صفرم برگشتم به سه سال گزشته نع خونه نه زندگی هیچی ........

من موندم و خدایی که هنوزم معتقدم کریم هست و این مدت من رو داشته امتحات میکرده 

بگم خدایا شکرت کم نگفتم. همین که سالم اومدم خودش شکر داره 

ولی دل به کرامتش دارم و بس که میدونم با کرامتش خودش یاریم میکته. 

[ سه‌شنبه 18 آبان 1395 ] [ 19:08 ] [ sania ]

خیلی وقته ننوشتم .انگار نمیتونستم بنویسم .انگار یک چیزی یک جایی کم بود  کجای دنیا هستم من خدایا.

ممنونم از همه دوستانی که تلگرام من داشتند و دوستان مجازی که تبدیل شدن به دوستان حقیقی و حمایتم کردن این روزهای سخت رورهایی پر از تشنج و استرس روزهای سخت من 

مدت زیادی نگفتم و چاره هم نداشتم چون خیلی تصمیمات سختی بود .تمام این مدت رو داشتم با فشار تحمل میکردم  تو چند بخش میگم 

تمام دوستان میدونند که ، من با راهی به مشکل خورده بودم و اساسی هم بود و هست .فشارهای روانی که راهی به من میاورد واقعا دیگه امانم رو بریده بود .تصمیم گرفتم راه چیدا کنم برای در رفتن از ماجرا 

راه توافق که جواب نداد چون راهی زد زیرش .هرراهی که به نظرم میرسید رو امتحان کردم .

نتیجه تمام اندیشه های من ،شد اینکع بتونم پاسپورت جور کنم و از ایران برم  .رفتم دنبالش و از راه قانونی ووغیر قانونی بالاخره تونستم بگیرم و خوب هزینه هنگفتی کردم برای پاسپورت ها

تا اینجای ماجرا بد نبود ولی بدی ماجرا اینجا بود من نمیتونستم هزینه ویزا برا اروپا وو....نداشتم مجبور بودم برم  کشورهای اطراف و خوب طبیهعتا به خاطر زبان ترکیه رو انتخاب کردم 

و البته تحقیقات کردم که مثلا کم هزینه ترباشه و ......

راه به ترکیه رفتن ساده بود ، من تو روزهای سخت اومدم و جنع کردم و زندگیم فروختم از کارم استعفا دادم 

خیلی قول کمک گرفتم از اطرافیان خیلی ها گفتن برو کمکت میکنیم و .. هر چند هرکس مشکلات خودش رو داره  

من حتی برای کار اقخدام کردم و رفتم  و کارم هم اومد 

زندگی رو فروختم و .......راهی ترکیه شدم  با ایترس زیاد من و سنجد کوچکم روزهای سخای رو گزروندم روزهایی پر از تنش 

خانوادم نمیدونستند هیچ خداحافظی نکردم حتی میتونم بگم بهوخیلی از دوستانم هم نگفتم  .... 

البته قبل رفتن چند روز مونده به رفتن  فهمیدم یکم محاسبات مالیم اشتباه شده و اونقدری که باید سرمایه رفتن ندارم ولی خیلی دیر بود ،بلیط هام دستم بود و من راهی سفر نامعلوم 

[ دوشنبه 17 آبان 1395 ] [ 22:49 ] [ sania ]

doa konıd baram khaly zıyad 

be hamın roz haye azız az khod sahebesh bekhahın komakam kone 


[ چهارشنبه 21 مهر 1395 ] [ 11:32 ] [ sania ]

   1    2    3    4    5      ...    48    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 39531